{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵³

آلیس آخرین توت‌فرنگی رو هم خورد، دهنش رو پاک کرد و از روی تختِ جونکوک آمد پایین. حسابی سرحال شده بود. رفت سمتِ اتاقِ خودش تا یه لباسِ تمیز بپوشه و موهاش رو مرتب کنه. یه هودیِ اورسایزِ مشکی با شلوارِ راحتیِ طوسی پوشید، موهای مشکی و بسیار بلندش رو کلاً آزاد رها کرد تا روی شانه‌هاش بریزه و با چهره‌ای پر از جرات و پوزخندِ شیطونش راه افتاد سمتِ پله‌ها.
توی سالنِ اصلی، کلِ خانواده جمع بودند. جوِ سالن سنگین و خفه بود. جین‌وو بالای سالن نشسته بود، عمه بومی و عمه ناری با چهره‌های درهم یک گوشه بودند و هانی و سوهوی با قیافه‌هایی نگران، رنگ‌پریده و مضطرب روی کاناپه‌ها کز کرده بودند.
به محض این‌که آلیس از پله‌ها آمد پایین، جونکوک هم با کتِ چرمی و چهره‌ی سرد و نفوذناپذیرش پشتِ سرش ظاهر شد. تمامِ چشم‌ها برگشت سمتِ اون دوتا. نینا تا آلیس رو دید، لبخندِ کوتاهی زد، اما بقیه همه منتظرِ جرقه‌ی انفجار بودند.
آلیس با قدم‌های بی‌خیال و خونسرد آمد وسطِ سالن، درست روبه‌روی سوهوی و هانی ایستاد. دست‌هاش رو کرد توی جیبِ هودی‌ش، چونه‌اش رو داد بالا و با پوزخندِ پرجراتش گفت:
«چرا همه انقدر ماتم گرفتید؟ مگه کسی مرده؟ یا فقط از این‌که برنامه‌ی دیشبتون برای یخ زدنِ من خراب شده سوگوارید؟»
سوهوی رنگش مثل گچ سفید شد. هانی خواست دهن باز کنه و حرفی بزنه، اما جونکوک یک گام آمد جلو. با اون جثه‌ی درشت و چهره‌ی تاریکش جوری روی همه‌شون سایه انداخت که حتی جین‌وو هم سکوت کرد.
جونکوک دستِ داغش رو خیلی طبیعی گذاشت روی شانه‌ی آلیس، انگار که رسماً سندِ حمایتِ مطلقش رو امضا کرده باشه. نگاهِ کشنده‌اش رو دوخت به چشمانِ لرزانِ سوهوی و هانی و با همون صدای بم، خش‌دار و خطرناکش گفت:
«حرف زدن بسه. من دیشب قول دادم تکلیفِ این خائن‌بازی‌ها رو روشن کنم... هانی، سوهوی، همین الان وسایلتون رو جمع می‌کنید.»
هانی شوکه از جاش پرید: «چی؟! جونکوک داری چی میگی؟! من خواهر توام! داری بخاطر این دختره منو از عمارت بیرون می‌کنی؟!»
سوهوی هم با چشم‌های پر از اشک و حرص گفت: «جونکوک تو نمی‌تونی...»
جونکوک داد نزد، اما تنِ صداش جوری محکم و بریدنده بود که کلِ سالن لرزید:
«تا پنج دقیقه‌ی دیگه از این عمارت می‌رید بیرون! اگه تا پنج دقیقه‌ی دیگه جلوی چشمام باشید، قول نمیدم با قدم‌های خودتون از این در خارج بشید. سوهوی... برای همیشه از زندگی و خانواده‌ی من گم میشی بیرون. هانی... تو هم میری توی ویلای شمال تا وقتی که یاد بگیری چطوری توی خانواده‌ی من رفتار کنی!»
سوهوی هق‌هقش درآمد و با بغض و کینه زل زد به آلیس. هانی هم با حرص کیفش رو کوبید روی مبل و زیر لب فحش‌دهان راه افتاد سمتِ خروجی. بقیه اعضای خانواده حتی جرات نکردند روی حرفِ قطعیِ جونکوک حرفی بزنند.
وقتی سوهوی و هانی با رسوایی از عمارت رفتند بیرون، فضای سالن یک‌دفعه سبک شد.
آلیس که تمامِ این مدت با غرور و پوزخند تماشا می‌کرد، چرخید سمتِ جونکوک. دست‌هاش رو زد به کمرش، زل زد توی چشمان مشکی و عمیقِ پسره و با لحنِ حاضرجوابانه و آرومش گفت:
«خب خب آقای کوه یخ... بد نشد! حداقل نشون دادی فقط ادعا نیستی و بلدی حساب بقیه رو برسی!»
جونکوک گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت. خم شد زیر گوشِ آلیس، جوری که فقط خودش بشنوه با صدای بمش زمزمه کرد:
«من حسابِ همه رو می‌رسم بچه... حالا هم بریم بالا، چون حسابِ زبون‌درازی‌های خودت هنوز باقی مونده!»

ادامه دارد...

#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۱۰۳)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁴آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵⁵آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵²نورِ ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁵¹هوا ه...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁴⁷هانی ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے³²شب که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط