♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 89・]ᕗ
سرم رو از آغوشش بیرون کشید و دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم جونگکوک خیلی..
چشماش رو بست و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و بعد پشت پلکم و پیشونیم رو محکم و پشت سر هم چندین بار بوسید
و گفت : من عاشقتم کریستینای من...
با آرامش صورتش رو لمس کردم. دیگه هیچی مهم نبود. داشتنش بس بود.
اینکه دارمش و کنارشم انگار زمان وایستاده.
همه وجود من یک صدا این مرد رو صدا میزد. منو بیشتر به خودش فشرد و بوم کرد و کمرم رو لمس کرد. يه دفعه در باز شد.
هر دو سریع برگشتیم به در نگاه کردیم.
گوردن : پرنسس
جونگکوک اخم کرد و گفت : تو
گوردن لبخندی زد و گفت : اره..توی قصر انگلستان پرنسس کریستینا رو دیدم و فهمیدم خیلی عاشقته و بعد تو رو دیدم..میخواستم ببینم اونقدری که دوست داره دوسش داری یا نه...
جونگکوک : داشتم؟؟
گوردن : خیلی خیلی بیشتر داشتی وگرنه اون رو نمیاوردم اینجا..
بهش لبخند زدم.
گوردن به من نگاه کرد و گفت : منو ببخشین پرنسس که مزاحم شدم..داره شب میشه و اینجا جای مناسبی برای یه خانوم نیست.
جونگکوک سریع و پردرد گفت : اره اره باید بری.. اینجا اصلا جای مناسبی برات نیست..
دستام رو روی سینه اش فشردم و با بغض گفتم : برمیگردی؟
با یه دستش دستام رو روی سینه اش فشار داد و با دست دیگه اش موهام رو نوازش کرد وخیره و پردرد گفت : برو همه وجودم
اشکم چکید و گفتم : میرم. فقط بدون تا ابد منتظرتم و دیوانه وار دوستت دارم و بودن با تو رو به دنیا ترجیه میدم
کمی خودم رو جلو کشیدم و نرم گونه اش رو بوسیدم و خودم رو ازش که پردرد چشمش رو بسته بود جدا کردم و سمت گوردن رفتم.
صداش پر درد و پربغض خطاب به گوردن اومد : خیلی مواظب پرنسس باش.
گوردن : حتما دکتر..مراقبشونم..
دستی به صورتم کشیدم و برگشتم و یه بار دیگه نگاش کردم. این مرد همه دنیای منه خدايا مراقبش باش. با لبخونی بهش گفتم دوست دارم.
چشماش رو بست. رفتم.
با گوردن سوار کالسکه شدیم و سمت قصر راه افتادیم. تو کل راه هیچی نگفتم و وقتی رسیدیم رو به گوردن گفتم: ممنونم..خیلی ممنونم..
لبخندی زد و گفت : خوش حالم که کمکی کردم..
و رفت. آرامش خاصی از دیدن جونگکوک تو وجودم راه پیدا کرده بود و دیگه از کابوس و گریه خبری نبود و برای اولین
شب بعد از مدتها راحت خوابیدم.
ᕙ[・part 89・]ᕗ
سرم رو از آغوشش بیرون کشید و دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم : دوستت دارم جونگکوک خیلی..
چشماش رو بست و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و بعد پشت پلکم و پیشونیم رو محکم و پشت سر هم چندین بار بوسید
و گفت : من عاشقتم کریستینای من...
با آرامش صورتش رو لمس کردم. دیگه هیچی مهم نبود. داشتنش بس بود.
اینکه دارمش و کنارشم انگار زمان وایستاده.
همه وجود من یک صدا این مرد رو صدا میزد. منو بیشتر به خودش فشرد و بوم کرد و کمرم رو لمس کرد. يه دفعه در باز شد.
هر دو سریع برگشتیم به در نگاه کردیم.
گوردن : پرنسس
جونگکوک اخم کرد و گفت : تو
گوردن لبخندی زد و گفت : اره..توی قصر انگلستان پرنسس کریستینا رو دیدم و فهمیدم خیلی عاشقته و بعد تو رو دیدم..میخواستم ببینم اونقدری که دوست داره دوسش داری یا نه...
جونگکوک : داشتم؟؟
گوردن : خیلی خیلی بیشتر داشتی وگرنه اون رو نمیاوردم اینجا..
بهش لبخند زدم.
گوردن به من نگاه کرد و گفت : منو ببخشین پرنسس که مزاحم شدم..داره شب میشه و اینجا جای مناسبی برای یه خانوم نیست.
جونگکوک سریع و پردرد گفت : اره اره باید بری.. اینجا اصلا جای مناسبی برات نیست..
دستام رو روی سینه اش فشردم و با بغض گفتم : برمیگردی؟
با یه دستش دستام رو روی سینه اش فشار داد و با دست دیگه اش موهام رو نوازش کرد وخیره و پردرد گفت : برو همه وجودم
اشکم چکید و گفتم : میرم. فقط بدون تا ابد منتظرتم و دیوانه وار دوستت دارم و بودن با تو رو به دنیا ترجیه میدم
کمی خودم رو جلو کشیدم و نرم گونه اش رو بوسیدم و خودم رو ازش که پردرد چشمش رو بسته بود جدا کردم و سمت گوردن رفتم.
صداش پر درد و پربغض خطاب به گوردن اومد : خیلی مواظب پرنسس باش.
گوردن : حتما دکتر..مراقبشونم..
دستی به صورتم کشیدم و برگشتم و یه بار دیگه نگاش کردم. این مرد همه دنیای منه خدايا مراقبش باش. با لبخونی بهش گفتم دوست دارم.
چشماش رو بست. رفتم.
با گوردن سوار کالسکه شدیم و سمت قصر راه افتادیم. تو کل راه هیچی نگفتم و وقتی رسیدیم رو به گوردن گفتم: ممنونم..خیلی ممنونم..
لبخندی زد و گفت : خوش حالم که کمکی کردم..
و رفت. آرامش خاصی از دیدن جونگکوک تو وجودم راه پیدا کرده بود و دیگه از کابوس و گریه خبری نبود و برای اولین
شب بعد از مدتها راحت خوابیدم.
- ۱.۱k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط