پارت انتخاب من
پارت۱۵. انتخاب من
جونکوک:باید حرف بزنیم
_راجب چی
جونکوک:این یه هفته تحت نظر بودی که فرارنکنی بلاخره قراره دکتر باندم بشی باید اعتماد کامل بهت داشته باشم از فردا با کل باند اشنا میشی فردا شبم اماده شو قراره بریم جایی
_یعنی الان ازادم میتونم به مامان بزرگم زنگ بزنم؟
جونکوک:اره میتونی اما بعد از اینکه غذاتو تموم کردی
با ناباوری بهش زل زد چطور میتونست الان به فکر غذا باشه چنگالش رو برداشت و کمی از غذاش خورد
_پس از فردا خودم میرم و میام
جونکوک:اگه بخوای میتونی راننده داشته باشی
_نه خودم برم و بیام راحترم
با صدای زنگ گوشی هردو ساکت شدن شماره ناشناس بود پس جواب دا
_الو. ؟خانم پارک اونجو _بله خودمم. ؟مادربزرگتون امروز عمل داشتن ولی یهو حالشون بد شده گفتم بهتون خبر بدم الان بخش ای سی یو هستن
چنگال از دستش افتاد و صدا ایجاد کرد قلبش برای یک لحظه ازکار افتاد.....
:
با عجله خودش رو به میز اطلاعات رسوند و با استرس و نگرانی لب زد
_پارک جانگمی..امروز عمل داشته بردنش بخش ای سی یو الان کجاست؟
؟یه لحظه..اسم بیمار. _پارک جانگمی ؟راهرو سمت راست تابلو زده ای سی یو.
با عجله رفت سمت راست و رسید به ای سی یو یه شیشه بزرگ بود خودشو رسوند به شیشه و دستشو گزاشت روش چشماش پر از اشک بود ولی گریه نمیکرد با دیدن جسم بی جون مادربزرگش روی تخت که ماسک اکسیژن با کلی سرم بهش وصل بود بغض چشاش تبدیل به اشک شد و روی گونش سر خورد
پرستار:شما نوه ایشون هستین
از شیشه فاصله گرفت و سمت صدا برگشت
_بله. پرستار:اگه بخواین میتونین برین داخل ولی فقط ۵ دقیقه
_اره میخوام برم. پرستار:لطفا دنبالم بیایین
با سروضع عفونی شده ماسک و کلاه و لباس مخصوص رفت داخل بیصدا مثل رودخونه گونه هاش خیس بود اروم نزدیکش شد و روی صندلی کنارش نشست و دستاشو گرفت صدای قلبش از دستگاه اتاق پر کرده بود..
_هلمونی....من اینجام به قولم عمل کردم مراقب خودم بودم توهم به قولت عمل کن و زود خوب شو دلم برای..برای غذاهات....خیلی خیلی ت..تنگ شده...
گریش اونقدر شدت گرفت که مجال حرف زدن رو نداد سرشو روی دستاش گزاشت و گریه میکرد......
اومد بیرون چشماش قرمز شده بود سرش پایین بود و بیحال راه میرفت که بطری ابی جلوش قرارگرفت به روبروش نگاه کرد و ابو از دستش گرفت دوتایی روی نیمکت نشستن بطریشو باز کرد و خورد
جونکوک:حالش چطوره
_فعلا توی ای سی یو میمونه
جونکوک:میسپارم حواسشون باشه
_چرا نگفتی امروز عمل داره
جونکوک:خواستم تمام بشه بعد بگم
با صدای گوشی تلفنشو برداشت
جونکوک:بله سئوجونگ....
جونکوک:چی؟
با تعجب ازش جاش بلندشد
جونکوک:باشه از پیشش جم نخور الان میایم
با عصبانیت گوشیش قطع کرد
_چیشده
جونکوک:پاشو باید بریم عمارت
_عمارت؟چرا
جونکوک:وقت نداریم خودت میفهمی سریع پاشو
ازجاش بلند شد و روبروش وایساد
_نمیتونم مامانبزرگم رو تنها بزارم
جونکوک:میگم بهش رسیدگی کنن بجنب
_نه نمی......
بازوشو توی دستاش گرفت و به خودش نزدیک کرد
جونکوک:قول میدم اتفاقی براش نیوفته ولی الان باید بریم
نگاهشو ازش گرفت و به ته راهرو پیش مامانبزرگش داد و دوباره بهش نگاه کرد.....
:
دوتایی از پله ها تند رفتن بالا و رسیدن به یکی از اتاقا
جونکوک:سئوجونگ چخبره کی به هوش اومد؟
°نمیدونم منم تازه رسیدم نگهبانا میگفتن یه نیم ساعت پیش صدایی شنیدن رفتن داخل دیدن به هوش اومده
_میرم داخل ببینمش
درو باز کرد و رفت داخل نزدیک شد و چشماش که بسته بود و بازکرد
_صدامو میشنوی...
دستشو روی نبض دستش گزاشت
جونکوک:کی به هوش میاد
_هنوز کامل هوشیاری نداره احتمالا واکنش نشون داده بزودی به هوش میاد
جونکوک:باشه بیشتر حواست بهش باشه
_باشه
°یه لحظه بریم بیرون باید درباره فردا شب حرف بزنیم
جونکوک:باشه
بعداز اینکه رفتن بیرون خواست بره که چشمش به گلوش خورد نزدیکش شد و گلوش رو نگاه کرد انگار جای دست روی گلوش بود یکی میخواسته خفش کنه؟ ولی کسی نمیتونسته بیاد اینجا درو باز کرد و رفت بیرون برگشت اتاقش و دوش گرفت چند ساعت گزشت رفت دم در اتاق جئون و در زد
_منم جونکوک:چیشد به هوش اومده
_فعلا نه اومدم راجب مامانبزرگم بپرسم
سرشو از تو ورقه ها دراورد و بهش نگاه کرد
جونکوک:نگران نباش بهترین دکتر رو فرستادم بزودی خوب میشه توهم تمرکزتو بزار روی این مرتیکه. _باشه
دوباره با نگاه جدی سرشو انداخت پایین و مشغول ورقه ها شد.. سمت در رفت دستش روی دستگیره گزاشت قبل از اینکه باز کنه برگشت. _ممنون
.
.
جونکوک:باید حرف بزنیم
_راجب چی
جونکوک:این یه هفته تحت نظر بودی که فرارنکنی بلاخره قراره دکتر باندم بشی باید اعتماد کامل بهت داشته باشم از فردا با کل باند اشنا میشی فردا شبم اماده شو قراره بریم جایی
_یعنی الان ازادم میتونم به مامان بزرگم زنگ بزنم؟
جونکوک:اره میتونی اما بعد از اینکه غذاتو تموم کردی
با ناباوری بهش زل زد چطور میتونست الان به فکر غذا باشه چنگالش رو برداشت و کمی از غذاش خورد
_پس از فردا خودم میرم و میام
جونکوک:اگه بخوای میتونی راننده داشته باشی
_نه خودم برم و بیام راحترم
با صدای زنگ گوشی هردو ساکت شدن شماره ناشناس بود پس جواب دا
_الو. ؟خانم پارک اونجو _بله خودمم. ؟مادربزرگتون امروز عمل داشتن ولی یهو حالشون بد شده گفتم بهتون خبر بدم الان بخش ای سی یو هستن
چنگال از دستش افتاد و صدا ایجاد کرد قلبش برای یک لحظه ازکار افتاد.....
:
با عجله خودش رو به میز اطلاعات رسوند و با استرس و نگرانی لب زد
_پارک جانگمی..امروز عمل داشته بردنش بخش ای سی یو الان کجاست؟
؟یه لحظه..اسم بیمار. _پارک جانگمی ؟راهرو سمت راست تابلو زده ای سی یو.
با عجله رفت سمت راست و رسید به ای سی یو یه شیشه بزرگ بود خودشو رسوند به شیشه و دستشو گزاشت روش چشماش پر از اشک بود ولی گریه نمیکرد با دیدن جسم بی جون مادربزرگش روی تخت که ماسک اکسیژن با کلی سرم بهش وصل بود بغض چشاش تبدیل به اشک شد و روی گونش سر خورد
پرستار:شما نوه ایشون هستین
از شیشه فاصله گرفت و سمت صدا برگشت
_بله. پرستار:اگه بخواین میتونین برین داخل ولی فقط ۵ دقیقه
_اره میخوام برم. پرستار:لطفا دنبالم بیایین
با سروضع عفونی شده ماسک و کلاه و لباس مخصوص رفت داخل بیصدا مثل رودخونه گونه هاش خیس بود اروم نزدیکش شد و روی صندلی کنارش نشست و دستاشو گرفت صدای قلبش از دستگاه اتاق پر کرده بود..
_هلمونی....من اینجام به قولم عمل کردم مراقب خودم بودم توهم به قولت عمل کن و زود خوب شو دلم برای..برای غذاهات....خیلی خیلی ت..تنگ شده...
گریش اونقدر شدت گرفت که مجال حرف زدن رو نداد سرشو روی دستاش گزاشت و گریه میکرد......
اومد بیرون چشماش قرمز شده بود سرش پایین بود و بیحال راه میرفت که بطری ابی جلوش قرارگرفت به روبروش نگاه کرد و ابو از دستش گرفت دوتایی روی نیمکت نشستن بطریشو باز کرد و خورد
جونکوک:حالش چطوره
_فعلا توی ای سی یو میمونه
جونکوک:میسپارم حواسشون باشه
_چرا نگفتی امروز عمل داره
جونکوک:خواستم تمام بشه بعد بگم
با صدای گوشی تلفنشو برداشت
جونکوک:بله سئوجونگ....
جونکوک:چی؟
با تعجب ازش جاش بلندشد
جونکوک:باشه از پیشش جم نخور الان میایم
با عصبانیت گوشیش قطع کرد
_چیشده
جونکوک:پاشو باید بریم عمارت
_عمارت؟چرا
جونکوک:وقت نداریم خودت میفهمی سریع پاشو
ازجاش بلند شد و روبروش وایساد
_نمیتونم مامانبزرگم رو تنها بزارم
جونکوک:میگم بهش رسیدگی کنن بجنب
_نه نمی......
بازوشو توی دستاش گرفت و به خودش نزدیک کرد
جونکوک:قول میدم اتفاقی براش نیوفته ولی الان باید بریم
نگاهشو ازش گرفت و به ته راهرو پیش مامانبزرگش داد و دوباره بهش نگاه کرد.....
:
دوتایی از پله ها تند رفتن بالا و رسیدن به یکی از اتاقا
جونکوک:سئوجونگ چخبره کی به هوش اومد؟
°نمیدونم منم تازه رسیدم نگهبانا میگفتن یه نیم ساعت پیش صدایی شنیدن رفتن داخل دیدن به هوش اومده
_میرم داخل ببینمش
درو باز کرد و رفت داخل نزدیک شد و چشماش که بسته بود و بازکرد
_صدامو میشنوی...
دستشو روی نبض دستش گزاشت
جونکوک:کی به هوش میاد
_هنوز کامل هوشیاری نداره احتمالا واکنش نشون داده بزودی به هوش میاد
جونکوک:باشه بیشتر حواست بهش باشه
_باشه
°یه لحظه بریم بیرون باید درباره فردا شب حرف بزنیم
جونکوک:باشه
بعداز اینکه رفتن بیرون خواست بره که چشمش به گلوش خورد نزدیکش شد و گلوش رو نگاه کرد انگار جای دست روی گلوش بود یکی میخواسته خفش کنه؟ ولی کسی نمیتونسته بیاد اینجا درو باز کرد و رفت بیرون برگشت اتاقش و دوش گرفت چند ساعت گزشت رفت دم در اتاق جئون و در زد
_منم جونکوک:چیشد به هوش اومده
_فعلا نه اومدم راجب مامانبزرگم بپرسم
سرشو از تو ورقه ها دراورد و بهش نگاه کرد
جونکوک:نگران نباش بهترین دکتر رو فرستادم بزودی خوب میشه توهم تمرکزتو بزار روی این مرتیکه. _باشه
دوباره با نگاه جدی سرشو انداخت پایین و مشغول ورقه ها شد.. سمت در رفت دستش روی دستگیره گزاشت قبل از اینکه باز کنه برگشت. _ممنون
.
.
- ۱۱۸
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط