.
.
***
## بازگشتِ روحها: وعدهی از کف رفته
فضای پارک، که تا چند لحظه پیش با صدای آرام پرندگان و وزش باد میان برگها زنده به نظر میرسید، ناگهان سنگین و مهآلود شد. گویی اتمسفر اطرافِ آن نیمکت، تحت فشارِ حقیقتی قرار گرفته بود که قرنها در سکوت دفن شده بود.
اوبانای ایگورو، با آن نگاه نافذ و همیشهمحتاطش، شروع به صحبت کرد. او از گذشتهاش گفت؛ از آن احساسِ غریبِ بیگانگی در دنیای مدرن، از آن حفرهی خالی در قلبش که انگار قرار بود با هیچ چیز پر نشود. سپس نوبت به میتسوری رسید. او با صدایی که از شدت هیجان و اضطراب میلرزید، از زندگیِ پرشورِ گذشتهاش و از عطشِ بیپایانش برای یافتنِ معنای عشق در میانهی خون و جنگ گفت.
سکوت میان آنها دیگر یک سکوتِ معمولی نبود؛ یک سکوتِ هیولایی بود که آماده بود هر لحظه حقیقت را ببلعد.
میتسوری، در حالی که بدنش از شدت لرزش میلرزید، ناگهان در هم شکست. او با چشمانی که از اشک لبریز شده بود، فریاد زد:
— **«من... منننن... من تناسخ پیدا کردم!»**
اوبانای، که همیشه خود را برتر از احساسات نشان میداد، خشکش زد. انگار تمام عضلات بدنش در یک لحظه منجمد شده باشند. میتسوری با نفسنفس زدن ادامه داد، گویی میخواست تمامِ سالهای سکوت را در یک جمله تخلیه کند:
— **«یادت نیست توی مهدکودک داشتند از ۲۰۰ سال قبل صحبت میکردند؟ همون دورهای که شیاطین وجود داشتند... من توی اون دوره یک شیطانکش بودم...!»**
در آن لحظه، ماسکِ خونسردی اوبانای فرو ریخت. چشمانش از شدت شوک چنان درشت شده بود که گویی جهان در مقابل چشمانش سیاه شده است. دهانش نیمهباز ماند و تنها کلمهای که توانست از میان گلویش خارج کند، زمزمهای لرزان بود:
— **«من... من هم همینطور...»**
تعجبِ میتسوری به اوج رسید. او در میان هقهقهایش، با اشتیاقی آمیخته به وحشت، پرسید:
— **«اسمتون چی بوده؟... امممم... شما... شما هاشیرا بودین؟»**
اوبانای، با صدایی که حالا دیگر از آن حالت کنایهآمیز خارج شده و به سنگینیِ خاطراتِ خونینِ گذشته میمانست، تکتکِ نامهای قدیمی را بازگو کرد. هر نام، مثل پتکی بر قلب میتسوری فرود میآمد. وقتی اوبانای به هویت واقعی خود در آن دوران رسید، دنیای میتسوری فرو ریخت.
اشکها دیگر فقط روی گونههایش نمیدویدند، آنها سرازیر بودند. او با تمامِ وجود، با صدایی که از عمقِ روحِ زخمیاش برمیخاست، فریاد زد:
— **«ایگورو سااااننم! منمممم! 😭😭😭 یادتون نیست؟؟ شما... شماا... به... به من قول دادین... 😭»**
آن قولِ مقدس، آن وعدهی ازدواج در دنیای بعدی که در میانهی آخرین نبرد، با خون و اشک بسته شده بود، حالا در میانهی این پارک مدرن، دوباره زنده شده بود.
اوبانای، مردی که همیشه در برابر جهان سد میبست، در برابر این سیلِ احساسات، تسلیم شد. اشکهای او نیز، بیاختیار، مسیر خود را از میان چهرهاش باز کردند. او با دستانی که از شدت هیجان میلرزید، به سمت میتسوری رفت. انگشتانش با لطافتی که شاید در آن دورانِ جنگ نیز تجربه نکرده بود، اشکهای روی گونههای میتسوری را پاک کرد. با صدایی که از شدت بغض، چیزی جز نالهی آرام نبود، گفت:
— **«بالاخره پیدات کردم... 😣»**
میتسوری، بدون آنکه حتی ثانیهای فکر کند، خود را در آغوش او رها کرد. او را چنان محکم بغل کرد که گویی میخواست تمامِ فاصله میان دو قرن را با این فشار از بین ببرد. هقهقهای او، صدایِ بازگشتِ یک روح به خانه بود.
اوبانای نیز، در حالی که اشکهایش آرام بر شانهی میتسوری میریخت، او را در آغوش کشید. دستانش را در میان موهای او برد و با حرکاتی آرام و نوازشگرانه، سرِ میتسوری را مالش داد. در آن لحظه، دیگر نه جنگی در کار بود، نه شیطانی و نه آهی از سرِ تنهایی؛ تنها دو روحِ خسته بودند که پس از یک سفرِ طولانی و پر از درد، سرانجام در آغوش هم، آرامشِ ابدی را یافته بودند.
***
***
## بازگشتِ روحها: وعدهی از کف رفته
فضای پارک، که تا چند لحظه پیش با صدای آرام پرندگان و وزش باد میان برگها زنده به نظر میرسید، ناگهان سنگین و مهآلود شد. گویی اتمسفر اطرافِ آن نیمکت، تحت فشارِ حقیقتی قرار گرفته بود که قرنها در سکوت دفن شده بود.
اوبانای ایگورو، با آن نگاه نافذ و همیشهمحتاطش، شروع به صحبت کرد. او از گذشتهاش گفت؛ از آن احساسِ غریبِ بیگانگی در دنیای مدرن، از آن حفرهی خالی در قلبش که انگار قرار بود با هیچ چیز پر نشود. سپس نوبت به میتسوری رسید. او با صدایی که از شدت هیجان و اضطراب میلرزید، از زندگیِ پرشورِ گذشتهاش و از عطشِ بیپایانش برای یافتنِ معنای عشق در میانهی خون و جنگ گفت.
سکوت میان آنها دیگر یک سکوتِ معمولی نبود؛ یک سکوتِ هیولایی بود که آماده بود هر لحظه حقیقت را ببلعد.
میتسوری، در حالی که بدنش از شدت لرزش میلرزید، ناگهان در هم شکست. او با چشمانی که از اشک لبریز شده بود، فریاد زد:
— **«من... منننن... من تناسخ پیدا کردم!»**
اوبانای، که همیشه خود را برتر از احساسات نشان میداد، خشکش زد. انگار تمام عضلات بدنش در یک لحظه منجمد شده باشند. میتسوری با نفسنفس زدن ادامه داد، گویی میخواست تمامِ سالهای سکوت را در یک جمله تخلیه کند:
— **«یادت نیست توی مهدکودک داشتند از ۲۰۰ سال قبل صحبت میکردند؟ همون دورهای که شیاطین وجود داشتند... من توی اون دوره یک شیطانکش بودم...!»**
در آن لحظه، ماسکِ خونسردی اوبانای فرو ریخت. چشمانش از شدت شوک چنان درشت شده بود که گویی جهان در مقابل چشمانش سیاه شده است. دهانش نیمهباز ماند و تنها کلمهای که توانست از میان گلویش خارج کند، زمزمهای لرزان بود:
— **«من... من هم همینطور...»**
تعجبِ میتسوری به اوج رسید. او در میان هقهقهایش، با اشتیاقی آمیخته به وحشت، پرسید:
— **«اسمتون چی بوده؟... امممم... شما... شما هاشیرا بودین؟»**
اوبانای، با صدایی که حالا دیگر از آن حالت کنایهآمیز خارج شده و به سنگینیِ خاطراتِ خونینِ گذشته میمانست، تکتکِ نامهای قدیمی را بازگو کرد. هر نام، مثل پتکی بر قلب میتسوری فرود میآمد. وقتی اوبانای به هویت واقعی خود در آن دوران رسید، دنیای میتسوری فرو ریخت.
اشکها دیگر فقط روی گونههایش نمیدویدند، آنها سرازیر بودند. او با تمامِ وجود، با صدایی که از عمقِ روحِ زخمیاش برمیخاست، فریاد زد:
— **«ایگورو سااااننم! منمممم! 😭😭😭 یادتون نیست؟؟ شما... شماا... به... به من قول دادین... 😭»**
آن قولِ مقدس، آن وعدهی ازدواج در دنیای بعدی که در میانهی آخرین نبرد، با خون و اشک بسته شده بود، حالا در میانهی این پارک مدرن، دوباره زنده شده بود.
اوبانای، مردی که همیشه در برابر جهان سد میبست، در برابر این سیلِ احساسات، تسلیم شد. اشکهای او نیز، بیاختیار، مسیر خود را از میان چهرهاش باز کردند. او با دستانی که از شدت هیجان میلرزید، به سمت میتسوری رفت. انگشتانش با لطافتی که شاید در آن دورانِ جنگ نیز تجربه نکرده بود، اشکهای روی گونههای میتسوری را پاک کرد. با صدایی که از شدت بغض، چیزی جز نالهی آرام نبود، گفت:
— **«بالاخره پیدات کردم... 😣»**
میتسوری، بدون آنکه حتی ثانیهای فکر کند، خود را در آغوش او رها کرد. او را چنان محکم بغل کرد که گویی میخواست تمامِ فاصله میان دو قرن را با این فشار از بین ببرد. هقهقهای او، صدایِ بازگشتِ یک روح به خانه بود.
اوبانای نیز، در حالی که اشکهایش آرام بر شانهی میتسوری میریخت، او را در آغوش کشید. دستانش را در میان موهای او برد و با حرکاتی آرام و نوازشگرانه، سرِ میتسوری را مالش داد. در آن لحظه، دیگر نه جنگی در کار بود، نه شیطانی و نه آهی از سرِ تنهایی؛ تنها دو روحِ خسته بودند که پس از یک سفرِ طولانی و پر از درد، سرانجام در آغوش هم، آرامشِ ابدی را یافته بودند.
***
- ۱۴
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط