+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.41
(از زبون ا.ت)
صبح زود بود. تو کافه کوچیکمون تو تورنتو، مثل همیشه پشت پیشخوان ایستاده بودم و قهوه درست میکردم. موهامو کوتاه کردم و رنگشو بلوند روشن کردم، دیگه تقریباً شبیه همون ا.ت سابق نیستم. اسممم حالا لینا کیمِه.
(تو دلم زمزمه کردم)
+ امروز هم گذشت... خدا رو شکر.
هر روز که بیدار میشم اول پنجره و در رو چک میکنم. هنوزم گاهی از یه صدای ناگهانی میپرم بالا. کابوس جونگ کوک هنوز ولِم نکرده. گاهی خواب میبینم داره از پشت در میاد داخل و منو میکشه. از خواب که میپرم، عرق سرد کردهام و قلبم داره میترکه.
ولی خب... اینجا خوبم. هیشکی منو نمیشناسه. همکارام فکر میکنن یه دختر معمولی کرهایام که برای درس خوندن اومده. هیچکس نمیدونه قبلاً رئیس شرکت بیوتی کریا بودم، هیچکس نمیدونه برده یه مافیایی روان بودم.
امروز یه مشتری اومد که موهاش مشکی و قدبلند بود، یه لحظه قلبم ایستاد. فکر کردم جونگ کوکه. لیوان از دستم افتاد و شکست. همکارم خندید و گفت "تو امروز خیلی حواست پرته لینا!"
من فقط لبخند زوری زدم و گفتم:
+ آره... شب خوب نخوابیدم.
دلم هنوز میلرزه. سه ماه و نیم گذشته ولی هنوز کامل آروم نشدم. گاهی به جیمین فکر میکنم و دعا میکنم کوک بهش شک نکنه. گاهی هم به کوک فکر میکنم... نه با عشق، با نفرت و ترس.
ولی یه چیزی دیگه هم هست. یه حس عجیب. گاهی دلم براش تنگ میشه. نه برای کتک و شکنجه، برای اون لحظههایی که آروم بود، وقتی صبح بغلم میکرد و موهامو نوازش میکرد. بعد سریع به خودم میگم "دیوونه شدی ا.ت؟! اون هیولاست!"
شب که برمیگردم خونه، در رو سه قفل میکنم، پردهها رو میکشم و روی تخت دراز میکشم.
(زیر لب)
+ اینجا امنم... دیگه پیدام نمیکنه. باید فراموش کنم. باید زندگی کنم.
ولی تو دلم خوب میدونم. تا وقتی جونگ کوک زنده باشه، هیچوقت کامل آروم نمیشم.
امیدوارم هیچوقت پیدام نکنه........
ادامه دارد..........
برای پارت بعدی
۴۶ لایک
۴۶ کامنت
لایک و کامنت پارت های جدید بالای ۱۵
برسونیننن
-I shouldn't fall in love with you
p.41
(از زبون ا.ت)
صبح زود بود. تو کافه کوچیکمون تو تورنتو، مثل همیشه پشت پیشخوان ایستاده بودم و قهوه درست میکردم. موهامو کوتاه کردم و رنگشو بلوند روشن کردم، دیگه تقریباً شبیه همون ا.ت سابق نیستم. اسممم حالا لینا کیمِه.
(تو دلم زمزمه کردم)
+ امروز هم گذشت... خدا رو شکر.
هر روز که بیدار میشم اول پنجره و در رو چک میکنم. هنوزم گاهی از یه صدای ناگهانی میپرم بالا. کابوس جونگ کوک هنوز ولِم نکرده. گاهی خواب میبینم داره از پشت در میاد داخل و منو میکشه. از خواب که میپرم، عرق سرد کردهام و قلبم داره میترکه.
ولی خب... اینجا خوبم. هیشکی منو نمیشناسه. همکارام فکر میکنن یه دختر معمولی کرهایام که برای درس خوندن اومده. هیچکس نمیدونه قبلاً رئیس شرکت بیوتی کریا بودم، هیچکس نمیدونه برده یه مافیایی روان بودم.
امروز یه مشتری اومد که موهاش مشکی و قدبلند بود، یه لحظه قلبم ایستاد. فکر کردم جونگ کوکه. لیوان از دستم افتاد و شکست. همکارم خندید و گفت "تو امروز خیلی حواست پرته لینا!"
من فقط لبخند زوری زدم و گفتم:
+ آره... شب خوب نخوابیدم.
دلم هنوز میلرزه. سه ماه و نیم گذشته ولی هنوز کامل آروم نشدم. گاهی به جیمین فکر میکنم و دعا میکنم کوک بهش شک نکنه. گاهی هم به کوک فکر میکنم... نه با عشق، با نفرت و ترس.
ولی یه چیزی دیگه هم هست. یه حس عجیب. گاهی دلم براش تنگ میشه. نه برای کتک و شکنجه، برای اون لحظههایی که آروم بود، وقتی صبح بغلم میکرد و موهامو نوازش میکرد. بعد سریع به خودم میگم "دیوونه شدی ا.ت؟! اون هیولاست!"
شب که برمیگردم خونه، در رو سه قفل میکنم، پردهها رو میکشم و روی تخت دراز میکشم.
(زیر لب)
+ اینجا امنم... دیگه پیدام نمیکنه. باید فراموش کنم. باید زندگی کنم.
ولی تو دلم خوب میدونم. تا وقتی جونگ کوک زنده باشه، هیچوقت کامل آروم نمیشم.
امیدوارم هیچوقت پیدام نکنه........
ادامه دارد..........
برای پارت بعدی
۴۶ لایک
۴۶ کامنت
لایک و کامنت پارت های جدید بالای ۱۵
برسونیننن
- ۱.۶k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط