𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ¹⁸
"حالا یکسال از مرگ تهیونگ گذشته بود اما جونگکوک هنوز هم نتونسته بود فراموشش کنه..."
...
"در یکسالی که گذشت اتفاقی نیوفتاد ، باد ملایمی به صورتش برخورد میکرد و باعث میشد از لذت چشم هاش رو ببننده ، تونسته بود جونگکوک فراموش کنه اما هنوز هم بعضی شب ها پلک هاشو با گریه میبست!"
*تهیونگ؟
+بله بابا؟
*امشب مهمانی داریم خودت و آماده کن
+ساعت چند؟!
*هفت شب
+متوجه شدم
"جو هومی کشید و بیرون رفت ، تهیونگ با خودش فکر کرد ساعت سه بود و هنوز وقت داشت پس تصمیم گرفت ، کمی استراحت کنه"
...
"ساعت پنج رو نشون میداد و تهیونگ فهمید که چقدر دیر کرده ، دستش و مشت کرد و آروم روی پیشونی اش زد"
+لعنتی...دیر کردم!
"با عجله حمام کرد ، موهاش و خشک کرد ، لباس هایی که شبیه الهه ها کرده بودش رو پوشید و در نهایت با عطر شیرینی کار رو تموم کرد ، درست به موقع کارش تموم شد ، آروم از پله ها پایین رفت مهمان ها یکی وارد میشدن و با پدرش دست میدادن بی خبر از اینکه مهمانی برای چی تدارک دیده شده..."
...
" کت و شلوار مشکی پوشیده بود ، موهاش که بلند شده بودن رو با کش مویی بسته بود و باعث میشد جذابیتش بیشتر بشه ، عطر تلخ درست مثل زندگی اش رو زده بود و حالا توی پاریس بود ، از طرف کیم جو پیامی دریافت کرد که توی مهمانی با شکوهش حضور داشته باشه"
"کراواتش و محکم کرد ، گلوش و صاف کرد و به فرانسوی گفت"
-من از طرف خود کیم جو پیام دریافت کردم ، تا در این مهمانی حضور داشته باشم.
" نگهبان نگاه کوتاهی بهش انداخت ، از بوی تلخش میشد متوجه شد اون یه آلفاست."
°درسته لطفا تشریف ببرید داخل
" جونگکوک کوتاه سر تکون داد و وارد عمارت شد ، صدای همهمه و خنده همه جا رو پر کرده بود ، بوی ویسکی ، سیگار."
" بدون اهمیت دادن به صدای خنده های اطرافش شروع به قدم زدن کرد که مردی میانسال جلوش سبز شد"
*سلام آقای جىٔون خوش اومدید
-متشکرم
"جونگکوک به چهره اش خیره شد ، چشم هاش شبیه چشم های تهیونگ بودن ، چشم هایی که جونگکوک یکسالی میشد نداشتشون!"
*لطفا از خودتون پذیرایی کنید
"جونگکوک چیزی نگفت ، نگاهش از یه سردتر بود و به نظر میرسید علاقه ای به حرف زدن نداره ، روی یکی از صندلی ها نشست ، گِلَسش رو پر کرد و اون رو یک نفس سر کشید ، انگار یه گذشته برگشته بود نگاهش در کنار سردی غم رو جا داده بود ، به میز خیره بود و حرفی نمیزد"
"دختر ها خودشون و میکشتن تا فقط چند لحظه زیر جونگکوک باشند اما کوچک ترین توجه ای از جانبش نمیکردن"
*این مهمانی رو گرفتم تا پسرم با یکی از شما ازدواج کنه ، یکی که دوسش داشته باشه و بدونم بهش علاقه داره.
"همه بی صبرانه منتظر پسر زیبایی بودن که حسابی غوغا کرده بود ، بعد از گفتن حرف جو بدنش منقبض شد ، سره جاش خشک شد و نمیتونست حرفی بزنه منظورش از ازدواج چی بود؟!!"
" بالاخره به پاهاش تکون داد و با غمی که به وضوح توی چهره اش مشخص بود وارد مهمانی شد ، مهمانی که ازش متنفر بود!"
" به محض وارد شدنش به مهمانی همه محو زیبایی پسر شدن ، کسی حرف نمیزد"
+سلام
" تنها با یک صدا باعث شد صورت جونگکوک مثل برق و باد بالا بیاد و بهش خیره بشه ، هنوز متوجه حضور جونگکوک نشده بود پس شروع کرد به حرف زدن ، وقتی حرف زدنش تموم شد پدرش مجبورش کرد با کسایی که حتی نمیشناختشون حرف بزنه"
+بله...درست میفرمایید اما من نمیخوام ازدواج-
-تهیونگ؟!
" با صدای بم و خش داری که خیلی براش آشنا بود برگرده و سره جاش خشک بشه ، جونگکوک اینجا چیکار میکرد؟!!"
+ا..اینجا چیکار میکنی؟!
" جونگکوک بدون گفتن حرفی از دستش گرفت و اون به طبقه بالا برد ، ملایمتی در کار نبود بلکه ، همش خشونت بود!"
~
بعد از چند روز شرایط رسید بالاخره واقعا ما ۷۰۰ نفریم چرا اینقدر طول میکشه شرایط برسه?
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
شرایط و کم گذاشتم...ولی حمایت کنید لطفاً
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ¹⁸
"حالا یکسال از مرگ تهیونگ گذشته بود اما جونگکوک هنوز هم نتونسته بود فراموشش کنه..."
...
"در یکسالی که گذشت اتفاقی نیوفتاد ، باد ملایمی به صورتش برخورد میکرد و باعث میشد از لذت چشم هاش رو ببننده ، تونسته بود جونگکوک فراموش کنه اما هنوز هم بعضی شب ها پلک هاشو با گریه میبست!"
*تهیونگ؟
+بله بابا؟
*امشب مهمانی داریم خودت و آماده کن
+ساعت چند؟!
*هفت شب
+متوجه شدم
"جو هومی کشید و بیرون رفت ، تهیونگ با خودش فکر کرد ساعت سه بود و هنوز وقت داشت پس تصمیم گرفت ، کمی استراحت کنه"
...
"ساعت پنج رو نشون میداد و تهیونگ فهمید که چقدر دیر کرده ، دستش و مشت کرد و آروم روی پیشونی اش زد"
+لعنتی...دیر کردم!
"با عجله حمام کرد ، موهاش و خشک کرد ، لباس هایی که شبیه الهه ها کرده بودش رو پوشید و در نهایت با عطر شیرینی کار رو تموم کرد ، درست به موقع کارش تموم شد ، آروم از پله ها پایین رفت مهمان ها یکی وارد میشدن و با پدرش دست میدادن بی خبر از اینکه مهمانی برای چی تدارک دیده شده..."
...
" کت و شلوار مشکی پوشیده بود ، موهاش که بلند شده بودن رو با کش مویی بسته بود و باعث میشد جذابیتش بیشتر بشه ، عطر تلخ درست مثل زندگی اش رو زده بود و حالا توی پاریس بود ، از طرف کیم جو پیامی دریافت کرد که توی مهمانی با شکوهش حضور داشته باشه"
"کراواتش و محکم کرد ، گلوش و صاف کرد و به فرانسوی گفت"
-من از طرف خود کیم جو پیام دریافت کردم ، تا در این مهمانی حضور داشته باشم.
" نگهبان نگاه کوتاهی بهش انداخت ، از بوی تلخش میشد متوجه شد اون یه آلفاست."
°درسته لطفا تشریف ببرید داخل
" جونگکوک کوتاه سر تکون داد و وارد عمارت شد ، صدای همهمه و خنده همه جا رو پر کرده بود ، بوی ویسکی ، سیگار."
" بدون اهمیت دادن به صدای خنده های اطرافش شروع به قدم زدن کرد که مردی میانسال جلوش سبز شد"
*سلام آقای جىٔون خوش اومدید
-متشکرم
"جونگکوک به چهره اش خیره شد ، چشم هاش شبیه چشم های تهیونگ بودن ، چشم هایی که جونگکوک یکسالی میشد نداشتشون!"
*لطفا از خودتون پذیرایی کنید
"جونگکوک چیزی نگفت ، نگاهش از یه سردتر بود و به نظر میرسید علاقه ای به حرف زدن نداره ، روی یکی از صندلی ها نشست ، گِلَسش رو پر کرد و اون رو یک نفس سر کشید ، انگار یه گذشته برگشته بود نگاهش در کنار سردی غم رو جا داده بود ، به میز خیره بود و حرفی نمیزد"
"دختر ها خودشون و میکشتن تا فقط چند لحظه زیر جونگکوک باشند اما کوچک ترین توجه ای از جانبش نمیکردن"
*این مهمانی رو گرفتم تا پسرم با یکی از شما ازدواج کنه ، یکی که دوسش داشته باشه و بدونم بهش علاقه داره.
"همه بی صبرانه منتظر پسر زیبایی بودن که حسابی غوغا کرده بود ، بعد از گفتن حرف جو بدنش منقبض شد ، سره جاش خشک شد و نمیتونست حرفی بزنه منظورش از ازدواج چی بود؟!!"
" بالاخره به پاهاش تکون داد و با غمی که به وضوح توی چهره اش مشخص بود وارد مهمانی شد ، مهمانی که ازش متنفر بود!"
" به محض وارد شدنش به مهمانی همه محو زیبایی پسر شدن ، کسی حرف نمیزد"
+سلام
" تنها با یک صدا باعث شد صورت جونگکوک مثل برق و باد بالا بیاد و بهش خیره بشه ، هنوز متوجه حضور جونگکوک نشده بود پس شروع کرد به حرف زدن ، وقتی حرف زدنش تموم شد پدرش مجبورش کرد با کسایی که حتی نمیشناختشون حرف بزنه"
+بله...درست میفرمایید اما من نمیخوام ازدواج-
-تهیونگ؟!
" با صدای بم و خش داری که خیلی براش آشنا بود برگرده و سره جاش خشک بشه ، جونگکوک اینجا چیکار میکرد؟!!"
+ا..اینجا چیکار میکنی؟!
" جونگکوک بدون گفتن حرفی از دستش گرفت و اون به طبقه بالا برد ، ملایمتی در کار نبود بلکه ، همش خشونت بود!"
~
بعد از چند روز شرایط رسید بالاخره واقعا ما ۷۰۰ نفریم چرا اینقدر طول میکشه شرایط برسه?
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
شرایط و کم گذاشتم...ولی حمایت کنید لطفاً
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۵۷۰
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط