ای دور ترین دور ترین دورترین یار

ای دور ترین دور ترین دورترین یار
باید بنویسم غزلی از غم بسیار

در هر نفسی یاد تو اندوه بزرگیست
در اینه ها خیره شدم بعد تو هر بار

ما هر دو از اندیشه ی بسیار شکستیم
بگذار رها گردم از این خانه ی غمبار

با هرنفسم یاد ؛ از اواز تو امد
باید بنوازم اثری با نفس تار

نقاش شوم رنگ کنم ظلمت شب را
شاید بکشم پنجره ای در دل دیوار

باید که تن از چشمه ی مهتاب بشویم
تا بشکند این بغض غم الوده ی تبدار

من پلک نبستم ، که تو از راه بیایی
شاید بدهی باز مرا وعده ی دیدار

افسوس که طی شد همه دوران جوانی
ای قافله ی عمر کمی دست نگهدار
دیدگاه ها (۱)

مرخصی نداردحتی وقت استراحت نداردحقوق و مزایا نداردبیمه ندارد...

یک روز که باران میبارد یک روز که چترمان دو نفره شده یک روز ک...

افسانه شدم! مرابه خود راهی کنلطفی کن و بر پیکره ام شاهی کنمن...

مهرخوبان را همیشه میتوان دریاد داشتمیتوان درسینه ی خودکلبه ا...

مرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط