{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت ۹۸:دروغگوی بد...

تکاپو پارت ۹۸:دروغگوی بد...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
چند دقیقه بعد...

پزشک آخرین معاینه را انجام داد.

فشار خون الیزابت کم شده بود، اما خطر برطرف شده بود.

پزشک نفس راحتی کشید.

ـ جای نگرانی نیست، قربان.

فقط فشار عصبی شدیدی بهش وارد شده.

احتمالاً مدتیه ذهنش درگیر یه موضوع سنگینه.

استراحت کنه، حالش بهتر میشه.

دیمیتریوس نگاهش را از صورت الیزابت برنداشت.

آرام پرسید:

ـ فشار عصبی... بابت چی؟

پزشک شانه‌ای بالا انداخت.

ـ اینو فقط خودش می‌دونه.

اتاق دوباره ساکت شد.

پزشک وسایلش را جمع کرد.

ـ اگر به هوش اومد خبرم کنید.

بعد از اتاق خارج شد.

...

دیمیتریوس تنها ماند.

فقط صدای نفس‌های آرام الیزابت شنیده می‌شد.

روی صندلی کنار تخت نشست.

برای اولین بار...

هیچ پرونده‌ای روی زانوهایش نبود.

هیچ برگه‌ای برای بررسی نداشت.

فقط...

به دختری نگاه می‌کرد که چند ساعت پیش، مقابل چشمانش بیهوش شده بود.

نگاهش روی چهره‌ی آرام الیزابت ثابت ماند.

چند تار از موهای کوتاهش روی پیشانی افتاده بود.

بی‌اختیار دستش را جلو برد...

اما قبل از اینکه به موهایش برسد، دستش در هوا متوقف شد.

چند ثانیه همان‌طور ماند.

بعد آهسته دستش را پایین آورد.

نفس آرامی کشید.

زیر لب گفت:

ـ ...

این حس...

دیگه داره از کنترل خارج میشه...

همان لحظه...

انگشتان الیزابت خیلی آرام تکان خورد.

پلک‌هایش لرزید.

دیمیتریوس از جا بلند شد.

ـ الیزابت؟

چند ثانیه بعد...

چشم‌های الیزابت آرام باز شدند.

همه‌چیز برایش تار بود.

اولین چیزی که دید...

دست دیمیتریوس بود.

دستش هنوز، ناخودآگاه، میان دستان دیمیتریوس قرار داشت.

قبل از اینکه چیزی بگوید...

دیمیتریوس انگار تازه متوجه شد.

خیلی سریع دستش را عقب کشید.

گلویش را صاف کرد.

ـ ...

حالت بهتره؟

الیزابت چند بار پلک زد.

بعد نگاهش را به او دوخت.

لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.

ـ نگران شده بودی...؟

دیمیتریوس تقریباً بدون مکث جواب داد:

ـ نه.

سکوت.

بعد خیلی خشک ادامه داد:

ـ اگر شاهد اصلی پرونده از دست بره...

پرونده ناقص می‌مونه.

الیزابت چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام خندید.

نه با صدای بلند...

فقط گوشه‌ی لبش بالا رفت.

ـ ...

دروغگوی بدی هستی.

دیمیتریوس خواست جواب بدهد.

اما...

هیچ جمله‌ای پیدا نکرد.

برای اولین بار...

کلماتی که همیشه در اختیارش بودند، از ذهنش فرار کرده بودند.

سکوتی کوتاه بینشان نشست.

در همین سکوت...

الیزابت، هنوز نیمه‌هوشیار، خیلی آرام چیزی زیر لب زمزمه کرد.

آن‌قدر آرام...

که انگار هنوز در خواب بود.

ـ ...

ببخشید...

دیمیتریوس اخم کرد.

کمی خودش را جلو کشید.

ـ چی گفتی؟

اما...

الیزابت دیگر چیزی نگفت.

چشم‌هایش دوباره بسته شد.

این بار نه از بیهوشی...

بلکه از خستگی.

دیمیتریوس چند لحظه همان‌جا نشست.

آن یک کلمه...

مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

«ببخشید...»

از چه کسی؟

برای چه؟

چه چیزی آن‌قدر سنگین بود که حتی در مرز خواب و بیداری هم رهایش نمی‌کرد؟

او پاسخی نداشت.

اما برای اولین بار...

احساس کرد دیگر فقط دنبال پیدا کردن حقیقت پرونده نیست.

دلش می‌خواست حقیقتی را پیدا کند که پشت چشم‌های غمگین الیزابت پنهان شده بود.

و خودش هنوز نمی‌دانست...

همین کنجکاوی آرام،

چطور داشت قدم‌به‌قدم،

به چیزی عمیق‌تر از یک احساس ساده تبدیل می‌شد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

تکاپو پارت 97:چشماتو باز کن... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍حدود یک ساعت بعد......

تکاپو پارت 96:برو.. 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍سه روز بعد...هوای صبح، خنک و آ...

تکاپو پارت 92:تاریکی🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از عصر، باران بی‌وقفه می‌بارید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط