{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁵

آلیس دستش رو گذاشت توی دستِ گرمِ جونکوک و از روی مبل بلند شد. هنوز داشت زیر لب غرغر می‌کرد و لباسش رو مرتب می‌کرد:
«اصلاً هم شانس نیاوردم... خودت داری زور میگی!»
جونکوک دستش رو کشید پشتِ کمرِ آلیس و با هم سمتِ در رفتند. قفل رو چرخوند و در رو باز کرد.
تهیونگ دستش هنوز بالا توی هوا مونده بود تا دوباره در بزنه. با دیدنِ جونکوک که با سر و روی مرتب اما نگاهِ غلیظ و برنده‌اش از اتاق آمد بیرون، ابرویی بالا انداخت و خنده‌ی کوتاهی کرد:
«اوه... داشتم فکر می‌کردم نکنه توی اتاق زندانیش کردی که انقدر طول کشید!»
جونکوک نگاهِ تیزی به تهیونگ انداخت، قدمی جلو گذاشت و در حالی که از کنارش رد می‌شد، با صدای بم و جدی‌اش زیر گوشش زمزمه کرد:
«خودم حواسم به همه‌چیز بود... لازم نبود بیای پشتِ در، در رو از جا بکنی! ولی خب... به موقع رسیدی. راه بیفت بریم جلسه.»
تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد، شونه‌ای بالا انداخت و گفت: «نوکرِ داداشِ عجولم هم هستم!» و پابه‌پای جونکوک سمتِ پله‌ها راه افتاد تا برن طبقه پایین.
آلیس نفسِ حبس‌شده‌اش رو داد بیرون. دستش رو کشید روی موهای مشکی و بسیار بلندش و راه افتاد سمتِ سالنِ پذیرایی.
توی سالن، سونا و نینا با لبخند و چهره‌هایی پر از محبت منتظرش بودند. سونا تا آلیس رو دید، با نگرانیِ مادرانه‌ای خواست حالش رو بپرسه و نینا هم با لبخند خواست بره سمتش تا ببینه کاملاً خوب شده یا نه. اما آلیس که هنوز بخاطر اتفاقاتِ دیشب، افتادن توی سردخونه و قیافه‌ی جدیِ جونکوک کلافه و لجباز شده بود، سرش رو انداخت پایین. نمی‌خواست الان با کسی حرف بزنه یا نازش رو بکشن، برای همین بدون این‌که با سونا یا نینا کلامی صحبت کنه، بی‌توجه از کنارشون رد شد و رفت سمتِ کنجِ سالن تا یکم تنها باشه.
سونا و نینا با دلسوزی نگاهش کردند و نینا زیر لب گفت: «هنوز از دیشب شوکه است... بزار راحت باشه.»
همون لحظه، صدای زنگِ بلند و کشیده‌ی درِ ورودی، سکوتِ عمارت رو شکست. خدمتکارها سریع رفتند و درِ بزرگِ چوبیِ عمارت رو باز کردند.
همه چشم‌ها ناخودآگاه چرخید سمتِ ورودی.
دختری با پالتوی بلندِ کرم‌رنگ و چکمه‌های چرمی، با غرور قدم گذاشت داخل. موهاش تا روی شانه‌هاش ریخته بود و عینکِ آفتابیِ دودیش رو توی دستش گرفته بود. چمدونِ شیکش رو دستِ خدمتکار داد، چشم‌های روشن و نافذش دور تا دورِ سالنِ باشکوه رو از نظر گذروند، گوشه‌ی لبش یه لبخندِ مرموز و مغرور نشست و با صدای صاف و رسایی گفت:
«سلام به همگی... انگار اصلاً منتظرِ من نبودید!»

ادامه دارد...

#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۷۵)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁴آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵³آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁹جونکو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹⁷موزیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط