تکپارتی یونگی

(باران)

قطرات باران، روی پنجره‌ی اتاق می‌کوبیدند و آوازی غمگین و یکنواخت می‌ساختند. یونگی، در گوشه‌ی تخت، به آسمانِ خاکستری نگاه می‌کرد. عکس قدیمی‌ای را در دست داشت؛ عکسِ جوانی با لبخندی پر از امید. زنی که با او بود، زنی که حالا خاطره‌ای بیش نبود.

یادش می‌آمد، شب‌های طولانی که زیر آسمان پر ستاره می‌خندیدند و از آینده‌ ای پر از خوشی‌ حرف می‌زدند. آینده‌ای که به تلخ‌ترین نوع، در خوابِ ابدی فرو رفت.

صدای گریه‌هایش، همراه با صدای باران، از پنجره به بیرون می‌رفت. خاطرات، مانند قطرات بارانِ سرد، بر قلبش فرو می‌ریختند. غمِ از دست دادنِ یار، مانند طوفانی مهیب، همه چیز را در برگرفته بود. و یونگی، تنها با عکسِ فرسوده در دست، در قفسِ خاموشیِ شب، تنها مانده بود.

پایان ...




نظرتون چیه ؟
دیدگاه ها (۰)

تکپارتی جین

😢😢😢

بخاطر همیناس که انقدر دوسشون داریم💝

😂😂😂😂

سالیانی پیش ، ما رقص بی وقفه بودیم در تمام میدان های شهر ، م...

<><><><><><><><><><>﷼ نامه ای به جهان !!گفته بودی که بیایی ت...

آن شبـ ؛ـ؛ ۱آن شب٬ باران می آمد ، سرد بود ، قطراتش روی پوست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط