part

:part 1
سلام من ا/ت هستم حتما باهام آشنا شدید من ۲۴ سالمه و با یه سری هیولا زندگی میکنم منظورم از هیولا نامادری و برادر و خواهر ناتنیمه.
امروز با برادرم ناتنیم دای میرم شهر تا بابام رو ببینم البته بابام به دای گفت ببرتم پیشش تا ببینتم.
ب.ا/ت: سلام دخترم حالت چطوره؟ خیلی دل تنگت بودم.
میخواستم بهش بگم حالم خیلی بده لطفا برگرد و نجاتم بده که با نگاه مرگبار دای مواجه شدم پس آروم زمزمه کردم: خوبم منم دل تنگت بودم.
بعد خیلی آروم گفتم: بابا نجاتم بده.
ب.ا/ت: چیزی گفتی دخترم؟
دای: هیچی پدرجان.
و آروم دم گوشم زمزمه کرد: دارم برات بزار بریم خونه (یاد بچگی افتادم می رفتیم مهمونی بعد یکار اشتباه میکردیم مامانا اینو میگفتن)
با پدرم یکم حرف زدم ولی نگران اتفاقی بودم که قراره خونه برام بیوفته.
دیدگاه ها (۰)

:part 3یعنی چیکار میخواد باهام بکنه خیلی میترسم از اون جهت ک...

:part 4سوار ماشین شدیم رفتیم خونها ساعت بعد:رسیدیم خونه به م...

معرفی فیکجئون جونگکوک: خان ده پایین دشمن کیم تهیونگ. قدبلند،...

تولدت مبارک عشق آرمی ها

love Between the Tides²⁹م: تو خونه ی ما براش نامه نوشته بودی...

love Between the Tides¹⁹(باید اعتماد میکردم یا نه) بعد از چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط