{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نور خاکستریِ صبح، بی‌سروصدا از لای پرده‌ها وارد شد.

نور خاکستریِ صبح، بی‌سروصدا از لای پرده‌ها وارد شد.

شوگا، برخلاف همیشه، قبل از زنگ ساعت بیدار شد.
روی صندلی کنار تختش نشسته بود، دست‌هاش توی جیب هودی‌اش، نگاهش خیره به دیوار.

چیزی در خونه عجیب بود.
یه جور سکوت کش‌دار.
نه صدای باز شدن در اتاق کناری، نه صدای قدم‌های سبک و عجولانه، نه تق‌تق قاشق توی لیوان چای.

بلند شد. بدون اینکه چیزی بپوشه، از اتاقش بیرون رفت. راهرو همون‌طور بود که دیشب دیده بودش.

کیف مدرسه هنوز همون‌جا بود.

یه لحظه ایستاد. بعد با قدم‌هایی آروم سمت در اتاق سوآ رفت. مکث کرد.

دستش رو برد بالا، ولی نکوبید. فقط با بند انگشتش چند ضربه‌ی کوتاه زد.

– «سوآ. بلند شو. مدرسه‌ست.»

هیچ جوابی نیومد.

شوگا، بدون اینکه صداش رو بلند کنه، دوباره گفت:

– «صدات نمیاد.»

سکوت. نه صدای حرکت، نه خش‌خش پتو. انگار اون‌جا اصلاً کسی نبود.

شوگا به در تکیه داد.
یه لحظه چشماش رو بست. به شب قبل فکر کرد. به عینک شکسته. صورت کبود. کیف رها شده.

صداش یه‌ذره پایین‌تر اومد.
نه مهربون، نه نرم… فقط آروم‌تر:

– «نمی‌خوای بری؟»

باز هم سکوت.

حالا دیگه معلوم بود: سوآ نمی‌خواست بیاد بیرون.

شوگا عقب رفت. یه قدم. بعد برگشت اتاق خودش.
اما در اتاق سوآ… همون‌طور بسته موند.

و اون روز، صدای باز شدن اون در، تا غروب نیومد.
دیدگاه ها (۶)

ساعت نزدیک نه شب بود.درِ ورودی باز شد. شوگا وارد شد، همون‌طو...

صبح دوباره اومده بود.ولی نه مثل یه شروع تازه… بیشتر مثل یه ت...

ساعت نزدیکای ده شب بود.در خونه با صدای کلیک آرومی باز شد.شوگ...

هوا کم‌کم تاریک می‌شد.سوآ جلوی در ایستاد، کلید رو با دستایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط