سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۸
*رضا*
خواستم آرش(مو فرفری حنایی)رو فحش کش کنم بگم خواهرمه اما همون موقع مروارید زیر گوشم اروم گفت : این مرده خیلی خوجگله
و به سانیار اشاره کرد !
خون خونمو می خورد !
سانیار رو میگفت ؟ اون کله گنده زشت سینگل به گور ؟
نگاهی به سانیار انداختم که شوکه اما راضی به مروارید خیره شد و یه ژست از خود راضی گرفت
عصبی داد زدم : سانیار گمشو بیرون
سانیار از دادی که زدم ترسیده کمی فاصله گرفت و تخص گفت : چیه حسودی کردی (به مروارید اشاره زد)بیا اینجا کوچولو (به رون پای خودش اشاره زد)
عصبی گفتم : فک کردی میزارم مروارید بیاد بغلت_
قبلی که جمله رو تموم کنم مروارید انگار از خدا خواسته پرید بغل سانیار
دیگه داره شورش رو درمیاره. غیرتم داره انگولک میشع! میشکنم دستی که به مروارید بخوره حتی اگه رفیق خودم هم باشه .
موز رو سر جاش گذاشتم و بازو سانیار رو گرفتم و فشار دادم اما فک کنم دست خودم بیشتر درد گرفت .
مروارید که تا اونموقع فقط داشت به سانیار نگاه میکرد با عصبانیتی که تاحالا ازش ندیده بودم سرش رو خم کرد و دستم رو چنان محکم گاز گرفت که نتونستم جلو خودم رو بگیرم و آخی گفتم .
کم کم خون از دستم جاری شد و برا اروم کردنش اروم گفتم : مروارید ؟ قشنگم ؟ نگام کن داداش قوربونت بره ...
سانیار از تو هپروت دراومد و خوشحال از اینکه طرفدار پیدا کرده با هر زوری بود تونست مروارید رو از من جدا کنه .
سانیار : اوخداااا تو چقدر نازی الان به خاطر من دست داداشت گاز گرفتی ؟
مروارید با چشمای درخشان سرش رو به معنای آره تکون داد ...
من و بقیه با دهان باز و چشمای از حدقه دراومده بهش خیره شدیم ... سانیار و این حرفا؟ الان بفهمه مروارید اختلال داره بازم اینطوری میکنه ؟
هیچ وقت راجع به مروارید به هیچ کس چیزی نگفتم ...
آرش: رضا ، سانیار نفرین شده ازش فاصله بگیرین ...
آرین(اگه یادتون باشه گفتم روبه رو مبل دو نفر نشسته بودن و این دونفر دوقلو هستن و ارین یکی شون هست) : سریع یادداشت کنید این باید تو قرن ثبت بشه : روز دوشنبه بعد از ظهر ساعت ...اممم ساعت چنده
اراد (داداش دوقلو ارین): نمی دونم گوشیم خاموشه . ساعت چنده ؟
آرین: ام ولش مهم نی ... ساعت فلان شاهزاده برزین برا اولین بار در عمرش با جنس مخالف به جز مادر و خواهرش ارتباط برقرارکردن ...
وسط حرفش پریدم : چی میگی سانیار دوست دختر داره اونم حساب کن
هر چند ار دوست دخترش بدم میاد عین ماره !
اراد : نه حساب نکن از اون خوشم نمیاد
آرش : روزی که از دوست دختر زشتش جدا بشه روز شادی منه
سانیار کلافه گفت : من نمیفهمم مشکلتون با آوا چیه . همیشه هم طوری رفتار میکنین انگار وجود نداره و من سینگلم ...
آرش وسط حرفش پرید : زر نزن میدونیم مامانت مجبورت کرده چرا همش دردات رو تو خودت میریزی؟
همینطوری بحث مسخره ادامه داشت تا اینکه سانیار گفت : خوابید .
همه متعجب نگاش کردیم که فهمیدم منظورش مرواریده .
وجود مروارید رو به کل فراموش کردم . الان تو بغل سانیار خوابه . پس اون همه غیرتی که داشتم چی شد یهو دود شد هوا ؟
سانیار گفت : اتاقش کجاس تا ببرمش ؟
خواستم مخالفت کنم که آروم تر گفت : اینقدر لجبازی نکن دیگه مگه بهم اعتماد نداری ؟
چرا اعتماد دارم خوبم دارم پس چرا اینطور میکنم؟ خوب به خاطر خودش این کار میکنم الان که فکرش میکنم اگه مروارید از سانیار بدش میومد دیگه نه من می تونستم جلو کاری که باهاش میکرد رو بگیرم نه خدا .
اما حالا که مروارید خطری برا جون شاهزاده نیس پس ...
گفتم : یکم راه رو رو حرکت کن یه در بزرگ قهوه ای دیدی بازش کن .
یه جور با وسواس مروارید رو بلند کرد که انگار یه تیکه الماسه .
وقتی از در خارج شد آرش انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : داداش چرا هیچ وقت نگفتی خواهر داری .
دوقلو ها ام کنجکاو و البته طلبکار خیره من شدن و منتظر جواب بودن .
برا جواب دادن بهش آماده نبودم ...
قبلی که بیشتر تو فکر فرو برم چشمم به جای گاز دندونای مروارید رو دستم خورد ...بهتر بود پانسمان کنم .
فقط منم دارم حرص می خورم که مروارید تو همچین موقعیتی خوابیده؟🤣
آخه دختر این موقع ها نابن باید استفاده میکردی 🤣🤣
خوبه خودم نویسنده ام 🤣🤣
شرایط پارت بعد :
لایک : ۱۱
بازنشر : ۱۰
پارت قبلی هم بازنشر بزنید
این پارت سعی کردم طولانی تر بنویسم ...
🎀🥹
پارت ۸
*رضا*
خواستم آرش(مو فرفری حنایی)رو فحش کش کنم بگم خواهرمه اما همون موقع مروارید زیر گوشم اروم گفت : این مرده خیلی خوجگله
و به سانیار اشاره کرد !
خون خونمو می خورد !
سانیار رو میگفت ؟ اون کله گنده زشت سینگل به گور ؟
نگاهی به سانیار انداختم که شوکه اما راضی به مروارید خیره شد و یه ژست از خود راضی گرفت
عصبی داد زدم : سانیار گمشو بیرون
سانیار از دادی که زدم ترسیده کمی فاصله گرفت و تخص گفت : چیه حسودی کردی (به مروارید اشاره زد)بیا اینجا کوچولو (به رون پای خودش اشاره زد)
عصبی گفتم : فک کردی میزارم مروارید بیاد بغلت_
قبلی که جمله رو تموم کنم مروارید انگار از خدا خواسته پرید بغل سانیار
دیگه داره شورش رو درمیاره. غیرتم داره انگولک میشع! میشکنم دستی که به مروارید بخوره حتی اگه رفیق خودم هم باشه .
موز رو سر جاش گذاشتم و بازو سانیار رو گرفتم و فشار دادم اما فک کنم دست خودم بیشتر درد گرفت .
مروارید که تا اونموقع فقط داشت به سانیار نگاه میکرد با عصبانیتی که تاحالا ازش ندیده بودم سرش رو خم کرد و دستم رو چنان محکم گاز گرفت که نتونستم جلو خودم رو بگیرم و آخی گفتم .
کم کم خون از دستم جاری شد و برا اروم کردنش اروم گفتم : مروارید ؟ قشنگم ؟ نگام کن داداش قوربونت بره ...
سانیار از تو هپروت دراومد و خوشحال از اینکه طرفدار پیدا کرده با هر زوری بود تونست مروارید رو از من جدا کنه .
سانیار : اوخداااا تو چقدر نازی الان به خاطر من دست داداشت گاز گرفتی ؟
مروارید با چشمای درخشان سرش رو به معنای آره تکون داد ...
من و بقیه با دهان باز و چشمای از حدقه دراومده بهش خیره شدیم ... سانیار و این حرفا؟ الان بفهمه مروارید اختلال داره بازم اینطوری میکنه ؟
هیچ وقت راجع به مروارید به هیچ کس چیزی نگفتم ...
آرش: رضا ، سانیار نفرین شده ازش فاصله بگیرین ...
آرین(اگه یادتون باشه گفتم روبه رو مبل دو نفر نشسته بودن و این دونفر دوقلو هستن و ارین یکی شون هست) : سریع یادداشت کنید این باید تو قرن ثبت بشه : روز دوشنبه بعد از ظهر ساعت ...اممم ساعت چنده
اراد (داداش دوقلو ارین): نمی دونم گوشیم خاموشه . ساعت چنده ؟
آرین: ام ولش مهم نی ... ساعت فلان شاهزاده برزین برا اولین بار در عمرش با جنس مخالف به جز مادر و خواهرش ارتباط برقرارکردن ...
وسط حرفش پریدم : چی میگی سانیار دوست دختر داره اونم حساب کن
هر چند ار دوست دخترش بدم میاد عین ماره !
اراد : نه حساب نکن از اون خوشم نمیاد
آرش : روزی که از دوست دختر زشتش جدا بشه روز شادی منه
سانیار کلافه گفت : من نمیفهمم مشکلتون با آوا چیه . همیشه هم طوری رفتار میکنین انگار وجود نداره و من سینگلم ...
آرش وسط حرفش پرید : زر نزن میدونیم مامانت مجبورت کرده چرا همش دردات رو تو خودت میریزی؟
همینطوری بحث مسخره ادامه داشت تا اینکه سانیار گفت : خوابید .
همه متعجب نگاش کردیم که فهمیدم منظورش مرواریده .
وجود مروارید رو به کل فراموش کردم . الان تو بغل سانیار خوابه . پس اون همه غیرتی که داشتم چی شد یهو دود شد هوا ؟
سانیار گفت : اتاقش کجاس تا ببرمش ؟
خواستم مخالفت کنم که آروم تر گفت : اینقدر لجبازی نکن دیگه مگه بهم اعتماد نداری ؟
چرا اعتماد دارم خوبم دارم پس چرا اینطور میکنم؟ خوب به خاطر خودش این کار میکنم الان که فکرش میکنم اگه مروارید از سانیار بدش میومد دیگه نه من می تونستم جلو کاری که باهاش میکرد رو بگیرم نه خدا .
اما حالا که مروارید خطری برا جون شاهزاده نیس پس ...
گفتم : یکم راه رو رو حرکت کن یه در بزرگ قهوه ای دیدی بازش کن .
یه جور با وسواس مروارید رو بلند کرد که انگار یه تیکه الماسه .
وقتی از در خارج شد آرش انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : داداش چرا هیچ وقت نگفتی خواهر داری .
دوقلو ها ام کنجکاو و البته طلبکار خیره من شدن و منتظر جواب بودن .
برا جواب دادن بهش آماده نبودم ...
قبلی که بیشتر تو فکر فرو برم چشمم به جای گاز دندونای مروارید رو دستم خورد ...بهتر بود پانسمان کنم .
فقط منم دارم حرص می خورم که مروارید تو همچین موقعیتی خوابیده؟🤣
آخه دختر این موقع ها نابن باید استفاده میکردی 🤣🤣
خوبه خودم نویسنده ام 🤣🤣
شرایط پارت بعد :
لایک : ۱۱
بازنشر : ۱۰
پارت قبلی هم بازنشر بزنید
این پارت سعی کردم طولانی تر بنویسم ...
🎀🥹
- ۹۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط