دو ستاره در شب
دو ستاره در شب
پارت ۱
تسوموگی نمیتوانست بخوابد . صدای زوزه ی گرگ ها کل شب ب گوش میرسید . تسوموگی کنار شومینه مینشیند و ب سوختن هیزم در اتش مینگرد . نزدیک طلوع بود و تسوموگی دیگر باید پرده های خانه را میکشید تا نور خورشید ب داخل خانه نفوذ نداشته باشد .
تسوموگی اهریمنی بود ک از بقیه ی شیاطین جدا شده و در یک عمارت دور افتاده در جنگل ساکن میشود .
یک اهریمن در حال فرار و جست و جوی سایه و تاریکی بود ک خانه ی تسوموگی را میبیند . ب سرعت ب سمت خانه میرود و در را حل میدهد . در بسته شده بو . در را میزند .
تسوموگی در را باز میکند . ان اهریمن بدون انکه چیزی بگوید ب سرعت وارد خانه میشود و در یک گوشه در تاریکی مینشیند .
تسوموگی در را میبندد و پرده ها را میکشد . تاریکی کل خانه را در بر میگیرد .
تسوموگی رو به ان هریمن میکند .
ان اهریمن از نظر تسوموگی خیلی اشنا بود .
ایزتسو : معذرت میخوام ک اون طور سر زده اومد تو . میشه ی روز اینجا بمونم هوا ک تاریک شد از اینجا میرم .
تسوموگی : باشه . . . مشکلی نیست . . .
تسوموگی هیزم برمیدارد و داخل شومینه می اندازد و دوباره کنار شومینه مینشیند .
تسوموگی از نگاه کردن ب شعله های اتش لذت میبرد چون احساس میکرد ک تمام کینه و نفرت خود را در ان اتش می اندازد و میسوزاند .
ایزتسو سرش را ب زیر می اندازد و میگرید .
سکوت کل خانه را فرا گرفته و فقط صدای گریه های ایزتسو شنیده میشد . حتی پرنده ای هم اطراف خانه وجود نداشت ک اواز بخواند .
تسوموگی سرش را ب سمت ایزتسو میچرخاند .
تسوموگی : چرا انقدر گریه میکنی . . . ؟
ایزتسو : نمیتونم گریه نکنم این غم از همون اول با من بود .
تسوموگی ب سمت ایزتسو میرود و کنار او مینشیند .
تسوموگی : غم رو ب خشم تبدیل کن و خشم رو دوست داشته باش .
ایزتسو : بار ها سعی کردم ک خودم رو تغییر بدم اما موفق نشدم . . .
تسوموگی : با گذر زمان این اتفاق میوفته .
تسوموگی از گذشته ی خود برای ایزتسو میگوید .
تسوموگی دختر بچه ی یتیمی بود ک ب بردهگی گرفته شد . تسوموگی چندین سال ب اشراف زاده های زور گو خدمت کرد . یک شب تصمیم گرفت تا از قصر فرار کند . نیمه شب وقتی ک همه خواب بودند او لباس های خود را عوض کرد و از قصر گریخت .
او در حال فرار بود ک ب یک مرد برخورد میکند .
ادامه دارد . . .
منتظر پارت بعدی باشید
پارت ۱
تسوموگی نمیتوانست بخوابد . صدای زوزه ی گرگ ها کل شب ب گوش میرسید . تسوموگی کنار شومینه مینشیند و ب سوختن هیزم در اتش مینگرد . نزدیک طلوع بود و تسوموگی دیگر باید پرده های خانه را میکشید تا نور خورشید ب داخل خانه نفوذ نداشته باشد .
تسوموگی اهریمنی بود ک از بقیه ی شیاطین جدا شده و در یک عمارت دور افتاده در جنگل ساکن میشود .
یک اهریمن در حال فرار و جست و جوی سایه و تاریکی بود ک خانه ی تسوموگی را میبیند . ب سرعت ب سمت خانه میرود و در را حل میدهد . در بسته شده بو . در را میزند .
تسوموگی در را باز میکند . ان اهریمن بدون انکه چیزی بگوید ب سرعت وارد خانه میشود و در یک گوشه در تاریکی مینشیند .
تسوموگی در را میبندد و پرده ها را میکشد . تاریکی کل خانه را در بر میگیرد .
تسوموگی رو به ان هریمن میکند .
ان اهریمن از نظر تسوموگی خیلی اشنا بود .
ایزتسو : معذرت میخوام ک اون طور سر زده اومد تو . میشه ی روز اینجا بمونم هوا ک تاریک شد از اینجا میرم .
تسوموگی : باشه . . . مشکلی نیست . . .
تسوموگی هیزم برمیدارد و داخل شومینه می اندازد و دوباره کنار شومینه مینشیند .
تسوموگی از نگاه کردن ب شعله های اتش لذت میبرد چون احساس میکرد ک تمام کینه و نفرت خود را در ان اتش می اندازد و میسوزاند .
ایزتسو سرش را ب زیر می اندازد و میگرید .
سکوت کل خانه را فرا گرفته و فقط صدای گریه های ایزتسو شنیده میشد . حتی پرنده ای هم اطراف خانه وجود نداشت ک اواز بخواند .
تسوموگی سرش را ب سمت ایزتسو میچرخاند .
تسوموگی : چرا انقدر گریه میکنی . . . ؟
ایزتسو : نمیتونم گریه نکنم این غم از همون اول با من بود .
تسوموگی ب سمت ایزتسو میرود و کنار او مینشیند .
تسوموگی : غم رو ب خشم تبدیل کن و خشم رو دوست داشته باش .
ایزتسو : بار ها سعی کردم ک خودم رو تغییر بدم اما موفق نشدم . . .
تسوموگی : با گذر زمان این اتفاق میوفته .
تسوموگی از گذشته ی خود برای ایزتسو میگوید .
تسوموگی دختر بچه ی یتیمی بود ک ب بردهگی گرفته شد . تسوموگی چندین سال ب اشراف زاده های زور گو خدمت کرد . یک شب تصمیم گرفت تا از قصر فرار کند . نیمه شب وقتی ک همه خواب بودند او لباس های خود را عوض کرد و از قصر گریخت .
او در حال فرار بود ک ب یک مرد برخورد میکند .
ادامه دارد . . .
منتظر پارت بعدی باشید
- ۱.۹k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط