{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتمفیک نخ قرمز نحات دهنده مجرمان عاشق

پارت هشتم:؛فیک نخ قرمز نحات دهنده مجرمان عاشق 💋
هَ ه ه.همسر؟
آره میشم همسرت
ولی من....
ایرادی نداره که کوچولو😉
تازه زخمم رو خوب کردی الان داری میگی بشم همسرت؟جدییی؟مرتیکه...*هوسوک یک قدم جلو آمد و سر یونگی رو به سینه خودش چسبوند*
اوه اروم باش مادمازل من...
ولی تو فقط زخمم رو خوب کردی...
*هوسوک از میون دو دست یونگی رد شد درحالی که دستای یونگی بسته بود و هوسوک انگار در آغوش یونگی بود و پاهای هوسوک روی پاهای یونگی بود هوسوک کمر یونگی رو گرفت و سرش رو توی گردنش برد بو میکشید هر ازگاهی لیس میزد و میچشید......چقدر خوش طعمُ..خوشبویی مادمازل*
*یونگی از خجالت و کمی ترس لکنت گرفته بود سرش پایین بود و همچنان سعی میکرد حرف بزنه*
ت ت تو فقط چون .....از درخت اوفتا‌..دم خوبم کردیییی ..ولی داری..م.م.من.رو تبدیل ب
**هوسوک درهمون حالت سرش رو بالا گرفت درحالی که سر یونگی پایین بود ولی سعی میکرد با هوسوک ارتباط چشمی نداشته باشه هوسوک چونش رو گرفت تا مستقیماً نگاش کنه *
تبدیل به همسر؟
آ...ت‌ت‌تو‌ ااصصلاًمن رو دددوستت داداری
*هوسوک‌ پوزخندی زد و دستش رو برد روی کمر یونگی زیر لباس و همچنان حرکت میداد*
*نمیدونی توی این چند روز که میومدی جنگل برای عکاسی چقدر نگات میکردم و منتظر این لحظه بودم مادمازل قشنگم*
ولی...
ولی چی*با همون صدای جذاب*
هیچی😁
واقعا؟ یعنی قبول کردی؟
آ..ره
*یونگی در همون حالت به ارامی دستاش رو باز کرد و سعی کرد فرار کنه به سمت بالای تپه رفت(تخته سنگ وسط تپه قرار داره نه پایین نه بالا) که یکدفه از تپه افتاد و غلت خورد خواست بلند شه فرار کنه که با چهره اعصبانی هوسوک بالای سرش مواجه شد به ارامی عقب رفتُ عقب رفت و هوسوک جلو آمد کمر یونگی به تخته سنگ برخورد کرد .*
میخواستی فرار کنی ؟!
ام من...
هوسوک کمر یونگی رو با یک دستش سفت گرفت و جاهاشون رو برعکس کرد یونگی روی پاهای هوسوک بود همچنین دستای یونگی رو خیلی سفت تر از قبل بالای سرش بست اونم به چوب سفتی که به تخته سنگ چسبیده بود بالای سر هوسوک بسته بودن هوسوک با پارچه ای دیگه چشمای یونگی رو سفت بست هوسوک تو همون حالت گردنش رو نزدیک لب های یونگی گذاشت *
مزه من رو بچش مادمازل تا اروم بشم
.
دردم میکنه باز کن دستام رو😭
هیسس
چشمتم میسوزه..😭
چرا فرار کردی تقصیر‌ته
ببخشید...
بچش تا ببخشم
...
*یونگی شروع به انجام کاری که هوسوک گفته بود کرد*
افرین...*هوسوک سر یونگی رو به گردنش فشار داد*
(بعد از ۷دقیقه:)*هوسوک‌ و یونگی هردو بلند شدن و هوسوک‌ یونگی رو چرخوند و سر یونگی چسبیده به کمر هوسوک بود ولی هنوز دستای یونگی بالای سرش بسته شده بود(یونکی هنوز روی پای هوسوک بود*
هوسوک...
بله مادمازلم!
حالا میبخشی🥹
اره مادمازلم .. اره
دستام رو باز کن🥹*هوسوک خم شد داخل گوش یونگی گفت*
نمیشه فعلا همین حالت بمون
هوسوک.. لطفاً
دستات درد گرفت؟😟
اره
*هوسوک دستای یونگی رو از چوب کناره تخته سنگ اراد کرد و شل کرد ولی دوباره بست جوری که هم باز نشه هم ازارش نده*
(فلش بک به قصر)
پیشکار سام...
بله علاحضرت
جشن ۳روز دیگه هست تدارکات لازم رو فراهم کن و همه رو از هر سرزمینی دعوت کن
چشم... علاحضرت امر دیگه‌ای ندارید؟
خیر
*پیشکار دور شد*
*فلش بک داخل قصر بخش خدمتکاران*
میگن پادشاه می‌خوان برای جشن سه روز دیگه همه رو دعوت کنن(خدمتکاری که پروعه)
اوه.. واقعا(تازه کار)
اره(مهربونه)
ایشون خیلی سخاوتمند هستند (مهربونه)
تازه میخوان به هر نفر ۱۵سکه طلاه بدن(پروعه)
واقعا (تازه کار)
اره(مهربونه)
*چشم خدمتکار ها به سوکجین خورد که داشت شام میبرد*
اون کیه چقدر جذابه (تازه کار)
آشپز سلطنتی آقای کیم🙃🫠
خیلی جذابه
اره
ای کاش شوهر من بود چه شونه هایی داره😲
چشماش که قشنگترن😌
نه فقط قدش😊
*یک نفر نزدیک شد*
شما دخترا درمورد چی انقدر پچ پچ میکنید؟
هیچی بانو هان..
خیلی خب
*دورشد*
ولی واقعا جذابه
وقتی موهاش خیسه جذاب ترم میشه🫠
*فلش بک به اقامتگاه پادشاه*
آشپز کیم
بله
مادرم مریض هستند برای ایشونم همون غذا با سیر رو درست کن
چشم علاحضرت 😌
*پادشاه شروع به خوردن کرد*
این عالیه...این چیه
حلیم پنج دانه
چی؟
حلیمی که پنج تا دانه داره
هومم
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت ویسکون نگذاسته بود بزارمفلش بک به خونه‌ی مادر تهی...

الان خونه تنهام اومدن یه همچین صدایی وقتی تنهام عادیه؟

نیازمند ادمبن پاسخگو داریم 🌹فقط با واریز ۱۳۹هزارتومن هرروز ب...

پارت ششم:فیکِ نخ قرمز نجات دهنده مجرمان عاشق💋{ فلش بک به سپ}...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط