Chapter Seven, Part ²³
Chapter Seven, Part ²³
+ میتونید بهم اعتماد کنید، فکر میکنم حداقل یک بار لایق این اعتماد باشم. بالاخره ملکه مادر و خود امپراطور هم بهم اعتماد کردن
... کتابی که ازش حرف میزنید این سمته، لطفا دنبالم بیاید
.
.
+ پس حالتا مشابه ان... خون ریزی، صدا و همه علائم انگار از نسلی به نسل دیگه منتقل شده. جالبیش اینه که نه فرقی کرده نه بیشتر شده و نه کمتر، یسری حالتای همیشگی بوده.
همون طور که روی پارکت خونه نشسته بود داشت فکر میکرد که دقیقا چیکار باید بکنه.
+ یعنی باید بدون امتحان کردن دارو برم سراغ مراسم؟
یک باره کل تمرکزش از بین رفت و خسته شد و به دستاش تکیه داد.
+ ووآ! خسته شدممم. چقد با جزئیات و دقیق نوشتن و هنوزم نتونستن درمانو پیدا کنن!
دردی که نادیده گرفته بود هم حالا یادش افتاده بود. اخمی کرد و پاشو با ملایمت دراز کرد و به انگشتش نگاه کرد.
+ اَیش... گشنمم هست..
دیگه تقریبا داشت مثل همون ۵ سالگیش که استاد یو همیشه میگفت ناله میکرد.
+ یعنی.. منو فراموش کردن یا باید خودم برم دنبال غذا؟
با ایش دیگه ای لبه ی میزو گرفت و آروم بلند شد و در کشویی رو باز کرد. چشماش ناگهان گشاد شد.
+ غروبهههههه؟!
صداش به قدری بلند بود که چندین نفر از افراد داخل حیاط سر چرخوندن سمتش. سرشو چرخوند به سمت کتابی که دقایقی پیش جلو چشماش بود.
+ یعنی.. خوندن تو انقدر طول کشید؟! ووآ..
سری چرخوند اطرافش تا بلکه یه چیزی یا یه جایی پیدا کنه و یه چیزی بخوره. پاشو از دروازه در بیرون گذاشت و رفت به جایی که بیشترین بانوان قصر حضور داشتن، این یعنی باید اونجا آشپزخونه باشه دیگه درسته؟
+ ببخشید..
... اوه شمن پارک
راستش تعجبی نکرد که اسمشو میدونه چون یا از طریق امپراطور با خبرن که چنین شخصی داخل قصره یا اینکه از معروف بودنش سرچشمه میگیره.
+ چیزی.. دارید برای خوردن؟
... اوو! شما.. چیزی نخوردید؟
+ نه..
... اوه! کم کاریه مارو ببخشین
بانو تعظیمی کرد.
... لطفا برید داخل اتاقتون، الآن براتون غذا میارن
+ من اتاق خاصی ندارم.. داخل درمانگاه بودم
... خب.. مشکلی نیست، میارم همونجا، لطفا بفرمایید
+ فقط.. میشه کمی سریع تر بیارید؟.. جدا از اینکه خیلی گرسنه ام، باید برم پیش امپراطور
... عاا بله بله حتما!
.
.
***
... امپراطور، شمن پارک تشریف آوردن
.
+ بخشی از سوابق رو امروز مطالعه کردم. کارم برای امروز تموم شده. اجازه دارم برم؟
_ نگهبانا میشناسنت، از فردا میتونی راحت تر در رفت و آمد باشی. و بابت امروز، اتاق خاصی براتون تعیین نشده بود ولی از فردا که بیاید نگهبان به سمت اتاقت هدایتت میکنه. وعده غذایی هم سر جاشونه پس اتفاق امروز تکرار نمیشه
+ اوه.. نیاز به این همه اقدامات نبود... از لطف شما متشکرم، رفع زحمت میکنم
موقع رفتنش، شَل زدنشو دید ولی سوالی نداشت.
.
.
(نگاهی به چند ساعت گذشته)
با صدای مهیبی که شنید چشماش از کاغذ روی میز به سمت در حرکت کرد.
بین در فاصله ای انداخت و دید که پارک پخش زمین شده.
_ این چیه.. این میخواد منو نجات بده؟ به نظر میرسه خودش به کمک بیشتر نیاز داره..
با دیدن بلند شدنش در رو سریع بست و رو چرخوند...
+ میتونید بهم اعتماد کنید، فکر میکنم حداقل یک بار لایق این اعتماد باشم. بالاخره ملکه مادر و خود امپراطور هم بهم اعتماد کردن
... کتابی که ازش حرف میزنید این سمته، لطفا دنبالم بیاید
.
.
+ پس حالتا مشابه ان... خون ریزی، صدا و همه علائم انگار از نسلی به نسل دیگه منتقل شده. جالبیش اینه که نه فرقی کرده نه بیشتر شده و نه کمتر، یسری حالتای همیشگی بوده.
همون طور که روی پارکت خونه نشسته بود داشت فکر میکرد که دقیقا چیکار باید بکنه.
+ یعنی باید بدون امتحان کردن دارو برم سراغ مراسم؟
یک باره کل تمرکزش از بین رفت و خسته شد و به دستاش تکیه داد.
+ ووآ! خسته شدممم. چقد با جزئیات و دقیق نوشتن و هنوزم نتونستن درمانو پیدا کنن!
دردی که نادیده گرفته بود هم حالا یادش افتاده بود. اخمی کرد و پاشو با ملایمت دراز کرد و به انگشتش نگاه کرد.
+ اَیش... گشنمم هست..
دیگه تقریبا داشت مثل همون ۵ سالگیش که استاد یو همیشه میگفت ناله میکرد.
+ یعنی.. منو فراموش کردن یا باید خودم برم دنبال غذا؟
با ایش دیگه ای لبه ی میزو گرفت و آروم بلند شد و در کشویی رو باز کرد. چشماش ناگهان گشاد شد.
+ غروبهههههه؟!
صداش به قدری بلند بود که چندین نفر از افراد داخل حیاط سر چرخوندن سمتش. سرشو چرخوند به سمت کتابی که دقایقی پیش جلو چشماش بود.
+ یعنی.. خوندن تو انقدر طول کشید؟! ووآ..
سری چرخوند اطرافش تا بلکه یه چیزی یا یه جایی پیدا کنه و یه چیزی بخوره. پاشو از دروازه در بیرون گذاشت و رفت به جایی که بیشترین بانوان قصر حضور داشتن، این یعنی باید اونجا آشپزخونه باشه دیگه درسته؟
+ ببخشید..
... اوه شمن پارک
راستش تعجبی نکرد که اسمشو میدونه چون یا از طریق امپراطور با خبرن که چنین شخصی داخل قصره یا اینکه از معروف بودنش سرچشمه میگیره.
+ چیزی.. دارید برای خوردن؟
... اوو! شما.. چیزی نخوردید؟
+ نه..
... اوه! کم کاریه مارو ببخشین
بانو تعظیمی کرد.
... لطفا برید داخل اتاقتون، الآن براتون غذا میارن
+ من اتاق خاصی ندارم.. داخل درمانگاه بودم
... خب.. مشکلی نیست، میارم همونجا، لطفا بفرمایید
+ فقط.. میشه کمی سریع تر بیارید؟.. جدا از اینکه خیلی گرسنه ام، باید برم پیش امپراطور
... عاا بله بله حتما!
.
.
***
... امپراطور، شمن پارک تشریف آوردن
.
+ بخشی از سوابق رو امروز مطالعه کردم. کارم برای امروز تموم شده. اجازه دارم برم؟
_ نگهبانا میشناسنت، از فردا میتونی راحت تر در رفت و آمد باشی. و بابت امروز، اتاق خاصی براتون تعیین نشده بود ولی از فردا که بیاید نگهبان به سمت اتاقت هدایتت میکنه. وعده غذایی هم سر جاشونه پس اتفاق امروز تکرار نمیشه
+ اوه.. نیاز به این همه اقدامات نبود... از لطف شما متشکرم، رفع زحمت میکنم
موقع رفتنش، شَل زدنشو دید ولی سوالی نداشت.
.
.
(نگاهی به چند ساعت گذشته)
با صدای مهیبی که شنید چشماش از کاغذ روی میز به سمت در حرکت کرد.
بین در فاصله ای انداخت و دید که پارک پخش زمین شده.
_ این چیه.. این میخواد منو نجات بده؟ به نظر میرسه خودش به کمک بیشتر نیاز داره..
با دیدن بلند شدنش در رو سریع بست و رو چرخوند...
- ۳۷۶
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط