افسانه شدم مرابه خود راهی کن

افسانه شدم! مرابه خود راهی کن
لطفی کن و بر پیکره ام شاهی کن

من! تارک وادی صلابت شده ام!!
یک لحظه مرا به زندگی راهی کن

دستان غزل نویس من یخزده است
سرمای مرا! راهی گمراهی ..... کن

اغوش خودت که نه!این ناشدنیست
اتشکده یا صومعه طراحی کن

یارا! صنما! برس که نابود شدم!
بر تخت روان من شهنشاهی کن

یک لحظه!به اندازه این یک غزلم
با قلب رهام خسته همراهی کن...
دیدگاه ها (۱)

ای دور ترین دور ترین دورترین یارباید بنویسم غزلی از غم بسیار...

مرخصی نداردحتی وقت استراحت نداردحقوق و مزایا نداردبیمه ندارد...

مهرخوبان را همیشه میتوان دریاد داشتمیتوان درسینه ی خودکلبه ا...

بگُشا اخم از آن رخ که دلم باز شودعشق با دیدن لبخند تو آغاز ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط