part
part38
معلوم بود دلش برام تنگ شده.
_هر*زه چیکار میکنی ولم کن
+به حرفاش گوش ندادو دستاشو تنگ تر کرد که یهو.....
ویلیام از اتاق خارج شدو این صحنه رو دید
*ا/ت احمق چیکار میکنی
+(به حرفاش گوش نداد و تو بغلش موند)
*باتوام ا/ت
ویلیام اومد از دستم گرفتو هولم داد.
*احمقی میری این خیانتکار رو بغل میکنی؟
+دل...... دلم براش تنگ شده بود معذرت میخوام
_دیگه دفعه اخرت باشه جن*ده
*خفه شو و از خونم گمشو بیرون (با داد)
تهیونگ چیزی نگفتو از خونه زد بیرون و ا/ت به جای که ته رفت نگاه کردو چشاش پر شد .
+چرا نزاشتی بیشتر بمونم بغلش(با داد)
*خفه شو
ا/ت چیزی نگفتو راهی اتاق شد و همچنان اشک میریخت.
بعد چند ساعت بلخره قرار شد برن فرودگاه
چمدون هارو گذاشتن ماشین و از خونه دور شدن .
بعد چندین رسیدن فرودگاه.
چندین صدای خلبان ها اومد که میگفتن
(مسافران فرانسه به هواپیما بیایید)
(اومممممم خب چیزی نمیدونستم)
رفتن سوار هواپیما بشن که......
+میشه من نرم ترو خدا
*ببین ا/ت خفه میشی میری میشینی رو صندلی فقط خفه
ا/ت بدون هیچ حرفی رفت نشست رو صندلی تک نفره جیمینو ویلیام هم باهم نشستن.
شاید دلیل اینکه ا/ت نمیخواست بره این بود که میخواست به خونه ته بره و ببینتش ، ولی ناموفق بود.
دیگه هواپیما بلند شد و پرواز کرد (یوهووووووو هواپیما پرواز میکنه بال داره 😂🗿)
چند ساعت کشید که هواپیما به مقصد رسید.
خلبان : مسافران عزیز به فرانسه رسیدید.
! نظرتون چیه بریم خونم لباس خوب بپوشیم بعدش بریم شام بیرون؟
*ددی تو فرانسه خونه داری؟
! اره
*واوووووو
! ا/ت نظر تو چیه بریم؟
+نه نه من حوصله ندارم شما دوتا برین خوش بگذره
*ببینم پرنسس باهام قهری ؟
+هوم
*اون وقت چرا؟
+چون نزاشتی بغلش کنم
*بسه
! اوک دعوا بسه بریم خونه
جیمین رفت یه تاکسی گرفت راهی خونه شدیم .
چندین رسیدیم
رفتیم داخل خونه واقعا خونه خوشگلی بود.
! خب برین لباس هاتونو عوض کنین بریم
*اوکی
ویلیام رفت تا لباس هاشو عوض کنه
+داداش جیمین
! بله
+میشه من نرم ترو خدا؟
! نمیخوام بهت زور بگم ولی ویلیام نمیزاره
+ترو خدا بهش بگو با هم برین من میخوام استراحت کنم
! باشه
جیمین رفت تا به ویلیام بگه تنهایی برن بیرون.
! عشقم
*جونم
! میشه ا/ت بمونه خونه ما باهم بریم
*نه نه جیمین نمیشه تنهاش بزارم
! ای بابا چیزی نمیشه که بادیگارد ها جلو درن بزار بمونه خونه یکم استراحت کنه خستس
*بمونه؟
! اره بزار بمونه خونه ما دوتایی بریم
*اوکی
! خب تو اماده ای
*اره بریم
از اتاق خارج شدن که ا/ت رو درحال نشستن روی کاناپه دیدن.
*ا/ت
+بل..... بله
*ما میریم برو استراحت کن مواظب خودت هم باش
+باشه ولی
*ولی؟
+گوشی اضافه دارین من حوصلم سر رفت باهاش کار کنم
*اضافه نه ولی بیا گوشی منو استفاده کن
+مرسی
*خواهش
ا/ت رفت ویلیام و بغل کرد
*باشه حالا ما میریم
+خوش بگذره
*خدافظ
ویلیام و جیمین از خونه خارج شدن و ا/ت رفت سمت گوشی بازش کرد .
چون شماره ته رو حفظ بود شمارشو گرفت.
بعد چند بوق جواب داد
_بله
+س...... سلام
_شما؟
+من...... منم ا/ت
_این گوشیه کیه هر*زه
+ویلیام
_چرا زنگ زدی
تا ا/ت میخواست جواب بده صدای یه دختر اومد که میگفت (ددی زود باش داغ کردم)
_من باید برم دیگه هم بهم زنگ نزن
(قطع کرد )
چشای ا/ت پر شده بود بغض داشت نتونست تحمل کنه اونجا زد زیر گریه
سه ساعت فقط گریه کرد تا اینکه به سرش یه چیزی زد که خودکشی کنه اما از یه طرفم نمیخواست خودکشی کنه چون هنوز جون بود.
پس کاری نکردو رفت تو اتاق سرشو داخل بالش کردو گریه کرد .
صب با نور خورشید که اذیتش میکرد بلند شد.
به سرویس رفت کارهای ضروری رو انجام داد اومد بیرون از اتاق خارج شد رفت هال.
*سلام پرنسسم بیا صبحونه بخور
+سلام. باشه
رفتم نشستم میز و شروع کردیم به خوردن صبحونه.
وسط های صبحونه بودیم که ویلیام گفت.
*ا/ت امروز با یکی میری لباس بخری
+ کی.؟
*دیروز با جیمین حرف میزدیم تو رستوران که یکی از همکار های جیمین اومد و ما هم از تو بهش گفتیم پسر خوبی بود ما هم گفتیم جوابت بله هس.امروز هم میرین بیرون تا اشنا بشین .
+تو اولین دیدار پسر خوبی شد
*جیمین میشناسه میگه پسر خوبیه پولداره مهربونه. ولی
+ولی؟
*۵۰سالشه
+نه اون پیره من نمیخوام باهاش ازدواج کنم (با گریه
*همین که گفتم
+ویلیام تو پدر مادرم نیستی که
*خفه شو
+ویلیام من نمیخوام ازدواج کنم (با گریه)
برو اماده شو الاناس که برسه
معلوم بود دلش برام تنگ شده.
_هر*زه چیکار میکنی ولم کن
+به حرفاش گوش ندادو دستاشو تنگ تر کرد که یهو.....
ویلیام از اتاق خارج شدو این صحنه رو دید
*ا/ت احمق چیکار میکنی
+(به حرفاش گوش نداد و تو بغلش موند)
*باتوام ا/ت
ویلیام اومد از دستم گرفتو هولم داد.
*احمقی میری این خیانتکار رو بغل میکنی؟
+دل...... دلم براش تنگ شده بود معذرت میخوام
_دیگه دفعه اخرت باشه جن*ده
*خفه شو و از خونم گمشو بیرون (با داد)
تهیونگ چیزی نگفتو از خونه زد بیرون و ا/ت به جای که ته رفت نگاه کردو چشاش پر شد .
+چرا نزاشتی بیشتر بمونم بغلش(با داد)
*خفه شو
ا/ت چیزی نگفتو راهی اتاق شد و همچنان اشک میریخت.
بعد چند ساعت بلخره قرار شد برن فرودگاه
چمدون هارو گذاشتن ماشین و از خونه دور شدن .
بعد چندین رسیدن فرودگاه.
چندین صدای خلبان ها اومد که میگفتن
(مسافران فرانسه به هواپیما بیایید)
(اومممممم خب چیزی نمیدونستم)
رفتن سوار هواپیما بشن که......
+میشه من نرم ترو خدا
*ببین ا/ت خفه میشی میری میشینی رو صندلی فقط خفه
ا/ت بدون هیچ حرفی رفت نشست رو صندلی تک نفره جیمینو ویلیام هم باهم نشستن.
شاید دلیل اینکه ا/ت نمیخواست بره این بود که میخواست به خونه ته بره و ببینتش ، ولی ناموفق بود.
دیگه هواپیما بلند شد و پرواز کرد (یوهووووووو هواپیما پرواز میکنه بال داره 😂🗿)
چند ساعت کشید که هواپیما به مقصد رسید.
خلبان : مسافران عزیز به فرانسه رسیدید.
! نظرتون چیه بریم خونم لباس خوب بپوشیم بعدش بریم شام بیرون؟
*ددی تو فرانسه خونه داری؟
! اره
*واوووووو
! ا/ت نظر تو چیه بریم؟
+نه نه من حوصله ندارم شما دوتا برین خوش بگذره
*ببینم پرنسس باهام قهری ؟
+هوم
*اون وقت چرا؟
+چون نزاشتی بغلش کنم
*بسه
! اوک دعوا بسه بریم خونه
جیمین رفت یه تاکسی گرفت راهی خونه شدیم .
چندین رسیدیم
رفتیم داخل خونه واقعا خونه خوشگلی بود.
! خب برین لباس هاتونو عوض کنین بریم
*اوکی
ویلیام رفت تا لباس هاشو عوض کنه
+داداش جیمین
! بله
+میشه من نرم ترو خدا؟
! نمیخوام بهت زور بگم ولی ویلیام نمیزاره
+ترو خدا بهش بگو با هم برین من میخوام استراحت کنم
! باشه
جیمین رفت تا به ویلیام بگه تنهایی برن بیرون.
! عشقم
*جونم
! میشه ا/ت بمونه خونه ما باهم بریم
*نه نه جیمین نمیشه تنهاش بزارم
! ای بابا چیزی نمیشه که بادیگارد ها جلو درن بزار بمونه خونه یکم استراحت کنه خستس
*بمونه؟
! اره بزار بمونه خونه ما دوتایی بریم
*اوکی
! خب تو اماده ای
*اره بریم
از اتاق خارج شدن که ا/ت رو درحال نشستن روی کاناپه دیدن.
*ا/ت
+بل..... بله
*ما میریم برو استراحت کن مواظب خودت هم باش
+باشه ولی
*ولی؟
+گوشی اضافه دارین من حوصلم سر رفت باهاش کار کنم
*اضافه نه ولی بیا گوشی منو استفاده کن
+مرسی
*خواهش
ا/ت رفت ویلیام و بغل کرد
*باشه حالا ما میریم
+خوش بگذره
*خدافظ
ویلیام و جیمین از خونه خارج شدن و ا/ت رفت سمت گوشی بازش کرد .
چون شماره ته رو حفظ بود شمارشو گرفت.
بعد چند بوق جواب داد
_بله
+س...... سلام
_شما؟
+من...... منم ا/ت
_این گوشیه کیه هر*زه
+ویلیام
_چرا زنگ زدی
تا ا/ت میخواست جواب بده صدای یه دختر اومد که میگفت (ددی زود باش داغ کردم)
_من باید برم دیگه هم بهم زنگ نزن
(قطع کرد )
چشای ا/ت پر شده بود بغض داشت نتونست تحمل کنه اونجا زد زیر گریه
سه ساعت فقط گریه کرد تا اینکه به سرش یه چیزی زد که خودکشی کنه اما از یه طرفم نمیخواست خودکشی کنه چون هنوز جون بود.
پس کاری نکردو رفت تو اتاق سرشو داخل بالش کردو گریه کرد .
صب با نور خورشید که اذیتش میکرد بلند شد.
به سرویس رفت کارهای ضروری رو انجام داد اومد بیرون از اتاق خارج شد رفت هال.
*سلام پرنسسم بیا صبحونه بخور
+سلام. باشه
رفتم نشستم میز و شروع کردیم به خوردن صبحونه.
وسط های صبحونه بودیم که ویلیام گفت.
*ا/ت امروز با یکی میری لباس بخری
+ کی.؟
*دیروز با جیمین حرف میزدیم تو رستوران که یکی از همکار های جیمین اومد و ما هم از تو بهش گفتیم پسر خوبی بود ما هم گفتیم جوابت بله هس.امروز هم میرین بیرون تا اشنا بشین .
+تو اولین دیدار پسر خوبی شد
*جیمین میشناسه میگه پسر خوبیه پولداره مهربونه. ولی
+ولی؟
*۵۰سالشه
+نه اون پیره من نمیخوام باهاش ازدواج کنم (با گریه
*همین که گفتم
+ویلیام تو پدر مادرم نیستی که
*خفه شو
+ویلیام من نمیخوام ازدواج کنم (با گریه)
برو اماده شو الاناس که برسه
- ۱۳۸
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط