{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 97:چشماتو باز کن...

تکاپو پارت 97:چشماتو باز کن...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
حدود یک ساعت بعد...

سؤال‌های دامیان و آنیا به پایان رسید.

الیزابت هرچه از آن شب به خاطر داشت، با آرامش برایشان تعریف کرد.

گرچه اطلاعاتش کم بود...

اما شاید همان چند جزئیات هم می‌توانست به پرونده کمک کند.

دامیان از جایش بلند شد.

ـ ممنون از وقتی که گذاشتید.

آنیا هم لبخند زد.

ـ امیدوارم دفعه‌ی بعد، به جای پرونده، توی شرایط بهتری همدیگه رو ببینیم.

الیزابت لبخند کمرنگی زد.

ـ منم همین امید رو دارم.

دیمیتریوس آن دو را تا در ورودی عمارت بدرقه کرد.

چند دقیقه بعد...

صدای بسته شدن درِ بزرگ عمارت در فضا پیچید.

سکوت...

دوباره به عمارت برگشت.

...

دیمیتریوس به سالن برگشت.

شروع کرد برگه‌های روی میز را مرتب کردن.

هر پرونده را روی دیگری می‌گذاشت.

اما ناگهان...

حرکتی از گوشه‌ی چشمش توجهش را جلب کرد.

شانه‌های الیزابت...

نامنظم بالا و پایین می‌رفتند.

انگار نفس کشیدن برایش سخت شده بود.

دیمیتریوس سرش را بلند کرد.

ـ مورگان...؟

الیزابت جواب نداد.

یک دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشته بود.

چند بار پشت سر هم آب دهانش را قورت داد.

اما انگار گلویش خشک‌تر می‌شد.

نفس...

دیگر کامل وارد ریه‌هایش نمی‌شد.

نگاهش آرام‌آرام تار شد.

صدای محیط، دورتر و دورتر می‌شد.

همه‌چیز...

در سیاهی فرو می‌رفت.

آخرین تصویری که دید...

چهره‌ی دیمیتریوس بود.

با ابروهای درهم کشیده...

و نگرانی‌ای که هیچ‌وقت روی صورتش دیده نمی‌شد.

صدایش، انگار از دوردست‌ها می‌آمد.

ـ هی...!

مورگان!

...

مورگان!

...

الیزابت!

...

الیزابت!!

برای اولین بار...

دیمیتریوس او را نه با نام خانوادگی...

بلکه با اسمش صدا زد.

پاهای الیزابت دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند.

بدنش آرام به جلو خم شد.

اما قبل از اینکه با زمین برخورد کند...

دیمیتریوس خودش را رساند.

او را در آغوش گرفت.

ـ الیزابت!

چشماتو باز کن!

هی!

صدایش دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت.

یکی از خدمتکارها با وحشت فریاد زد:

ـ سریع پزشک عمارت رو خبر کنید!

چند نفر با عجله از سالن خارج شدند.

دیمیتریوس روی زمین نشست.

بدن بی‌جان الیزابت روی پاهایش افتاده بود.

بدون اینکه خودش متوجه شود...

دستش را روی گونه‌ی الیزابت گذاشت.

گونه‌اش سرد شده بود.

انگشتان دیمیتریوس...

با لرزشی بسیار خفیف...

آرام صورت او را نوازش می‌کردند.

انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز آنجاست.

چند تار از موهای کوتاه الیزابت روی صورتش ریخته بود.

دیمیتریوس با احتیاط آن‌ها را کنار زد.

زیر لب، آن‌قدر آرام که حتی خودش هم به سختی صدایش را می‌شنید، گفت:

ـ نه...

الان نه...

لطفاً...

پزشک عمارت با عجله وارد سالن شد.

کنار آن‌ها زانو زد و شروع به معاینه کرد.

چند ثانیه که گذشت، نبض الیزابت را گرفت.

سپس با لحنی آرام اما جدی گفت:

ـ قربان... نبضش ضعیفه، ولی طبیعیه.

به نظر می‌رسه فشار عصبی شدیدی بهش وارد شده.

دیمیتریوس هنوز نگاهش را از چهره‌ی الیزابت برنداشته بود.

پزشک دوباره گفت:

ـ قربان...

باید ایشون رو روی تخت منتقل کنیم.

دیمیتریوس انگار تازه صدای او را شنید.

آرام سر تکان داد.

بدون اینکه اجازه دهد خدمتکارها او را بلند کنند، خودش دستانش را زیر کمر و پشت شانه‌های الیزابت برد.

او را با احتیاط در آغوش گرفت.

برای لحظه‌ای...

سر الیزابت بی‌اختیار روی شانه‌ی دیمیتریوس افتاد.

دیمیتریوس قدمی به سمت راه‌پله برداشت.

در دلش فقط یک جمله تکرار می‌شد؛ جمله‌ای که هرگز حاضر نبود با صدای بلند اعترافش کند:

«فقط... چشم‌هات رو دوباره باز کن...»

و خودش هم نمی‌دانست چرا این جمله، از تمام پرونده‌های ناتمام دنیا، برایش مهم‌تر شده بود
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت ۹۸:دروغگوی بد... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند دقیقه بعد...پزشک آ...

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

تکاپو پارت 96:برو.. 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍سه روز بعد...هوای صبح، خنک و آ...

تکاپو پارت 95:عصر🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍چند دقیقه بعد...گوشی دیمیتریوس رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط