پارت انتخاب من
پارت۱۷. انتخاب من
_جئون کجا قراره بریم
جونکوک:امروز بطور رسمی با باند اشنا میشی اونجو حاظری؟
_حاظرم......جئون
اگه کسی کاری باهاشون نداشت ساعتها همینطور میموندن
آ:اقای جئون.. ماشین امادست
جونکوک:باشه الان میایم
نگاهشون ازهم گرفتن و کنارهم از پله ها رفتن پایین جئون درو باز کرد تا بخواد بره بیرون دختر ازش پیشی گرفت و رفت بیرون انگار درو برای اون باز کرد که بره زبونشو توی لپش فرو برد و رفت بیرون سویچ و از رانندش گرفت و خودش سوارشد..ماشین روشن کرد و حرکت کرد....چشمش به اونجو خورد که سمت شاگرد نشسته بود کمربندش بسته بود و به بیرون نگاه میکرد.....رسیدن به خیابان شلوغ سئول سکوت بدی بینشون بود
_کمربندتو نمیبندی؟
جونکوک:دوست ندارم
_برای دوست داشتن نیست برای امنیته
جونکوک:من خودم حواسم به خودم هست
_ولی تو نمیتونی جلوی اتفاقات و بگیری حادثه تو رو له میکنه فرقی نداره کی باشی
جونکوک:قشنگ حرف میزنی چیشد جرئت پیدا کردی
_چیه؟مگه من جزوی از باندت نیستم نمیتونم راحت باهات حرف بزنم؟
پوزخند کمرنگی زد
_منظورم از راحت این بود که راحت حرفمو بزنم نه اینکه بعضی چیزا رو نگم....
دوباره سکوتی بینشون فرا گرفت که با زنگ خوردن گوشی جئون شکسته شد
جونکوک:بله......حالش چطوره.........باشه رسیدگی کنید
تلفنش قطع کرد
_کی بود
جونکوک:باید همه چیزو توضیح بدم؟
_چرا؟مگه الان از خودت نیستم
کلافه نفسی کشید و زبونش توی لپش فرو برد
جونکوک:چرا هستی پزشک...پزشک هستی نه فضول
_فضول؟؟
سرشو برگردوند سمت شیشه و با زمزمه ادامه داد
_انگار من گفتم دوست دارم دکتر تو شم....
با اینکه با زمزمه گفت ولی از چشم جئون دور نموند ولی چیزی نگفت دیگه هیچ حرفی بینشون ردوبدل نشد چند مین بعد از ترافیک رسیدن به یه روستای قدیمی که پرنده پر نمیزد..
_اینجا کجاست؟
جونکوک:محل مخفیمونه
_پس بخاطر همین این مدت نمیومدن عمارت
درو باز کرد و پیاده شد که پشت سرش رفت...کمی جلوتر رسیدن به یه کرکره جئون دستشو گزاشت زیر کرکره و داد بالا و رفت داخل پشت سرش رفت داخل..کرکره رو پایین داد
جونکوک:دنبالم بیا
چراغ قوه گوشیشو روشن کرد و مستقیم حرکت کرد..همه جا وسایل ماشین بود یا حتی قطعات ماشین بود چون تاریک بود پست سر جئون میرفت که یهو وایساد و سمت راستش یه پرده رو کنار زد و رفت داخل چندتا راهرو بود که رفت توی یکی شون
_این راهروها به کجا میرسن
جونکوک:همشون وسایلن نباید بری وگرنه گم میشی...
رسیدن به یه در مشکی چوبی قدیمی درو باز کرد و رفتن داخل درو بست...چراغ روی دیوار روشن بود چراغ قوهشو خاموش کرد و از پله های پیچ رفت پایین پشت سرش راه افتاد و همه جارو نگاه میکرد بعداز اینکه از پله های مارپیچ اومدن پایین به یه در بزرگ که دوتا در داشت رسیدن و رفتن داخل....از چیزایی که چشمش میدید ناباور بود خونه زیرزمینی؟ دیوارا قهوه ای بود و زمینش پارکت طرح چوب مبلای قهوه ای کرم چرمی کنارش شومینه و قفسه های کتاب وسط خونه دوطرف خونه پله میخورد میرفت بالا....دو نفر روی مبلا نشسته بودن که با دیدنشون ازجاشون بلندشدن.......
×جونکوکشی اومدی
برای اولین بار اسمشو میشنید ″جونکوک″....یهو اون یکی با ارنج زد تو پهلو پسره که ساکت بشه بعد ادامه داد
٪خب معرفی نمیکنی؟
جئون یه نگاهی به دختر بعد پسرا انداخت
جونکوک:پارک اونجو دکتر جدید باندسیاه...
٪خوشبختم چو سوجانگ هستم
_همچنین
×منم هونگ سیون هستم.. پس شما دکتر جدید باند ما هستی؟
_بله
×وای چجوری قبول کردین دکتر باند مافیایی بشین
یعنی خبرنداشت چجوری اومده؟جئون چرا بهشون نگفته بود....
_خب..همه چی خیلی یهویی شد خودمم نمیدونم دقیقا چیشد
×اها...
جونکوک:بشینید تا سئوجونگ بیاد شروع میکنیم
همشون رفتن روی مبل نشستن..
٪میدونی که امشب محفل جشنه قراره درجه۱ رو انتخاب کنن
جونکوک:اره هممون میریم
_محفل کجاست
×جایی که همه مافیاها دورهم جمع میشن تا مافیا درجه۱ رو انتخاب کنن
_چجوری درجه۱ رو انتخاب میکنن؟
_جئون کجا قراره بریم
جونکوک:امروز بطور رسمی با باند اشنا میشی اونجو حاظری؟
_حاظرم......جئون
اگه کسی کاری باهاشون نداشت ساعتها همینطور میموندن
آ:اقای جئون.. ماشین امادست
جونکوک:باشه الان میایم
نگاهشون ازهم گرفتن و کنارهم از پله ها رفتن پایین جئون درو باز کرد تا بخواد بره بیرون دختر ازش پیشی گرفت و رفت بیرون انگار درو برای اون باز کرد که بره زبونشو توی لپش فرو برد و رفت بیرون سویچ و از رانندش گرفت و خودش سوارشد..ماشین روشن کرد و حرکت کرد....چشمش به اونجو خورد که سمت شاگرد نشسته بود کمربندش بسته بود و به بیرون نگاه میکرد.....رسیدن به خیابان شلوغ سئول سکوت بدی بینشون بود
_کمربندتو نمیبندی؟
جونکوک:دوست ندارم
_برای دوست داشتن نیست برای امنیته
جونکوک:من خودم حواسم به خودم هست
_ولی تو نمیتونی جلوی اتفاقات و بگیری حادثه تو رو له میکنه فرقی نداره کی باشی
جونکوک:قشنگ حرف میزنی چیشد جرئت پیدا کردی
_چیه؟مگه من جزوی از باندت نیستم نمیتونم راحت باهات حرف بزنم؟
پوزخند کمرنگی زد
_منظورم از راحت این بود که راحت حرفمو بزنم نه اینکه بعضی چیزا رو نگم....
دوباره سکوتی بینشون فرا گرفت که با زنگ خوردن گوشی جئون شکسته شد
جونکوک:بله......حالش چطوره.........باشه رسیدگی کنید
تلفنش قطع کرد
_کی بود
جونکوک:باید همه چیزو توضیح بدم؟
_چرا؟مگه الان از خودت نیستم
کلافه نفسی کشید و زبونش توی لپش فرو برد
جونکوک:چرا هستی پزشک...پزشک هستی نه فضول
_فضول؟؟
سرشو برگردوند سمت شیشه و با زمزمه ادامه داد
_انگار من گفتم دوست دارم دکتر تو شم....
با اینکه با زمزمه گفت ولی از چشم جئون دور نموند ولی چیزی نگفت دیگه هیچ حرفی بینشون ردوبدل نشد چند مین بعد از ترافیک رسیدن به یه روستای قدیمی که پرنده پر نمیزد..
_اینجا کجاست؟
جونکوک:محل مخفیمونه
_پس بخاطر همین این مدت نمیومدن عمارت
درو باز کرد و پیاده شد که پشت سرش رفت...کمی جلوتر رسیدن به یه کرکره جئون دستشو گزاشت زیر کرکره و داد بالا و رفت داخل پشت سرش رفت داخل..کرکره رو پایین داد
جونکوک:دنبالم بیا
چراغ قوه گوشیشو روشن کرد و مستقیم حرکت کرد..همه جا وسایل ماشین بود یا حتی قطعات ماشین بود چون تاریک بود پست سر جئون میرفت که یهو وایساد و سمت راستش یه پرده رو کنار زد و رفت داخل چندتا راهرو بود که رفت توی یکی شون
_این راهروها به کجا میرسن
جونکوک:همشون وسایلن نباید بری وگرنه گم میشی...
رسیدن به یه در مشکی چوبی قدیمی درو باز کرد و رفتن داخل درو بست...چراغ روی دیوار روشن بود چراغ قوهشو خاموش کرد و از پله های پیچ رفت پایین پشت سرش راه افتاد و همه جارو نگاه میکرد بعداز اینکه از پله های مارپیچ اومدن پایین به یه در بزرگ که دوتا در داشت رسیدن و رفتن داخل....از چیزایی که چشمش میدید ناباور بود خونه زیرزمینی؟ دیوارا قهوه ای بود و زمینش پارکت طرح چوب مبلای قهوه ای کرم چرمی کنارش شومینه و قفسه های کتاب وسط خونه دوطرف خونه پله میخورد میرفت بالا....دو نفر روی مبلا نشسته بودن که با دیدنشون ازجاشون بلندشدن.......
×جونکوکشی اومدی
برای اولین بار اسمشو میشنید ″جونکوک″....یهو اون یکی با ارنج زد تو پهلو پسره که ساکت بشه بعد ادامه داد
٪خب معرفی نمیکنی؟
جئون یه نگاهی به دختر بعد پسرا انداخت
جونکوک:پارک اونجو دکتر جدید باندسیاه...
٪خوشبختم چو سوجانگ هستم
_همچنین
×منم هونگ سیون هستم.. پس شما دکتر جدید باند ما هستی؟
_بله
×وای چجوری قبول کردین دکتر باند مافیایی بشین
یعنی خبرنداشت چجوری اومده؟جئون چرا بهشون نگفته بود....
_خب..همه چی خیلی یهویی شد خودمم نمیدونم دقیقا چیشد
×اها...
جونکوک:بشینید تا سئوجونگ بیاد شروع میکنیم
همشون رفتن روی مبل نشستن..
٪میدونی که امشب محفل جشنه قراره درجه۱ رو انتخاب کنن
جونکوک:اره هممون میریم
_محفل کجاست
×جایی که همه مافیاها دورهم جمع میشن تا مافیا درجه۱ رو انتخاب کنن
_چجوری درجه۱ رو انتخاب میکنن؟
- ۲۰۸
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط