داشت به تهیونگ اشپزی یاد میداد
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁵
داشت به تهیونگ اشپزی یاد میداد...
-مواظب باش دستت رو نبری! اروم اروم
پشت تهیونگ وایساده بود و دست هاش دست های تهیونگ رو هدایت میکردن تا قارچ هارو برای پاستا خامه ای خورد کنه.
بدن بزرگش به بدن خیلی کوچولو تهیونگ چسبیده بود و رایحه ویسکیش با رایحه شکوفه گیلاسش ترکیب شده بود...
شب بود و صدای جیرجیرک های جنگل میومد و کلبه با نور ماه روشن شده بود.
نه تهیونگ و نه جونگکوک از هویت هم خبر نداشتن... که شاهزاده اند، که همونایین که قرار بود با هم ازدواج کنن.
(*شاید با خودتون بگید تهیونگ قصر جونگکوک رو دید و قاعدتا باید فهمیده باشه که جونگکوک شاهزاده ولی خب از اونجایی که تهیونگ خیلی خنگولیه و تا حالا از قصر بیرون نرفته فکر میکنه همه تو قصر زندگی میکنن... -_-)
-خب حالا خودت امتحان کن...
-باش!
و قارچ هارو کج و ماوج و یکی درشت یکی ریز خورد کرد و با ذوق به جونگکوک نگاه کرد.
-خوبه؟؟
ولی جونگکوک محو چشم های براق و ستاره ایش شد و در این فکر فرو رفت که چجوری یه فرشته انقدر میتونه خوشگل باشه و چشم هاش در این حد گیرایی داشته باشه؟
-کوکی؟!!! کوکی؟!!!
ناگهان صورت جونگکوک رو قاب گرفت و صورتش رو جلوی صورت خودش نگه داشت که باعث شد جونگکوک به خاطر اختلاف قدیشون خم بشه.
-حالت خوبه؟! مریضی؟! کوکی؟!!
-تمومش کن
-چیو؟
-این کوکی گفتن رو!
-خودت گفتی میتونم کوکی صدات کنم!!
و اخم بامزه ای کرد که ناگهان جونگکوک از کمرش گرفت و به قدری جلو کشیدش که با یک تکون لب هاشون بهم برخورد میکرد.
-اگه میخوای همینجا و همین الان مال من بشی میتونی...
تهیونگ سرخ شد و چشم هاش تا اخرین حد باز شدن.
جونگکوک خندید و بوسه ای نوک دماغ تهیونگ گذاشت.
-خب؟ نمیخای غذاتو هم بزنی؟ الاناس که بسوزه ها!
تهیونگ از بغلش بیرون دوید و غذایی که چیزی به سوختنش نمونده بود رو هم زد.
...
از وقتی اومده بودن اینجا تهیونگ هرشب میخواست بره توی دشتی پر از گل های زرد رنگ که پر از این حشره های نور دار تو فیلم ها بود و جونگکوک هم هرشب میرفت باهاش...
امشب هم از اون شب ها بود...
تاج گلی روی موهای بلوندش بود و داشت سعی میکرد یکی از اون حشره هارو بگیره.
به خاطر وجود حشره ها دشت تقریبا روشن شده بود.
جونگکوک به درختی تکیه داده بود و تهیونگ رو نگاه میکرد.
{افکار کوک:اون زیباترین چیزیه که تا بحال دیدم...
چجوری یه نفر میتونه انقدر زیبا، پاک و معصوم باشه؟
انگار هیچ سیاهی ای تو وجودش نیست و داره این رو به من هم انتقال میده...
اون واقعا یه فرشتس... به معنای واقعی کلمه.
الهه ماه رو شکر که فقط من جفتشم... فقط من... اون مال خودمه... شکوفه گیلاس خودمه...
شکوفه گیلاس من...}
سمت تهیونگ رفت. تهیونگ پرید تا حشره ای رو بگیره ولی جونگکوک اومد جلوش و دوتاشون افتادن زمین...
جونگکوک روی زمین و تهیونگ با حشره توی دستش روش.
-اخ!
-گرفتمش!!
تمام درد هاش با دیدن چشم های ستاره ای و براقش که با نور حشره زیباتر هم بود فراموش شد...
-کوکی!! گرفتمش!!
~~~~~~~
بچه ها لطفا از دوتاش حمایت کنید پدرم داره در میادددد
درس هست ۳ تا فیک هم همزمان دارم مینویسم😭
ˡᶦᵏᵉ:⁴⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁵⁰
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
داشت به تهیونگ اشپزی یاد میداد...
-مواظب باش دستت رو نبری! اروم اروم
پشت تهیونگ وایساده بود و دست هاش دست های تهیونگ رو هدایت میکردن تا قارچ هارو برای پاستا خامه ای خورد کنه.
بدن بزرگش به بدن خیلی کوچولو تهیونگ چسبیده بود و رایحه ویسکیش با رایحه شکوفه گیلاسش ترکیب شده بود...
شب بود و صدای جیرجیرک های جنگل میومد و کلبه با نور ماه روشن شده بود.
نه تهیونگ و نه جونگکوک از هویت هم خبر نداشتن... که شاهزاده اند، که همونایین که قرار بود با هم ازدواج کنن.
(*شاید با خودتون بگید تهیونگ قصر جونگکوک رو دید و قاعدتا باید فهمیده باشه که جونگکوک شاهزاده ولی خب از اونجایی که تهیونگ خیلی خنگولیه و تا حالا از قصر بیرون نرفته فکر میکنه همه تو قصر زندگی میکنن... -_-)
-خب حالا خودت امتحان کن...
-باش!
و قارچ هارو کج و ماوج و یکی درشت یکی ریز خورد کرد و با ذوق به جونگکوک نگاه کرد.
-خوبه؟؟
ولی جونگکوک محو چشم های براق و ستاره ایش شد و در این فکر فرو رفت که چجوری یه فرشته انقدر میتونه خوشگل باشه و چشم هاش در این حد گیرایی داشته باشه؟
-کوکی؟!!! کوکی؟!!!
ناگهان صورت جونگکوک رو قاب گرفت و صورتش رو جلوی صورت خودش نگه داشت که باعث شد جونگکوک به خاطر اختلاف قدیشون خم بشه.
-حالت خوبه؟! مریضی؟! کوکی؟!!
-تمومش کن
-چیو؟
-این کوکی گفتن رو!
-خودت گفتی میتونم کوکی صدات کنم!!
و اخم بامزه ای کرد که ناگهان جونگکوک از کمرش گرفت و به قدری جلو کشیدش که با یک تکون لب هاشون بهم برخورد میکرد.
-اگه میخوای همینجا و همین الان مال من بشی میتونی...
تهیونگ سرخ شد و چشم هاش تا اخرین حد باز شدن.
جونگکوک خندید و بوسه ای نوک دماغ تهیونگ گذاشت.
-خب؟ نمیخای غذاتو هم بزنی؟ الاناس که بسوزه ها!
تهیونگ از بغلش بیرون دوید و غذایی که چیزی به سوختنش نمونده بود رو هم زد.
...
از وقتی اومده بودن اینجا تهیونگ هرشب میخواست بره توی دشتی پر از گل های زرد رنگ که پر از این حشره های نور دار تو فیلم ها بود و جونگکوک هم هرشب میرفت باهاش...
امشب هم از اون شب ها بود...
تاج گلی روی موهای بلوندش بود و داشت سعی میکرد یکی از اون حشره هارو بگیره.
به خاطر وجود حشره ها دشت تقریبا روشن شده بود.
جونگکوک به درختی تکیه داده بود و تهیونگ رو نگاه میکرد.
{افکار کوک:اون زیباترین چیزیه که تا بحال دیدم...
چجوری یه نفر میتونه انقدر زیبا، پاک و معصوم باشه؟
انگار هیچ سیاهی ای تو وجودش نیست و داره این رو به من هم انتقال میده...
اون واقعا یه فرشتس... به معنای واقعی کلمه.
الهه ماه رو شکر که فقط من جفتشم... فقط من... اون مال خودمه... شکوفه گیلاس خودمه...
شکوفه گیلاس من...}
سمت تهیونگ رفت. تهیونگ پرید تا حشره ای رو بگیره ولی جونگکوک اومد جلوش و دوتاشون افتادن زمین...
جونگکوک روی زمین و تهیونگ با حشره توی دستش روش.
-اخ!
-گرفتمش!!
تمام درد هاش با دیدن چشم های ستاره ای و براقش که با نور حشره زیباتر هم بود فراموش شد...
-کوکی!! گرفتمش!!
~~~~~~~
بچه ها لطفا از دوتاش حمایت کنید پدرم داره در میادددد
درس هست ۳ تا فیک هم همزمان دارم مینویسم😭
ˡᶦᵏᵉ:⁴⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:⁵⁰
#تهکوک#رمان#اسمات#بی_تی_اس#بی_ال
- ۱۵.۸k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط