پارت انتخاب من
پارت۸. انتخاب من
همهجا سکوت بود..صدای تپش قلبش توی سرش اِکو میشد، یهو دستش ازاد شد دستشو کشید دور دستاش قرمز شده بود...خواست بلندشه که با حس سرگیجه دوباره نشست..از درد نالید و دستشو روی سرش گزاشت که دستش اغشته به خون شد...با سرگیجهای که داشت از جاش بلندشد چجوری میخواست بره بیرون؟ نزدیک پنجره کوچولویی که بالای دیوار بود شد پاشنه بلندی شد و نگاهی به بیرون انداخت..سمت چپ رو نگاه کرد ته حیاط چندتا سگ بود، به سمت راست نگاه کرد سهتا ادم غولپیکر وایساده بودن جرقهای توی ذهنش خورد...رفت سمت کمدای قدیمی و خاکگرفتهی ته اتاق دونه دونه کشوهارو گشت، یه عروسک کوچولو بود که وقتی میخورد زمین اهنگ میخوند..برگشت سمت پنجره دستشو برد بیرون و عروسک رو پرت کرد ته حیاط یهو عروسک شروع کرد اهنگ خوندن و سگا بلند بلند پارس میکردن نگهبانا رفتن ته حیاط تا سگا رو اروم کنن..سریع دستشو از پنجره گرفت و خودشو بالا کشید پاشو اورد بالا و اومد بیرون احساس کرد داره هوشیاریشو از دست میده ، با سختی خودشو به دیوار حیاط رسوند بلندتر از اونی بود که بره بالا یهو چشمش به نردبان گوشه حیاط خورد..تلو تلو اما سریع رفت نردبان رو اورد به دیوار تکیه داد و رفت بالا و پرید اونطرف، از درد چشماشو بست..همه جارو تار میدید، هنوز صدای پارس سگا میومد.....تا میتونست دوید هنوز نرسیده بود به خیابان که چشماش سیاهی رفت و افتاد زمین و چیزی جز سیاهی نمیدید......
.
از تاکسی پیاده شد اینور و اونور و نگاه کرد که توی سیاهی چشمش به اونجو خورد که یهو افتاد زمین با عجله و ترس رفت سمتش
سوا:اونجو خوبی؟ اونجو چشماتو باز کن
یهو خون روی دستش دید و متوجه سر اونجو شد
سوا:اونجو.. چه بلایی سرت اومده اونجو بیدارشو الان میریم بیمارستان
اروم زمزمهوار لب زد
_بیمارستان نه..سوا منو ببر...خونه
سوا:باشه باشه فقط بیدار بمون خب؟
.
.
صبح:
با برخورد نور خورشید چشماشو باز کرد چند تا پلک زد تا واضح ببینه
&سوا اونجو بیدارشد...اونجو دخترم خوبی؟
دستشو روی سر اونجو گزاشت
_خوبم مامانبزرگ
سوا:اونجو بیدارشدی حالت چطوره سر درد نداری؟
_نه خوبم.....
دستشو روی سرش که با باند پیچیده بود گزاشت
&چیشد دخترم از نگرانی مردم دیشب کجا بودی
با فکر به اتفاقات دیشب ترسید حالا چیمیشد؟ اگه حقیقت و میگفت همه چی اروم میموند؟
سوا:اونجو دقیقا چیشد
_هیچی..یه تصادف کوچیک کردم
&خدا رحم کرده بهت حواست کجاست دختر..سوا تو پیش اونجو بمون من میرم سوپ درست کنم
سوا:باشه خاله
رفت بیرون و درو بست...نزدیک پرده شد و پرده رو کشید که نور اونجو رو اذییت نکنه
_ممنونم سوا
سوا:کاری نکردم که الان حالت خوبه؟میخوای بریم دکتر؟
_نه خوبم فقط به خانم مارتا گفتی
سوا:اره امروز مرخصی تازه من میگم چند روز استراحت کن
_لازم نیست یکم استراحت کنم برمیگردم سرکارم
سوا:باشه من میرم بیرون یه کاری دارم چیزی لازم داشتی بهم زنگ بزن
_باشه بازم ممنون
سوا:خواهش میکنم
رفت بیرون درو بست چشماش سنگینی میکرد با یاداور دیشب حالش بد میشد بهتر نبود به پلیس خبر بده؟خسته از فکرکردن چشماشو بست و خوابش برد............
.
.
عصبی وسایل میزُ پرت کرد و همه روی زمین پخش برد و کلافه لب زد
جونکوک: یه دختر از عمارت من فرار کرده؟شما بی عرضه ها پس برای چی حقوق میگیرید از یه دختر کمترین.داد
با قدم سنگین رفت بیرون خب فشار داشت تاحالا کسی فرار نکرده بود چه برسه یه دختر!عصبی رفت اتاقش درو کوبید انقدر خشمگین بود رگای صورتش زد بیرون در زدن
°منم
جونکوک: بیا بیا ببین یه مشت گوریل جمع کردیم دور خودمون از پس یه دختربچه برنیومدن بخاطر همین جاسوس جرئت میکنه پاشو بزاره توی عمارت من
°تقصیر منه دست کم گرفتمش خودم پیداش میکنم نگران نباش
نفس عمیقی کشید
جونکوک: چیشد دربارش تحقیق کردی؟
°اره اسمش پارک اونجوعه ۲۶ سالشه پدرومادرش ازهم جداشدن از پدرش هیچ ردی نیست حتی اسم مادرشم با یه فرد پولدار ازدواج کرده یه خواهر کوچیکتر داره که با مامانش زندگی میکنه....الان با مادربزرگش زندگی میکنه توی کافه کار میکنه...
جونکوک:کافه؟تحصیلاتش چی
°توی دانشگاه معتبر بورسیه شده رشته پزشکی خونده ولی چندوقته از دانشگاه اومده بیرون و توی کافه کار میکنه
جونکوک:پس هنوز دکتر نیست
°نه شاید درحد یه کاراموز...حالا میخوای باهاش چیکارکنی
جونکوک:دیگه جایی برای اشتباه ندارم اگه یه اشتباه کوچیک کنم باند سیاه از لیست حذف میشه باید با یه تیر دونشون بزنم......
همهجا سکوت بود..صدای تپش قلبش توی سرش اِکو میشد، یهو دستش ازاد شد دستشو کشید دور دستاش قرمز شده بود...خواست بلندشه که با حس سرگیجه دوباره نشست..از درد نالید و دستشو روی سرش گزاشت که دستش اغشته به خون شد...با سرگیجهای که داشت از جاش بلندشد چجوری میخواست بره بیرون؟ نزدیک پنجره کوچولویی که بالای دیوار بود شد پاشنه بلندی شد و نگاهی به بیرون انداخت..سمت چپ رو نگاه کرد ته حیاط چندتا سگ بود، به سمت راست نگاه کرد سهتا ادم غولپیکر وایساده بودن جرقهای توی ذهنش خورد...رفت سمت کمدای قدیمی و خاکگرفتهی ته اتاق دونه دونه کشوهارو گشت، یه عروسک کوچولو بود که وقتی میخورد زمین اهنگ میخوند..برگشت سمت پنجره دستشو برد بیرون و عروسک رو پرت کرد ته حیاط یهو عروسک شروع کرد اهنگ خوندن و سگا بلند بلند پارس میکردن نگهبانا رفتن ته حیاط تا سگا رو اروم کنن..سریع دستشو از پنجره گرفت و خودشو بالا کشید پاشو اورد بالا و اومد بیرون احساس کرد داره هوشیاریشو از دست میده ، با سختی خودشو به دیوار حیاط رسوند بلندتر از اونی بود که بره بالا یهو چشمش به نردبان گوشه حیاط خورد..تلو تلو اما سریع رفت نردبان رو اورد به دیوار تکیه داد و رفت بالا و پرید اونطرف، از درد چشماشو بست..همه جارو تار میدید، هنوز صدای پارس سگا میومد.....تا میتونست دوید هنوز نرسیده بود به خیابان که چشماش سیاهی رفت و افتاد زمین و چیزی جز سیاهی نمیدید......
.
از تاکسی پیاده شد اینور و اونور و نگاه کرد که توی سیاهی چشمش به اونجو خورد که یهو افتاد زمین با عجله و ترس رفت سمتش
سوا:اونجو خوبی؟ اونجو چشماتو باز کن
یهو خون روی دستش دید و متوجه سر اونجو شد
سوا:اونجو.. چه بلایی سرت اومده اونجو بیدارشو الان میریم بیمارستان
اروم زمزمهوار لب زد
_بیمارستان نه..سوا منو ببر...خونه
سوا:باشه باشه فقط بیدار بمون خب؟
.
.
صبح:
با برخورد نور خورشید چشماشو باز کرد چند تا پلک زد تا واضح ببینه
&سوا اونجو بیدارشد...اونجو دخترم خوبی؟
دستشو روی سر اونجو گزاشت
_خوبم مامانبزرگ
سوا:اونجو بیدارشدی حالت چطوره سر درد نداری؟
_نه خوبم.....
دستشو روی سرش که با باند پیچیده بود گزاشت
&چیشد دخترم از نگرانی مردم دیشب کجا بودی
با فکر به اتفاقات دیشب ترسید حالا چیمیشد؟ اگه حقیقت و میگفت همه چی اروم میموند؟
سوا:اونجو دقیقا چیشد
_هیچی..یه تصادف کوچیک کردم
&خدا رحم کرده بهت حواست کجاست دختر..سوا تو پیش اونجو بمون من میرم سوپ درست کنم
سوا:باشه خاله
رفت بیرون و درو بست...نزدیک پرده شد و پرده رو کشید که نور اونجو رو اذییت نکنه
_ممنونم سوا
سوا:کاری نکردم که الان حالت خوبه؟میخوای بریم دکتر؟
_نه خوبم فقط به خانم مارتا گفتی
سوا:اره امروز مرخصی تازه من میگم چند روز استراحت کن
_لازم نیست یکم استراحت کنم برمیگردم سرکارم
سوا:باشه من میرم بیرون یه کاری دارم چیزی لازم داشتی بهم زنگ بزن
_باشه بازم ممنون
سوا:خواهش میکنم
رفت بیرون درو بست چشماش سنگینی میکرد با یاداور دیشب حالش بد میشد بهتر نبود به پلیس خبر بده؟خسته از فکرکردن چشماشو بست و خوابش برد............
.
.
عصبی وسایل میزُ پرت کرد و همه روی زمین پخش برد و کلافه لب زد
جونکوک: یه دختر از عمارت من فرار کرده؟شما بی عرضه ها پس برای چی حقوق میگیرید از یه دختر کمترین.داد
با قدم سنگین رفت بیرون خب فشار داشت تاحالا کسی فرار نکرده بود چه برسه یه دختر!عصبی رفت اتاقش درو کوبید انقدر خشمگین بود رگای صورتش زد بیرون در زدن
°منم
جونکوک: بیا بیا ببین یه مشت گوریل جمع کردیم دور خودمون از پس یه دختربچه برنیومدن بخاطر همین جاسوس جرئت میکنه پاشو بزاره توی عمارت من
°تقصیر منه دست کم گرفتمش خودم پیداش میکنم نگران نباش
نفس عمیقی کشید
جونکوک: چیشد دربارش تحقیق کردی؟
°اره اسمش پارک اونجوعه ۲۶ سالشه پدرومادرش ازهم جداشدن از پدرش هیچ ردی نیست حتی اسم مادرشم با یه فرد پولدار ازدواج کرده یه خواهر کوچیکتر داره که با مامانش زندگی میکنه....الان با مادربزرگش زندگی میکنه توی کافه کار میکنه...
جونکوک:کافه؟تحصیلاتش چی
°توی دانشگاه معتبر بورسیه شده رشته پزشکی خونده ولی چندوقته از دانشگاه اومده بیرون و توی کافه کار میکنه
جونکوک:پس هنوز دکتر نیست
°نه شاید درحد یه کاراموز...حالا میخوای باهاش چیکارکنی
جونکوک:دیگه جایی برای اشتباه ندارم اگه یه اشتباه کوچیک کنم باند سیاه از لیست حذف میشه باید با یه تیر دونشون بزنم......
- ۲۹۴
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط