Chapter Seven, Part ²⁴
Chapter Seven, Part ²⁴
در های سنگین رو حرکت داد و وارد شد.
دیگه آزاد بود برای نشون دادن دردش.
خیلی دیر بود ولی خب میتونست حداقل با یاد اون زمان خودشو خالی کنه که نه؟ تورشو سریع کند و فریادی زد که کلاغ از روی درخت پرید.
^ چته!؟ یار جواب نه داد؟؟ فریادت برا چیه زهله ام ترکید!
+ استاد یو!
ناله کنان در حالی که ادای گریه در میاورد لنگون لنگون اومد سمت سکو و به زور نشست.
^ چیه.. نکنه تو روز اول شلاقت زدن؟ چرا میلنگی؟
+ چجوری ممکنه توی قصری با این همه دک و پوز، زمینش بالا پایین باشه که من اینجوری با مغز بیام پایین! کل روزو داشتم تظاهر میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده و من اصلا هم شَل نمیزنم!
استاد یو همینجوری متعجب به قیافه قرمز شده و گردنی که رگش زده بیرون و پشت سر هم غر میزنه نگا میکرد.
+ استاد یوووو!!
با غرش بعدیش از جا پرید و به گریه های ساختگیش نگا کرد.
+ خیلی درد میکنه... خسته ام کردنن امروز.. تازه غذام بهم ندادن، منو فراموش کردن!
دیگه این همه اتفاق برای روز اول یه پسر کوچولو خیلی خنده دار بود پس جلوی خنده شو نگرفت و بهش اشاره کرد که بیاد بره داخل.
.
.
کفششو در آورد و با پایی بنفش رو به رو شد.
+ پای قشنگم.. پای مظلومم... پای بدب-
استاد یو تا دستشو آورد سمت دهنش لب ورچید.
+ لال شدم، چشم
پای پسرکو با دقت نگا کرد. انگشت بزرگ متورم و بنفش شده بود.
+ اصلا اگه اون موقع اون ندیمه رو ندیده بودم و انقدر عجله نداشتم و خجالت نمیکشیدم که منو در حال دویدن ببینه پام گیر نمیکرد بیفتم! همش تقص-
با نگاهی که گرفت باز بست دهنشو.
+ بله.. چشم
^ برا اینکه بتونی تا زمانی که کاملا خوب میشه راه بری هر شب اینو بزن به پات و بعد بخواب بعدشم، وقتی میخوای بری قصر پاتو با پارچه ببند بعد داخل کفش بزار که درد کمتری وارد بشه بهش
+ باش
^ ناهار ندادن بهت شامم ندادن؟
+ راستش جفتشو باهم ترکیب کردم خوردم ولی خب.. کی غذای بانو اوک رو نمیخواد؟
^ پس برو زودتر حاضر شو بیا غذاتو بخور
.
.
مهم نبود چند وعده غذا بخوره بازم غذای بانو اوک و پس نمیزنه.
^ راستی قراره از فردا یکی بیاد
غذای تو دهنشو تو لپاش جمع کرد که بتونه حرف بزنه.
+ کی؟.. برا چی؟
^ مثل اینکه یه ندیمه جوونه، میخواد بیاد کمک بانو اوک
+ ها؟! بعد این همه مدت قراره یه فرد جدید بهمون ملحق شه؟!
^ اینقدرام تعجب نیاز نداشت
+ ولی خب.. اَی خب چراا، بانو اوک که از پس همه کارا بر میاد!
^ اونم انسانه مثل تو، داره سنش میره بالا دیگه نیاز به کمک داره که از پا نیفته.
+ اَیش...
نگاهی به اطراف و سپس دوباره به استادش انداخت.
+ باشه باشه..
در های سنگین رو حرکت داد و وارد شد.
دیگه آزاد بود برای نشون دادن دردش.
خیلی دیر بود ولی خب میتونست حداقل با یاد اون زمان خودشو خالی کنه که نه؟ تورشو سریع کند و فریادی زد که کلاغ از روی درخت پرید.
^ چته!؟ یار جواب نه داد؟؟ فریادت برا چیه زهله ام ترکید!
+ استاد یو!
ناله کنان در حالی که ادای گریه در میاورد لنگون لنگون اومد سمت سکو و به زور نشست.
^ چیه.. نکنه تو روز اول شلاقت زدن؟ چرا میلنگی؟
+ چجوری ممکنه توی قصری با این همه دک و پوز، زمینش بالا پایین باشه که من اینجوری با مغز بیام پایین! کل روزو داشتم تظاهر میکردم هیچ اتفاقی نیفتاده و من اصلا هم شَل نمیزنم!
استاد یو همینجوری متعجب به قیافه قرمز شده و گردنی که رگش زده بیرون و پشت سر هم غر میزنه نگا میکرد.
+ استاد یوووو!!
با غرش بعدیش از جا پرید و به گریه های ساختگیش نگا کرد.
+ خیلی درد میکنه... خسته ام کردنن امروز.. تازه غذام بهم ندادن، منو فراموش کردن!
دیگه این همه اتفاق برای روز اول یه پسر کوچولو خیلی خنده دار بود پس جلوی خنده شو نگرفت و بهش اشاره کرد که بیاد بره داخل.
.
.
کفششو در آورد و با پایی بنفش رو به رو شد.
+ پای قشنگم.. پای مظلومم... پای بدب-
استاد یو تا دستشو آورد سمت دهنش لب ورچید.
+ لال شدم، چشم
پای پسرکو با دقت نگا کرد. انگشت بزرگ متورم و بنفش شده بود.
+ اصلا اگه اون موقع اون ندیمه رو ندیده بودم و انقدر عجله نداشتم و خجالت نمیکشیدم که منو در حال دویدن ببینه پام گیر نمیکرد بیفتم! همش تقص-
با نگاهی که گرفت باز بست دهنشو.
+ بله.. چشم
^ برا اینکه بتونی تا زمانی که کاملا خوب میشه راه بری هر شب اینو بزن به پات و بعد بخواب بعدشم، وقتی میخوای بری قصر پاتو با پارچه ببند بعد داخل کفش بزار که درد کمتری وارد بشه بهش
+ باش
^ ناهار ندادن بهت شامم ندادن؟
+ راستش جفتشو باهم ترکیب کردم خوردم ولی خب.. کی غذای بانو اوک رو نمیخواد؟
^ پس برو زودتر حاضر شو بیا غذاتو بخور
.
.
مهم نبود چند وعده غذا بخوره بازم غذای بانو اوک و پس نمیزنه.
^ راستی قراره از فردا یکی بیاد
غذای تو دهنشو تو لپاش جمع کرد که بتونه حرف بزنه.
+ کی؟.. برا چی؟
^ مثل اینکه یه ندیمه جوونه، میخواد بیاد کمک بانو اوک
+ ها؟! بعد این همه مدت قراره یه فرد جدید بهمون ملحق شه؟!
^ اینقدرام تعجب نیاز نداشت
+ ولی خب.. اَی خب چراا، بانو اوک که از پس همه کارا بر میاد!
^ اونم انسانه مثل تو، داره سنش میره بالا دیگه نیاز به کمک داره که از پا نیفته.
+ اَیش...
نگاهی به اطراف و سپس دوباره به استادش انداخت.
+ باشه باشه..
- ۳۲۷
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط