{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیمینی ببین

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹
-جیمینی ببین!
تاج گلی که درست کرده بود رو به جیمین که ۲۴ ساعت تنهاش نمیزاشت و مراقبش بود نشون داد.
-بله ارباب کوچک خیلی زیباست
تاجش رو به کناری پرت کرد و تاج گل رو روی موهای بلوندش گذاشت و با ذوق دست هاش رو بهم کوبید.
جیمین قبل از اینکه تاج که گرون ترین تاج بود به زمین برسه گرفتش.
تهیونگ هیچوقت درگیر تجملات نبود و از تاج هم خوشش نمیومد ولی مجبور بود بزاره...
ناگهان ندیمه ای که مال پدر تهیونگ یعنی پادشاه فرشتگان بود سمتشون اومد و تعظیمی کرد.
-ارباب کوچک پادشاه فرمودند که به اتاقشون بروید چراکه میخواهند راجب موضوع مهمی با شما صحبت کنند.
تهیونگ با همون تاج گل سمت اتاق پدرش راه افتاد.
...
-این چیه رو موهات هوم؟
-تاج گل! خیلی نانازیه!
پدرش اهی کشید و لبخندی زد.
-اره قشنگه ولی نباید تاجت رو در بیاری
-این قشنگ تره!
-خیلی خب اصلا هرچی... در هرصورت برای موضوع مهم ترین اینجایی...
-هوم؟
تهیونگ با چشم های براق و جاذبه دارش که سوالی بودن به پدرش نگاه کرد.
-خب... فرشته ها قراره با شیطان ها متحد بشن...
-خب؟
-برای اینکار یکی از فرشته ها و یکی از شیطان ها باید با هم ازدواج کنن
-کی؟
-اونها باید با ارزش ترین های سرزمین باشن... و... با ارزش ترین در حال حاضر تویی و شاهزاده شیطان ها
تهیونگ یه قدم به عقب برداشت.
-باید با شاهزاده شیطان ها، جئون جونگکوک ازدواج کنی
...
از صبح خودشو تو اتاقش حبس کرده بود و با گذاشتن سرش روی زانو هاش گریه میکرد.
-شاهزاده تهیونگ!! شاهزاده تهیونگ لطفا در رو باز کنید!! باید یه چیزی بخورید!!
-نیمیخواممممم!! برینن!! هقق همتون بریننن!!
ناگهان فکری به سرش زد ولی دست و پاش از ترس میلرزید.
پاشد و تمام لباس های پر از جواهراتش رو در اورد و ساده ترین لباس هاش رو پوشید و یک شنل که کلاهی داشت و میتونست صورتش رو پنهان کنه پوشید و از در مخفی اتاقش که به حیاط پشتی قصر میخورد بیرون رفت. شب بود و همه جا تاریک... یکی از فانوس های توی حیاط رو برداشت و از در مخفی قصر بیرون دوید.
همونجور که از دلتنگی و ترس گریه میکرد فقط میدوید تا پیداش نکنن...
قصد داشت تا سپیده صبح کلی از قصر دور بشه. حداقل یه چند وقت تا فکر ازدواج از سر همه بیفته.
فقط میدوید بی خبر از اینکه داره خلاف جهت میره...
...
انقدر دویده بود که دیگه نا نداشت حتی رو پاهاش وایسه... از صبح هیچی نخورده بود حالا هم کلی دویده بود و حتی نمیدونست کجاس
-ک-کمک... ه-هیچکس نیس؟؟
و ناگهان صدای خر خری پشت سرش شنید و وقتی برگشت با گرگ بزرگی با چشم های وحشی رو به رو شد.
...
-اخی... قراره با یه امگا بچه ننه و زشت ازدواج کنی تبریک میگم! شنیدم خیلی زشته تازه خیلی لوس هم هست
-خفه شو یونگی خفه شو!!!!!!
و از بالکن پرید پایین و درست قبل از اینکه بخوره زمین بال های سیاه و بزرگش رو باز کرد و با ارتفاع زیاد از زمین پرواز میکرد که ناگهان توی جنگلی که به خاطر وجود الفا های وحشی تبدیل شده به گرگ که حتی به هم نوع خودشون هم رحم نمیکردن پرنده هم پر نمیزد یه نور که شبیه به نور فانوس بود دید و صدای جیغ ضعیفی...
سمت صدا رفت و روی پاهاش ایستاد و متوجه یه امگا خیلی کوچولو که توی خودش جمع شده بود و گرگ گرسنه ای قصد داشت گردنش رو پاره کنه شد.
با لگد گرگ رو کناری پرت کرد و گرگ با دیدن جونگکوک با سرعت دور شد.
امگا کوچولو میلرزید و اشک های مروارید مانندش توی تاریکی می درخشیدن که باعث شد جونگکوک تازه نگاهی به لباس های سفید، موهای بلوند و پوست عسلی رنگش بندازه. توی سرزمین شیطان ها همه مشکی پوش، چشم ابرو مشکی با پوست رنگ پریده بودند و اشک هاشون اتشین بود پس اون حتما باید...
-هی تو! سرتو بیار بالا!
تهیونگ از لای دست هاش و چتری های بلوندش به جونگکوک نگاه کرد.
چشم هاش پفدار، براق و پر از اشک های مرواریدی بودن، بینیش از گریه قرمز بود و علامت بال فرشته ای گوشه پیشونیش بود که کاملا مشخص میکرد که یه فرشتس و به اینجا تعلق نداره....
-یه فرشته؟!
~~~~~~~~~~~
نظرات فراموش نشهه🪽✨
ˡᶦᵏᵉ:³⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁴⁰
دیدگاه ها (۶۳)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²-یه فرشته؟! تهیونگ پلک ز...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³جونگکوک بهش گفته بود که ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁰نویسنده صحبت میکنه... سی...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝐴𝑓𝑡𝑒𝑟 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑦تولد یک سالگی آرا بود... تهیونگ عمارت ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁵داشت به تهیونگ اشپزی یاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط