پسری که از دریا اومد..!
پسری که از دریا اومد..!
سونگمین/الینا
«فصل اول: رقص با دسته جارو
پارت:۲»
بعد از یه گفتگوی بظاهر معمولی با دمیان شاهزادهای که به دلیل خواستگاری از پرنسس الینا تا والدنبرگ اومده بود بلاخره تونست به حیاط خلوت قصر برسه..
اما..اما اون پسر اینجا نبود..!
اینجا فقط یه دسته جارو بود که افتاده بود کنار حوضچه کوچیک کنار حیاط..!
یعنی انقد زود رفته بود؟
ناگهان صدایی از پشت سر شنید..
سونگمین:« اعلیحضرت...اینجا دنبال چیزی میگردین؟»
الینا برگشت سمت صدا..اون پسر با موهای لخت قهوهای با چشمایی که انگار یه راز بزرگ رو پست خودش مخفی میکرد دقیقا پشت سرش ایستاده بود..
سونگمین:« اینجا جای مناسبی برای یه پرنسس نیست..!»
الینا:« پس تو اینجا چیکار میکنی؟»
سونگمین:« من اینجام..فقط برای اینکه کارام رو انجام بدم!»
الینا:« با جارو میرقصیدی؟...کارت این بود؟!»
سونگمین سکوت کرد..
نه یه سکوت معمولی..
سکوتی که فریاد میزد و حرفای ناگفته رو میگفت..
چشماش برق زد اما نه یه برق معمولی..
الینا:« نمیخای جوابمو بدی؟»
سونگمین:« بعضی وقتا اینکه بعضی سوال ها بی جواب بمونه خیلی بهتره!»
سونگمین ادای احترامی کرد و خواست برگرده که با جملهای که از اون پرنسس شنید شوک شد و برگشت..
الینا:« دستات دستای یه فرد معمولی و خدمتکار نیست..
-این دستا انگار سالها شمشیر به دست گرفتن..! »
این دیگه چه جملهای بود؟
اون دختر جوان چطور انقدر دقیق بود؟
اونا فقط یه مکالمه کوتاه داشتن اما اون دختر انگار همچی رو بخوبی بررسی کرده بود!
سونگمین:« اعلیحضرت شما اشتباه میکنید..من فقط یه خدمتکارم!»
الینا:« خدمتکاری که تا میفهمه کسی نگاهش نمیکنه، با دسته جارو میرقصه اونم درست مثل یه شمشیر؟»
سونگمین:« خب شاید من یه خدمتکار عجیبم!»
الینا( یه قدم نزدیکش شد):«هی پسر تو میتونی به من اعتماد کنی!
-تو کی هستی؟
-بهم بگو!»
سونگمین نفس عمیقی کشید و سرش رو انداخت پایین..
جوری که انگار داشت فکر میکرد..
بمونه یا فرار کنه؟
سونگمین:« اسم من سونگمینه..من تو یه کشتی بدنیا اومدم که غرق شد!»
الینا:« کشتی؟
-چه کشتی؟ کی؟ چطور این اتفاق افتاد؟»
سونگمین:« این داستان برای یه شب نیست اعلیحضرت و من مطمئنم که شما هم نمیهاید ادامشو بدونید!»
و بعد از اون رفت..
بدون هیچ حرفی و بدون اینکه دوباره برگرده..!
الینا تنها اونجا موند..
موند و به رفتن پسری که تا الان رو به روش ایستاده بود نگاه میکرد..
زمانی که اون پسر تو تاریکی شب محو شد، الینا رفت سمت حوضچه و کنارش رو لبه ها نشست..
سرش رو برد بالا و به آسمون اون شب نگاه کرد..
اون شب آسمون به طرز خیلی عجیبی پر از ستاره بود..
ادامـه دارد..
شرایط پارت بعد:
۱۵ تا لایک و ۱۵ تا کامنت 🙃
سونگمین/الینا
«فصل اول: رقص با دسته جارو
پارت:۲»
بعد از یه گفتگوی بظاهر معمولی با دمیان شاهزادهای که به دلیل خواستگاری از پرنسس الینا تا والدنبرگ اومده بود بلاخره تونست به حیاط خلوت قصر برسه..
اما..اما اون پسر اینجا نبود..!
اینجا فقط یه دسته جارو بود که افتاده بود کنار حوضچه کوچیک کنار حیاط..!
یعنی انقد زود رفته بود؟
ناگهان صدایی از پشت سر شنید..
سونگمین:« اعلیحضرت...اینجا دنبال چیزی میگردین؟»
الینا برگشت سمت صدا..اون پسر با موهای لخت قهوهای با چشمایی که انگار یه راز بزرگ رو پست خودش مخفی میکرد دقیقا پشت سرش ایستاده بود..
سونگمین:« اینجا جای مناسبی برای یه پرنسس نیست..!»
الینا:« پس تو اینجا چیکار میکنی؟»
سونگمین:« من اینجام..فقط برای اینکه کارام رو انجام بدم!»
الینا:« با جارو میرقصیدی؟...کارت این بود؟!»
سونگمین سکوت کرد..
نه یه سکوت معمولی..
سکوتی که فریاد میزد و حرفای ناگفته رو میگفت..
چشماش برق زد اما نه یه برق معمولی..
الینا:« نمیخای جوابمو بدی؟»
سونگمین:« بعضی وقتا اینکه بعضی سوال ها بی جواب بمونه خیلی بهتره!»
سونگمین ادای احترامی کرد و خواست برگرده که با جملهای که از اون پرنسس شنید شوک شد و برگشت..
الینا:« دستات دستای یه فرد معمولی و خدمتکار نیست..
-این دستا انگار سالها شمشیر به دست گرفتن..! »
این دیگه چه جملهای بود؟
اون دختر جوان چطور انقدر دقیق بود؟
اونا فقط یه مکالمه کوتاه داشتن اما اون دختر انگار همچی رو بخوبی بررسی کرده بود!
سونگمین:« اعلیحضرت شما اشتباه میکنید..من فقط یه خدمتکارم!»
الینا:« خدمتکاری که تا میفهمه کسی نگاهش نمیکنه، با دسته جارو میرقصه اونم درست مثل یه شمشیر؟»
سونگمین:« خب شاید من یه خدمتکار عجیبم!»
الینا( یه قدم نزدیکش شد):«هی پسر تو میتونی به من اعتماد کنی!
-تو کی هستی؟
-بهم بگو!»
سونگمین نفس عمیقی کشید و سرش رو انداخت پایین..
جوری که انگار داشت فکر میکرد..
بمونه یا فرار کنه؟
سونگمین:« اسم من سونگمینه..من تو یه کشتی بدنیا اومدم که غرق شد!»
الینا:« کشتی؟
-چه کشتی؟ کی؟ چطور این اتفاق افتاد؟»
سونگمین:« این داستان برای یه شب نیست اعلیحضرت و من مطمئنم که شما هم نمیهاید ادامشو بدونید!»
و بعد از اون رفت..
بدون هیچ حرفی و بدون اینکه دوباره برگرده..!
الینا تنها اونجا موند..
موند و به رفتن پسری که تا الان رو به روش ایستاده بود نگاه میکرد..
زمانی که اون پسر تو تاریکی شب محو شد، الینا رفت سمت حوضچه و کنارش رو لبه ها نشست..
سرش رو برد بالا و به آسمون اون شب نگاه کرد..
اون شب آسمون به طرز خیلی عجیبی پر از ستاره بود..
ادامـه دارد..
شرایط پارت بعد:
۱۵ تا لایک و ۱۵ تا کامنت 🙃
- ۹۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط