{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان‌طور که میتسوری زیر بار سنگین کلماتِ زهرآگینِ آن دختر

همان‌طور که میتسوری زیر بار سنگین کلماتِ زهرآگینِ آن دخترها، در حالی که سعی می‌کرد لرزشِ شانه‌هایش را پنهان کند، مچاله شده بود، سایه‌ای سریع و چابک از گوشه‌ی راهرو نمایان شد. **شینوبو کوچو**، با آن لبخندِ همیشگی اما نگاهِ تیز و نافذش، متوجه فضای متشنج شد. او با قدم‌هایی آرام اما پر از اقتدار به سمت آن‌ها نزدیک شد تا با کلامِ ظریف اما گزنده‌ی خود، آن دخترها را از دورِ میتسوری دور کند.

اما قبل از اینکه شینوبو حتی کلمه‌ای از دهانش خارج کند، طوفانی از خشم، راهرو را تکان داد.

اوبانای، که از فاصله دوری متوجه صدای بلند و لحنِ توهین‌آمیز شده بود، با قدم‌هایی سنگین و نگاهی که از شدت خشم جرقه‌ می‌زد، به آن‌ها رسید. لیوان آب در دستش بود، اما تمام توجه او به آن چهار دختر بود که دورِ میتسوری را گرفته بودند.

او با صدایی که از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود و لحنی که برای اولین بار آن‌قدر تند و اصابت‌کننده بود، فریاد زد:
**«دارید چه غلطی می‌کنید؟!»**

صدای او مثل برخوردِ شمشیر بر روی سنگ، در راهرو پیچید. آن چهار دختر که تا چند لحظه پیش با غرور و تکبر ایستاده بودند، با شنیدنِ این فریادِ خشمگین، مثل برق از جا پریدند. رنگ از چهره‌هایشان پرید و دهانشان از تعجب و ترس باز ماند. آن‌ها حتی نمی‌توانستند به خودشان بیایند که ایگورو-سان، که همیشه آرام و گوشه‌گیر بود، چطور این‌گونه از کوره درآمده است.

اوبانای یک قدم جلو آمد، چشمانش از خشم می‌سوخت و با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمی‌گذاشت، غرید:
**«از جلو چشمام گمشید! همین حالا!»**

آن دخترها، بدون اینکه جرئت کنند حتی کلمه‌ای برای دفاع از خود بگویند، با سرعت و لرزان از راهرو فرار کردند، انگار که از سایه‌ی اوبانای می‌ترسیدند. شینوبو که در آن لحظه رسید، تنها نگاهی به اوبانای انداخت؛ نگاهی که ترکیبی از تعجب و درکِ موقعیت بود، و سپس با لبخندی کوتاه، اجازه داد اوبانای با میتسوری تنها بماند.

اما آرامشِ اوبانای، با دیدنِ وضعیتِ میتسوری فرو ریخت.

میتسوری تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و با تمام توانش سعی می‌کرد کنترل خود را حفظ کند. او نمی‌خواست اوبانای، که تازه از خشمِ خود برگشته بود، شاهدِ ضعف او باشد. اما وقتی سکوتِ سنگینِ راهرو حکم‌فرما شد، سدِ اشکش‌ها در هم شکست. اشک‌هایش، بی‌صدا و گرم، روی لباس فرمش و روی دست‌هایش می‌ریختند. او مثل کودکی که سعی کرده باشد دردش را پنهان کند، اما حالا دیگر توانش را از دست داده بود.

اوبانای، با دیدنِ آن قطراتِ اشک، تمام خشمش را در یک لحظه کنار گذاشت. او به آرامی در کنار میتسوری روی نیمکت نشست. او نمی‌خواست با کلماتِ بزرگ، او را آرام کند، چون می‌دانست دردِ میتسوری فراتر از کلمات است.

او با مهربانیِ بی‌نظیری که فقط برای میتسوری داشت، دستش را به سمت او برد و به آرامی روی شانه‌ی لرزان او گذاشت. سپس، با صدایی که حالا مثلِ زمزمه‌یِ یک فرشته، نرم و آرام شده بود، شروع کرد به صحبت کردن:
... (میتسوری)... نگاه من... اشک نریز. من اینجا هستم. هیچ‌کس جرئت نمی‌کنه دوباره بهت نزدیک بشه. من هستم...»

او با دستِ دیگرش، به آرامی موهای میتسوری را کنار زد و سعی کرد با حضورِ گرم و آرامش‌بخشش، آن کابوس و آن کلماتِ زهرآگین را از ذهن او پاک کند. میتسوری در میانِ آن آرامش، فقط می‌توانست به گرمایِ دستِ اوبانای تکیه کند و اجازه دهد سنگینیِ قلبش، ذره ذره سبک شود.
دیدگاه ها (۱)

میتسوری در حالی که با لرزشِ دست‌هایش سعی می‌کرد اشک‌هایش را ...

میدونم عکس های که برای سناریو میذارم سمه ولی خب بریم ادامه😂ب...

میتسوری که هنوز از تاثیرات آن کابوسِ سنگین تکان خورده بود، ت...

میتسوری در حالی که بندِ کوله‌پشتی‌اش را در دست گرفته بود، با...

داستان یوکی هاشیرای جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط