عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 50
چرا؟!
چرا داری حالمو میپرسی؟!
از دستم ناراحت نیستی مکه؟!
البته ک نه من باید ناراحت باشم نه تو فقط کنارم نباش و بهم نکاه نکن مثل قبل بی توجه بهم باش
باکوگو: واقعا دردت گرفت؟! به جاییت اسیب ـــــ
میدوریا: لطفا خفه... برو کنار
(پسش میزنه و میره روی صندلی میشینه باکوگو هم میره کنارش میشینه)
میدوریا: برو یجا دیگه چرا ــــــــ
باکوگو: فقط دوتا صندلی خالی بود پس به طور حتم من باید پیش تو بخوابم نه؟! دکو...
آه... تقریبا یادم رفته بود... اسمی که تو برام گذاشتی... اسمی که باهاش صدام میزدی... دکو
کاچان کنار پنجره نشست تا بتونه توی طول راه راحت استراحت کنه و سرشو روی پنجره بزاره ولی کل راه این عقب مونده سرش رو شونه من بود و خابیده بود گرچه ازش شاکیم ولی جدا خوده خوده پاپی ها اروم و گوگولیهههه .... اهمممم خلاصه مثل مجسمه اصلا تکون نمیخوردم و سر این قضیه دستم مث سگ درد میکرد و سر شده بود
میدوریا: هوووف پس چرا نمیرسیم داره ساعت 8 شب میشه
یکی از بچه ها: مگه نمیدونی؟!
ــــ چیو؟!
ـــــ دو روز راهه چون این اتوبوس یکم مشکل داره اروم راه میره اونا الان رسیدن ولی ما باید فردا نزدیکای ساعت 5 عصر برسیم پس شب اینجا میخوابیم
ـــــ ولی منکه چیزی برای خاب نیوردم..
ــــــ اشکالی نداره بیا باخودم بخواب (این پسره جذابه در نظر داشته باشید)
ــــ باشه ممنونم کی وایمیستیم؟!
ـــــ یه ساعت دیکه
ــــ باشه ممنونم
ـــــ پس من میرم سر جای خودم وقتی اتوبوس وایستاد میام پیشت
. ـــ اوم
باکوگو: هی دکو..!
میدوریا: عع کاچان می بیدار شدی؟؟
ــــ منم جا ندارم کجا بخوابم؟!
ـــــ خب به من چه؟!
ـــــ من به خاطر تو وایستادم تا بیای بعد تو جاتو بهم نمیدی نفله؟!
ـــــ من خودمم جا ندارم...
ــــ تو که میری با اون خوشتیپ میخابی پس منم میام یه جا واسم وا کن
ــــ از اون باید اجازه بگیـــــ
(اتوبوس میره روی دست انداز و باکوگو روی میدوریا میوفته، لبها بهم گره میخورن و دوباره اون احساس جاشو محکم تر میکنه)
پارت 50
چرا؟!
چرا داری حالمو میپرسی؟!
از دستم ناراحت نیستی مکه؟!
البته ک نه من باید ناراحت باشم نه تو فقط کنارم نباش و بهم نکاه نکن مثل قبل بی توجه بهم باش
باکوگو: واقعا دردت گرفت؟! به جاییت اسیب ـــــ
میدوریا: لطفا خفه... برو کنار
(پسش میزنه و میره روی صندلی میشینه باکوگو هم میره کنارش میشینه)
میدوریا: برو یجا دیگه چرا ــــــــ
باکوگو: فقط دوتا صندلی خالی بود پس به طور حتم من باید پیش تو بخوابم نه؟! دکو...
آه... تقریبا یادم رفته بود... اسمی که تو برام گذاشتی... اسمی که باهاش صدام میزدی... دکو
کاچان کنار پنجره نشست تا بتونه توی طول راه راحت استراحت کنه و سرشو روی پنجره بزاره ولی کل راه این عقب مونده سرش رو شونه من بود و خابیده بود گرچه ازش شاکیم ولی جدا خوده خوده پاپی ها اروم و گوگولیهههه .... اهمممم خلاصه مثل مجسمه اصلا تکون نمیخوردم و سر این قضیه دستم مث سگ درد میکرد و سر شده بود
میدوریا: هوووف پس چرا نمیرسیم داره ساعت 8 شب میشه
یکی از بچه ها: مگه نمیدونی؟!
ــــ چیو؟!
ـــــ دو روز راهه چون این اتوبوس یکم مشکل داره اروم راه میره اونا الان رسیدن ولی ما باید فردا نزدیکای ساعت 5 عصر برسیم پس شب اینجا میخوابیم
ـــــ ولی منکه چیزی برای خاب نیوردم..
ــــــ اشکالی نداره بیا باخودم بخواب (این پسره جذابه در نظر داشته باشید)
ــــ باشه ممنونم کی وایمیستیم؟!
ـــــ یه ساعت دیکه
ــــ باشه ممنونم
ـــــ پس من میرم سر جای خودم وقتی اتوبوس وایستاد میام پیشت
. ـــ اوم
باکوگو: هی دکو..!
میدوریا: عع کاچان می بیدار شدی؟؟
ــــ منم جا ندارم کجا بخوابم؟!
ـــــ خب به من چه؟!
ـــــ من به خاطر تو وایستادم تا بیای بعد تو جاتو بهم نمیدی نفله؟!
ـــــ من خودمم جا ندارم...
ــــ تو که میری با اون خوشتیپ میخابی پس منم میام یه جا واسم وا کن
ــــ از اون باید اجازه بگیـــــ
(اتوبوس میره روی دست انداز و باکوگو روی میدوریا میوفته، لبها بهم گره میخورن و دوباره اون احساس جاشو محکم تر میکنه)
- ۲.۶k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط