Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.46
(روایت از زبان نویسنده)
از صبح جونگکوک رفتار عجیبی داشت.
هر چند دقیقه یه بار گوشیش رو چک میکرد و وقتی ا.ت وارد اتاق میشد، سریع صفحه رو خاموش میکرد.
ا.ت چند بار خواست بپرسه چی شده، ولی هر بار منصرف شد.
عصر، جونگکوک به آشپزخونه رفت.
روی میز یه جعبهی کوچیک بود.
کیک مورد علاقهی ا.ت.
چندتا هدیه هم گوشهی اتاق گذاشته شده بود.
امشب تولد ا.ت بود.
ولی خودش اصلاً یادش نبود.
جونگکوک لبخند زد و زیر لب گفت:
-این بار میخوام حسابی غافلگیرش کنم.
چند دقیقه بعد، همهچی آماده شد.
چراغها خاموش.
پردهها کشیده.
هدیهها پنهان.
و جونگکوک پشت در اتاق منتظر موند.
ا.ت وارد خونه شد.
+جونگکوک؟
جوابی نیومد.
+کجایی؟
سکوت.
ا.ت آروم وارد سالن شد.
چراغها خاموش بودن.
+جونگکوک، این دیگه چه وضعیه؟
باز هم هیچ جوابی.
یه دفعه...
تق!
صدای افتادن یه کتاب از پشت سرش اومد.
ا.ت برگشت.
+وای!
چند قدم عقب رفت.
+جونگکوک؟!
هیچکس نبود.
بعد صدای آروم قدمهایی از راهرو اومد.
ا.ت با احتیاط جلو رفت.
+اگه داری منو میترسونی، اصلاً بامزه نیست!
صدای جونگکوک از تاریکی اومد:
-مطمئنی؟
ا.ت جا خورد.
+جونگکوک!
-بیا دنبالم.
+نه!
خندهی جونگکوک از پشت در اومد.
-پس تولدت مبارک رو همینجا میگم.
ا.ت خشکش زد.
+تولدم؟
چراغها یکدفعه روشن شدن.
همهجا با ریسه و بادکنک تزئین شده بود.
کیک وسط میز بود.
روی کیک نوشته شده بود:
Happy Birthday
ا.ت چند ثانیه فقط خیره موند.
+تو...
جونگکوک از پشت سرش بیرون اومد و خندید.
-سورپرایز!
ا.ت زد زیر خنده.
+تو واقعاً منو ترسوندی!
-ارزشش رو داشت.
+اصلاً انتظارشو نداشتم.
جونگکوک لبخند زد.
-میدونم.
ا.ت به کیک نگاه کرد و بعد آروم گفت:
-ممنون...
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
لبخندش محو شد و یه حس گرم دوباره توی دلش نشست.
همون لحظه فهمید...
این دیگه فقط یه جشن ساده نبود.
اون واقعاً میخواست ا.ت خوشحال باشه.
و شاید همین...
بیشتر از هر چیزی نشون میداد که احساسش دیگه قابل انکار نبود.
جونگکوک چند قدم به طرف ا.ت برداشت و چونه ا.ت رو گرفت، خیلی آروم لب هاش رو روی لب های نرم و پفکی ا.ت قرار داد و خیلی آروم یه بوسه رولب لبهاش کاشت.............
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۳ لایک
۳۰ کامنت
۱۲ بازنشر
لایک پا ت های جدید بالای ۲۵
کامنت بالای ۳
بازنشر بالای ۴
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.46
(روایت از زبان نویسنده)
از صبح جونگکوک رفتار عجیبی داشت.
هر چند دقیقه یه بار گوشیش رو چک میکرد و وقتی ا.ت وارد اتاق میشد، سریع صفحه رو خاموش میکرد.
ا.ت چند بار خواست بپرسه چی شده، ولی هر بار منصرف شد.
عصر، جونگکوک به آشپزخونه رفت.
روی میز یه جعبهی کوچیک بود.
کیک مورد علاقهی ا.ت.
چندتا هدیه هم گوشهی اتاق گذاشته شده بود.
امشب تولد ا.ت بود.
ولی خودش اصلاً یادش نبود.
جونگکوک لبخند زد و زیر لب گفت:
-این بار میخوام حسابی غافلگیرش کنم.
چند دقیقه بعد، همهچی آماده شد.
چراغها خاموش.
پردهها کشیده.
هدیهها پنهان.
و جونگکوک پشت در اتاق منتظر موند.
ا.ت وارد خونه شد.
+جونگکوک؟
جوابی نیومد.
+کجایی؟
سکوت.
ا.ت آروم وارد سالن شد.
چراغها خاموش بودن.
+جونگکوک، این دیگه چه وضعیه؟
باز هم هیچ جوابی.
یه دفعه...
تق!
صدای افتادن یه کتاب از پشت سرش اومد.
ا.ت برگشت.
+وای!
چند قدم عقب رفت.
+جونگکوک؟!
هیچکس نبود.
بعد صدای آروم قدمهایی از راهرو اومد.
ا.ت با احتیاط جلو رفت.
+اگه داری منو میترسونی، اصلاً بامزه نیست!
صدای جونگکوک از تاریکی اومد:
-مطمئنی؟
ا.ت جا خورد.
+جونگکوک!
-بیا دنبالم.
+نه!
خندهی جونگکوک از پشت در اومد.
-پس تولدت مبارک رو همینجا میگم.
ا.ت خشکش زد.
+تولدم؟
چراغها یکدفعه روشن شدن.
همهجا با ریسه و بادکنک تزئین شده بود.
کیک وسط میز بود.
روی کیک نوشته شده بود:
Happy Birthday
ا.ت چند ثانیه فقط خیره موند.
+تو...
جونگکوک از پشت سرش بیرون اومد و خندید.
-سورپرایز!
ا.ت زد زیر خنده.
+تو واقعاً منو ترسوندی!
-ارزشش رو داشت.
+اصلاً انتظارشو نداشتم.
جونگکوک لبخند زد.
-میدونم.
ا.ت به کیک نگاه کرد و بعد آروم گفت:
-ممنون...
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
لبخندش محو شد و یه حس گرم دوباره توی دلش نشست.
همون لحظه فهمید...
این دیگه فقط یه جشن ساده نبود.
اون واقعاً میخواست ا.ت خوشحال باشه.
و شاید همین...
بیشتر از هر چیزی نشون میداد که احساسش دیگه قابل انکار نبود.
جونگکوک چند قدم به طرف ا.ت برداشت و چونه ا.ت رو گرفت، خیلی آروم لب هاش رو روی لب های نرم و پفکی ا.ت قرار داد و خیلی آروم یه بوسه رولب لبهاش کاشت.............
ادامه دارد...........
برای پارت بعدی
۴۳ لایک
۳۰ کامنت
۱۲ بازنشر
لایک پا ت های جدید بالای ۲۵
کامنت بالای ۳
بازنشر بالای ۴
- ۸۱۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط