ساعت نزدیک نه شب بود.
ساعت نزدیک نه شب بود.
درِ ورودی باز شد. شوگا وارد شد، همونطور بیاحساس، با قدمهایی سنگین و نگاه خسته.
هوا خنک شده بود. کیفِ کارش رو کنار مبل انداخت، هودیشو از تن درآورد و رفت سمت آشپزخونه.
همهچیز… دستنخورده بود.
فقط یه لیوان روی میز، همون لیوانی که خودش صبح گذاشته بود.
کیف مدرسه هنوز وسط راهرو، همونطور نیمهباز. حتی بندش هم تکون نخورده بود.
شوگا، ساکت، بهش خیره شد.
یه لحظه پلک زد.
انگار زمان از صبح همونجا متوقف شده بود.
رفت سمت اتاق سوآ. ایستاد.
در همونطور بسته بود.
نه صدای قدم، نه حرکت، نه حتی یه سرفه.
انگشتهاشو مشت کرد. یه نفس عمیق کشید، بعد خیلی کوتاه با بند انگشت به در زد.
– «سوآ. هنوز اونجایی؟»
سکوت.
چیزی توی صدای شوگا ترک برداشت، اما نه بهخاطر نگرانی… بهخاطر کلافگی.
همون شوگای همیشه: سرد، اما حالا بیقرار پشت یه در بسته.
– «اگه تصمیم گرفتی قهر کنی، باشه. قهرت تموم شد، بیا بیرون.»
جوابی نیومد.
چند ثانیه فقط ایستاد. حتی گوششو نزدیک نکرد. چون هیچ صدایی نبود که بشه شنید.
شوگا برگشت.
چند قدم برداشت، ولی یه لحظه وایساد.
نیمنگاهی دوباره به در انداخت.
بعد رفت سمت اتاق خودش.
در اتاق سوآ… همونطور بسته موند.
خونه… ساکت موند.
و اون شب هم، کسی شام نخورد.
و هیچ حرفی رد و بدل نشد.
فقط سکوت بود. و در بستهای که شوگا، هر لحظه بیشتر، نمیفهمید پشتش داره چی میگذره.
درِ ورودی باز شد. شوگا وارد شد، همونطور بیاحساس، با قدمهایی سنگین و نگاه خسته.
هوا خنک شده بود. کیفِ کارش رو کنار مبل انداخت، هودیشو از تن درآورد و رفت سمت آشپزخونه.
همهچیز… دستنخورده بود.
فقط یه لیوان روی میز، همون لیوانی که خودش صبح گذاشته بود.
کیف مدرسه هنوز وسط راهرو، همونطور نیمهباز. حتی بندش هم تکون نخورده بود.
شوگا، ساکت، بهش خیره شد.
یه لحظه پلک زد.
انگار زمان از صبح همونجا متوقف شده بود.
رفت سمت اتاق سوآ. ایستاد.
در همونطور بسته بود.
نه صدای قدم، نه حرکت، نه حتی یه سرفه.
انگشتهاشو مشت کرد. یه نفس عمیق کشید، بعد خیلی کوتاه با بند انگشت به در زد.
– «سوآ. هنوز اونجایی؟»
سکوت.
چیزی توی صدای شوگا ترک برداشت، اما نه بهخاطر نگرانی… بهخاطر کلافگی.
همون شوگای همیشه: سرد، اما حالا بیقرار پشت یه در بسته.
– «اگه تصمیم گرفتی قهر کنی، باشه. قهرت تموم شد، بیا بیرون.»
جوابی نیومد.
چند ثانیه فقط ایستاد. حتی گوششو نزدیک نکرد. چون هیچ صدایی نبود که بشه شنید.
شوگا برگشت.
چند قدم برداشت، ولی یه لحظه وایساد.
نیمنگاهی دوباره به در انداخت.
بعد رفت سمت اتاق خودش.
در اتاق سوآ… همونطور بسته موند.
خونه… ساکت موند.
و اون شب هم، کسی شام نخورد.
و هیچ حرفی رد و بدل نشد.
فقط سکوت بود. و در بستهای که شوگا، هر لحظه بیشتر، نمیفهمید پشتش داره چی میگذره.
- ۲۰.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط