♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 106・]ᕗ
از دل درد کمی چهره تو هم کشیدم دست جونگکوک رفت روی شکمم و اروم و پشت سر هم روش کشیده شد. نرم نگاش کردم.
بابا : چیکار میکنی؟
جونگکوک زل زد به بابا و گفت : میدونین دخترتون وقتی عصبی میشه و بهش استرس شدید وارد میشه دل درد میگیره؟
بابا متعجب نگاش کرد و سر به نه تکون داد.
جونگکوک لبخند پردردی زد و گفت : اما من ميدونم... كريستينا معده اش حساسه... عصبی و نگران بشه میزنه به دلش و بعد عصبانیت و استرسه شدید تر که بشه میزنه به معده اش..منه پزشک اینو نفهمیدم منه جونگکوک اینو فهمیدم که کریستینا چقدر ظریف و حساسه..
و همونجور که شکمم رو ماساژ میداد لبخند خیلی لرزون پردردی بهم زد.حالم خیلی بهتر بود. اروم بودم.
کم کم دل دردم اروم شد.
جونگکوک : خوبی پرنسسم؟
با لبخند سر تکون دادم
سرش رو جلو آورد و محتاطانه نگاهی به بابا که اخم داشت کرد و موهام رو نوازش کرد و از صورتم کنار زد و داغون گفت : خداروشکر..
اخم بابا غلیظ تر شد ولی جونگکوک اهمیتی نداد.
جونگکوک به بابا خیره شد.
چشمای جونگکوک خیلی درد داشت و خسته به نظر میرسید. انگار روحش خسته بود. نگاهش روي من اومد و از رو تخت بلند شد.
لبخندم محو شد. بهم پشت کرد. پردرد گفتم : نرو..
اشکم سرازیر شد. دستم رو سمتش دراز کردم.
بابا جلو اومد و دستم رو گرفت.
پردرد به بابا نگاه کردم. اشک تو چشمش حلقه زد و گفتم : بابا شما داري بيرونش ميكني؟
بابا محکم گفت : با این حالت اونقدر احمق نیستم.
-پس چرا میره؟
نه...نه.. نباید بره.. دوباره نه
به جونگکوک نگاه کردم و پردرد گفتم : پس چرا میري؟
اشک دومم رو صورتم سر خورد. جونگکوک سریع گفت : نه کریستینای من..گریه نکن..باید برم و تو خوب میدونی... رفتنی باید بره جام اینجا نیست..نفسم گرفت وقتی اونجور تو وضع بدی دیدمت..دیگه اینجوري
مجازاتم نکن دردت منو میکشه.. همیشه باید خوب
باشی.. همیشه.. من جام اینجا نیست قول دادم
پر بغض چشماش رو بست و لرزون گفت : نفسم به نفست بند پرنسس.. پس خوب نفس بکش...
و سریع رفت. انگار نمیخواست شکست غرورش رو ببینم. اشکای بعدیم بی صدا سر خورد و اروم گفتم : قول داده؟
مامان اروم گفت : پدرت به این شرط اجازه داد بیاد بالا سرت که بعد خوب شدنت بره
ᕙ[・part 106・]ᕗ
از دل درد کمی چهره تو هم کشیدم دست جونگکوک رفت روی شکمم و اروم و پشت سر هم روش کشیده شد. نرم نگاش کردم.
بابا : چیکار میکنی؟
جونگکوک زل زد به بابا و گفت : میدونین دخترتون وقتی عصبی میشه و بهش استرس شدید وارد میشه دل درد میگیره؟
بابا متعجب نگاش کرد و سر به نه تکون داد.
جونگکوک لبخند پردردی زد و گفت : اما من ميدونم... كريستينا معده اش حساسه... عصبی و نگران بشه میزنه به دلش و بعد عصبانیت و استرسه شدید تر که بشه میزنه به معده اش..منه پزشک اینو نفهمیدم منه جونگکوک اینو فهمیدم که کریستینا چقدر ظریف و حساسه..
و همونجور که شکمم رو ماساژ میداد لبخند خیلی لرزون پردردی بهم زد.حالم خیلی بهتر بود. اروم بودم.
کم کم دل دردم اروم شد.
جونگکوک : خوبی پرنسسم؟
با لبخند سر تکون دادم
سرش رو جلو آورد و محتاطانه نگاهی به بابا که اخم داشت کرد و موهام رو نوازش کرد و از صورتم کنار زد و داغون گفت : خداروشکر..
اخم بابا غلیظ تر شد ولی جونگکوک اهمیتی نداد.
جونگکوک به بابا خیره شد.
چشمای جونگکوک خیلی درد داشت و خسته به نظر میرسید. انگار روحش خسته بود. نگاهش روي من اومد و از رو تخت بلند شد.
لبخندم محو شد. بهم پشت کرد. پردرد گفتم : نرو..
اشکم سرازیر شد. دستم رو سمتش دراز کردم.
بابا جلو اومد و دستم رو گرفت.
پردرد به بابا نگاه کردم. اشک تو چشمش حلقه زد و گفتم : بابا شما داري بيرونش ميكني؟
بابا محکم گفت : با این حالت اونقدر احمق نیستم.
-پس چرا میره؟
نه...نه.. نباید بره.. دوباره نه
به جونگکوک نگاه کردم و پردرد گفتم : پس چرا میري؟
اشک دومم رو صورتم سر خورد. جونگکوک سریع گفت : نه کریستینای من..گریه نکن..باید برم و تو خوب میدونی... رفتنی باید بره جام اینجا نیست..نفسم گرفت وقتی اونجور تو وضع بدی دیدمت..دیگه اینجوري
مجازاتم نکن دردت منو میکشه.. همیشه باید خوب
باشی.. همیشه.. من جام اینجا نیست قول دادم
پر بغض چشماش رو بست و لرزون گفت : نفسم به نفست بند پرنسس.. پس خوب نفس بکش...
و سریع رفت. انگار نمیخواست شکست غرورش رو ببینم. اشکای بعدیم بی صدا سر خورد و اروم گفتم : قول داده؟
مامان اروم گفت : پدرت به این شرط اجازه داد بیاد بالا سرت که بعد خوب شدنت بره
- ۱.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط