پسری که از دریا اومد..!
پسری که از دریا اومد..!
سونگمین/الینا
«فصل اول: رقص با دسته جارو
پارت:۱»
فضای شلوغ مهمونی براش آزار دهنده بود..
دختری نبود که به همین راحتی ها خسته بشه اما این مهمونی هیچ جذابیتی براش نداشت..!
تصمیم گرفت به سمت بالکن بره تا کمی حال و هوا عوض کنه..
هنوز قدم اول رو برنداشته بود که با صدایی متوقف شد..
دمیان:«پرنسس الینا!»
الینا:«اوه شاهزاده»
دمیان:«جایی میرفتین؟»
الینا:«کمی ناخوش بودم تصمیم گرفتم که برم تو بالکن تا حال و هوا عوض کنم..
-اتفاقی افتاده؟»
دمیان:«میخاید یه پزشک خبر کنم؟
-رنگتون پریده!»
الینا:«نه نیازی نیست حالم خوبه
-نگران من نباشید»
دمیان:«خیلی خب خوبه
-ولی اگه مشکلی داشتید بهم بگید»
الینا:«نه نیازی نیست ولی ممنون از توجهتون
-راستی مشکلی پیش اومده که اومدید پیش من؟»
دمیان:«نه مشکلی پیش نیومده من فقط میخاستم شما رو ببینم و از حالتون خبر دار بشم»
الینا:«عاو درسته خیلی ممنون ولی نگران نباشید من خوبم
-شما میتونید برید و به ادامه مهمونی برسید!»
دمیان:«باشه
-بعدا دوباره همو میبینیم»
الینا با لبخندی اون مرد جوان رو بدرقه کرد..
با قدم های آرومی از بین جمعیت شلوغ بیرون رفت و به سمت بالکن قدم برداشت..
بعد از مدت کوتاهی از اون محیط شلوغ و آزار دهنده خارج شد اما صدای موسیقی هنوز به گوشش میرسید..
به محض ورودش به بالکن نسیم سردی به صورتش خورد و باعث سرخ شدن گونه هایش شد..
اهمیتی نداد و فقط چشماش رو بست تا گوشش رو از صدای موسیقی خالی کنه اما یه صدای دیگه شنید..
صدای قدم هایی رو سنگ فرش حیاط خلوت قصر..
اما این قدم ها ریتم عجیبی داشتن..
چشماش رو باز کرد و پسری رو اون پایین تو حیاط دید..
اون پسر داشت با دسته جارو میرقصید..
اما...نه این یه رقص معمولی نبود، این رسما یه اجرا بود..
ولی..این پسر به ظاهر خدمتکار چطور این حرکات رو بلد بود؟
نفسش بند اومد..
مات و مبهوت شده بود..از اجرایی که میدید..از حرکات منظم و یکدستی که جلو چشمش میدید..
اما درکنار اون کمی هم متعجب شد..این حرکات..این ریتم ملایم و منظم...اینا چیزی نبودن که یه خدمتکار ساده بتونه به راحتی یاد بگیره!
کنجکاو شد..
میخواست بیشتر درمورد اون پسر بدونه..
میخواست باهاش صحبت کنه..
اون پسر به نظر شخص مناسبی برای یه گفتگوی چند دقیقهای میومد..!
دوباره برگشت به محیط داخلی قصر..
جایی که افراد داشتن میرقصیدن..
اون برگشت داخل اما نه برای رقصیدن برای خارج شدن کامل از اون محیط..!
داشت به سمت در بزرگ خروجی میرفت که با صدایی متوقف شد..
این صدا رو میشناخت..
برگشت طرف صدا..
اون شخص پشت سرش ایستاده بود با لیوانی تو دستش که تا نصفه داخلش نوشیدنی داشت!
دمیان:«پرنسس با این عجله کجا میرید؟»
الینا:«نیاز داشتم کمی هوا بخورم»
دمیان:«اما مگه به بالکن نرفتید برای اینکه حال و هواتون رو عوض کنید؟»
الینا:« چرا رفتم اما صدای موسیقی رو هنوز میشنیدم برای همین تصمیم گرفت برم بیرون، جایی که صدای کمتری رو بشنوم تا بتونم آرام بشم!»
دمیان:«اوه درسته تو بالکن هنوز صدای موسیقی میاد!
-اما شما مطمئنید که اون بیرون اتفاقی براتون نمیفته؟»
الینا:«من تو این قصر بزرگ شدم شاهزاده پس اگر خطری منو تهدید بکنه که نمیکنه من بخوبی بلدم فرار کنم
-و از طرفی این قصر بخاطر مهمونی خیلی شلوغه و خب طبیعتاً نگهبان های بیشتری اون بیرون هست پس نگران نباشید و به مهمونی برسید!»
دمیان:«بسیار خب!
-وقتی پرنسس ما میگه مشکلی پیش نمیاد پس حتما مشکلی پیش نمیاد!
-من میرم پرنسس اما مراقب خودتون باشید..!»
ادامــه دارد..
( از اون جایی که اولین رمانیه که خودم تنها نوشتم«هوش مصنوعی رو حساب نکنید😂» و بنظر خودم بهترین رمانمه دلم میخواد که حمایت بشه اما خب همون وقتی اینو نوشتم تصمیم داشتم واسش شرایط بزارم پس باید اینکارو بکنم🙂 راستیییی ۱۴۴ تاییمون مبارک باشه 😭 مرسی که هستید🦊)
واسه پارت بعد:
۱۸ تا لایک و عومممممم ۱۰ تا کامنت(فقط ینفر نزاره😑🔪)
سونگمین/الینا
«فصل اول: رقص با دسته جارو
پارت:۱»
فضای شلوغ مهمونی براش آزار دهنده بود..
دختری نبود که به همین راحتی ها خسته بشه اما این مهمونی هیچ جذابیتی براش نداشت..!
تصمیم گرفت به سمت بالکن بره تا کمی حال و هوا عوض کنه..
هنوز قدم اول رو برنداشته بود که با صدایی متوقف شد..
دمیان:«پرنسس الینا!»
الینا:«اوه شاهزاده»
دمیان:«جایی میرفتین؟»
الینا:«کمی ناخوش بودم تصمیم گرفتم که برم تو بالکن تا حال و هوا عوض کنم..
-اتفاقی افتاده؟»
دمیان:«میخاید یه پزشک خبر کنم؟
-رنگتون پریده!»
الینا:«نه نیازی نیست حالم خوبه
-نگران من نباشید»
دمیان:«خیلی خب خوبه
-ولی اگه مشکلی داشتید بهم بگید»
الینا:«نه نیازی نیست ولی ممنون از توجهتون
-راستی مشکلی پیش اومده که اومدید پیش من؟»
دمیان:«نه مشکلی پیش نیومده من فقط میخاستم شما رو ببینم و از حالتون خبر دار بشم»
الینا:«عاو درسته خیلی ممنون ولی نگران نباشید من خوبم
-شما میتونید برید و به ادامه مهمونی برسید!»
دمیان:«باشه
-بعدا دوباره همو میبینیم»
الینا با لبخندی اون مرد جوان رو بدرقه کرد..
با قدم های آرومی از بین جمعیت شلوغ بیرون رفت و به سمت بالکن قدم برداشت..
بعد از مدت کوتاهی از اون محیط شلوغ و آزار دهنده خارج شد اما صدای موسیقی هنوز به گوشش میرسید..
به محض ورودش به بالکن نسیم سردی به صورتش خورد و باعث سرخ شدن گونه هایش شد..
اهمیتی نداد و فقط چشماش رو بست تا گوشش رو از صدای موسیقی خالی کنه اما یه صدای دیگه شنید..
صدای قدم هایی رو سنگ فرش حیاط خلوت قصر..
اما این قدم ها ریتم عجیبی داشتن..
چشماش رو باز کرد و پسری رو اون پایین تو حیاط دید..
اون پسر داشت با دسته جارو میرقصید..
اما...نه این یه رقص معمولی نبود، این رسما یه اجرا بود..
ولی..این پسر به ظاهر خدمتکار چطور این حرکات رو بلد بود؟
نفسش بند اومد..
مات و مبهوت شده بود..از اجرایی که میدید..از حرکات منظم و یکدستی که جلو چشمش میدید..
اما درکنار اون کمی هم متعجب شد..این حرکات..این ریتم ملایم و منظم...اینا چیزی نبودن که یه خدمتکار ساده بتونه به راحتی یاد بگیره!
کنجکاو شد..
میخواست بیشتر درمورد اون پسر بدونه..
میخواست باهاش صحبت کنه..
اون پسر به نظر شخص مناسبی برای یه گفتگوی چند دقیقهای میومد..!
دوباره برگشت به محیط داخلی قصر..
جایی که افراد داشتن میرقصیدن..
اون برگشت داخل اما نه برای رقصیدن برای خارج شدن کامل از اون محیط..!
داشت به سمت در بزرگ خروجی میرفت که با صدایی متوقف شد..
این صدا رو میشناخت..
برگشت طرف صدا..
اون شخص پشت سرش ایستاده بود با لیوانی تو دستش که تا نصفه داخلش نوشیدنی داشت!
دمیان:«پرنسس با این عجله کجا میرید؟»
الینا:«نیاز داشتم کمی هوا بخورم»
دمیان:«اما مگه به بالکن نرفتید برای اینکه حال و هواتون رو عوض کنید؟»
الینا:« چرا رفتم اما صدای موسیقی رو هنوز میشنیدم برای همین تصمیم گرفت برم بیرون، جایی که صدای کمتری رو بشنوم تا بتونم آرام بشم!»
دمیان:«اوه درسته تو بالکن هنوز صدای موسیقی میاد!
-اما شما مطمئنید که اون بیرون اتفاقی براتون نمیفته؟»
الینا:«من تو این قصر بزرگ شدم شاهزاده پس اگر خطری منو تهدید بکنه که نمیکنه من بخوبی بلدم فرار کنم
-و از طرفی این قصر بخاطر مهمونی خیلی شلوغه و خب طبیعتاً نگهبان های بیشتری اون بیرون هست پس نگران نباشید و به مهمونی برسید!»
دمیان:«بسیار خب!
-وقتی پرنسس ما میگه مشکلی پیش نمیاد پس حتما مشکلی پیش نمیاد!
-من میرم پرنسس اما مراقب خودتون باشید..!»
ادامــه دارد..
( از اون جایی که اولین رمانیه که خودم تنها نوشتم«هوش مصنوعی رو حساب نکنید😂» و بنظر خودم بهترین رمانمه دلم میخواد که حمایت بشه اما خب همون وقتی اینو نوشتم تصمیم داشتم واسش شرایط بزارم پس باید اینکارو بکنم🙂 راستیییی ۱۴۴ تاییمون مبارک باشه 😭 مرسی که هستید🦊)
واسه پارت بعد:
۱۸ تا لایک و عومممممم ۱۰ تا کامنت(فقط ینفر نزاره😑🔪)
- ۱.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط