خواب رویایی
خواب رویایی
part: ۷
ماه ها گذشت
ان ها جشن تولد گرفتند، باران را تماشا کردن، بیمار شدند، سر چیز های کوچک بحث کردند، و دوباره از نو خندیدند
گاهی ا.ت از عمد او را عصبانی می کرد تا ببیند چطور اخم می کند
گاهی جونگ کوک شوخی می کرد و ا.ت را وادار به خندیده های بلند می کرد
زندگی شان درست مثل خواب، پر از جزئیات ساده بود
همان چیز های کوچیکی که عشق را واقعی می کنند
اما شب زمستانی ای رسید که ا.ت در کافه، ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت
جونگ کوک بلا فاصله جلو امد
_ ا.ت
صورت ا.ت رنگ پریده بود
_ یه چیز عجیبی حس کردم.....انگار.....انگار یه تکه از خوابم کامل شد
جونگ کوک نگاهش کرد
و در همان لحظه هر دو فهمیدند
آخرین پخش رویا
فردای آن روز، به همان خانه ای ساحلی رفتند، خانه ای که سال ها فقط در خواب بود اما حالا یکی از بستگان دور جونگ کوک آن را به طور اتفاقی برای فروش گذاشته بود
وقتی به انجا رسیدند هر دو ساکت شدند
خانه دقیقاً همان بود
همان پنجره ها
همان دیوار آبی کم رنگ
همان سکوی چوبی رو به دریا
ا.ت وارد شد نفسش بند آمد
روی دیوار قاب کوچکی بود که در خواب ها بار ها دیده بود
روی میز همان گلدان شکسته
جونگ کوک آرام گفت:
_ پس اینجا......واقعاً وجود داشته
ا.ت بدون اینکه جواب بدهد به سمت کشوی چوبی رفت
کشو را باز کرد
و آن را دید
حلقه
نه حلقه لوکس یا گران قیمت
فقط یک حلقه ی ساده، قدیمی، با خط و خش های ریز
زیرش یک تکه کاغذ بود ا.ت با دست لرزان آن را برداشت و خواند:
_ اگر این را پیدا کردید یعنی دوباره همدیگر را پیدا کرده اید
عشق همیشه بر می گردد
حتی اگر اسمش را خواب بگذارند
پارت بعدی پارت آخره 🙂
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 🤭😘
part: ۷
ماه ها گذشت
ان ها جشن تولد گرفتند، باران را تماشا کردن، بیمار شدند، سر چیز های کوچک بحث کردند، و دوباره از نو خندیدند
گاهی ا.ت از عمد او را عصبانی می کرد تا ببیند چطور اخم می کند
گاهی جونگ کوک شوخی می کرد و ا.ت را وادار به خندیده های بلند می کرد
زندگی شان درست مثل خواب، پر از جزئیات ساده بود
همان چیز های کوچیکی که عشق را واقعی می کنند
اما شب زمستانی ای رسید که ا.ت در کافه، ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت
جونگ کوک بلا فاصله جلو امد
_ ا.ت
صورت ا.ت رنگ پریده بود
_ یه چیز عجیبی حس کردم.....انگار.....انگار یه تکه از خوابم کامل شد
جونگ کوک نگاهش کرد
و در همان لحظه هر دو فهمیدند
آخرین پخش رویا
فردای آن روز، به همان خانه ای ساحلی رفتند، خانه ای که سال ها فقط در خواب بود اما حالا یکی از بستگان دور جونگ کوک آن را به طور اتفاقی برای فروش گذاشته بود
وقتی به انجا رسیدند هر دو ساکت شدند
خانه دقیقاً همان بود
همان پنجره ها
همان دیوار آبی کم رنگ
همان سکوی چوبی رو به دریا
ا.ت وارد شد نفسش بند آمد
روی دیوار قاب کوچکی بود که در خواب ها بار ها دیده بود
روی میز همان گلدان شکسته
جونگ کوک آرام گفت:
_ پس اینجا......واقعاً وجود داشته
ا.ت بدون اینکه جواب بدهد به سمت کشوی چوبی رفت
کشو را باز کرد
و آن را دید
حلقه
نه حلقه لوکس یا گران قیمت
فقط یک حلقه ی ساده، قدیمی، با خط و خش های ریز
زیرش یک تکه کاغذ بود ا.ت با دست لرزان آن را برداشت و خواند:
_ اگر این را پیدا کردید یعنی دوباره همدیگر را پیدا کرده اید
عشق همیشه بر می گردد
حتی اگر اسمش را خواب بگذارند
پارت بعدی پارت آخره 🙂
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 🤭😘
- ۶۲
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط