پارت سیزدهم
پارت سیزدهم
*ژنرال درحالی که تازه بیدارشده بود به دور ور نگاهی کرد و دید که نوازنده غیبش زده*
یعنی فرار کرده؟
*چشم ژنرال به پیانو خورد و به یاد اخرین صحنه ای که با نوازنده رقم زد افتاد*
(فلش بک به ۷ساعت قبل ساعت ۲شب بعد از تمام شدن اهنگ)
همینطوری که ژنرال در حال خوردن نوازنده بود چشم های نوازنده نرم شد و به آرامی روی شونه ژنرال به خواب رفت درحالی که چشمانش بسته بود*
ماهزاد کوچولو خوابیدی؟
.*ژنرال شروع به باز کردن چشمای نوازنده کرد*چشم های خوشگلی داری درست مثل صدات.
*ژنرال بلندش کرد و روی تخت گذاشتش و جفتش دراز کشید .نوازنده را در اغوش گرفت *
چقدر بغلت گرم و نرمه..
(فلش بک به زمان حال)
محافظ لی؟اونجایی؟
*محافظ به داخل اومد و تعظیم کرد*
بله اتفاقی افتاده سرورم؟
*ژنرال به دور ور نگاهی کرد و با جدیت گفت؛*
اون نوازنده کجاس؟
گفته بود میخواد بره از باغ گل بچینه منم گفتم بره
*ژنرال بلند شد و گفت*
بریم به سمت باغ.
*هردو راهی باغ شدن*
(فلش بک موقع رسیدن به باغ)
*ژنرال با خنده به باغ نگاه کرد*
حتما گل رز سفید دوست داره همه رو کنده برده
محافظ لی؟
بله.
دستور بده ۲۰۰شاخه گل کاشته بشه!
چی ۲۰۰تا..آاا بله سرورم دستور میدم!؛
*ژنرال نگاهی به گل رز سفیدی که باقی مونده بود کرد.زانو زد و گل را چید*
حتما از این خوشش میاد.
(فلش بک به قصر ملکه)
*ملکه با اعصبانیت نشسته بود*
بانوهان:چیزی شده ؟
*ملکه با اعصبانیت گفت:*
عالیجناب میخواد برای شکار بره به قبیله ایگیونگ و آاجونگ!!
بانوهان:میخواد جایی که ملکه خلع شده هست بره! عالیجناب زده به سرش!
*ملکه محکم دستش رو به میز زد و گفت*
لعنتی.این همه سال دل عالیجناب رو بردم تا بتونم وارثی به دنیا بیارم تا امپراتور بشه حالا عالیجناب.. دقیقاً سه ماه قبل از سالگرد فوتِ پسرِ مرحومم میخواد بره شکار پیش اون زنیکه هر**
بانوهان:بانوی من اروم باشید اعصبانیت باعث میشه پوستتون چروک بشه.
(فلش بک به سپ)
*هوسوک که تاج گل را کامل اماده کرده بود منتظر یونگی بود.*
هوسوکااااا
*هوسوک نگاهی به پشت سرش کرد یونگی داشته از تپه ها پایین میومد*
یونگی...
*یونگی نگاهی به تاج گلی داخل دست هوسوک کرد تاج با گل های لاله زرد رنگ درست شده بود*
وای..چقدر قشنگه.ببینم این مال منه؟
*هوسوک به اسمان نگاه کرد و گفت:*
خب..
*یونگی با چشمانی پر از التماس نگاه کرد
*تروخدا بگو مال منه..
*هوسوک تاج گلی رو روی سر یونگی گذاشت*
خیلی باهاش زیبا شدی...خب توهم برای من چیزی داری؟
*یونگی با نگاهی لوس هوسوک رو نگاه کرد*
خب...
*یونگی با کمی عشوه دستش رو دور گردن هوسوک حلقه کرد و پرسد بغلش درحالی که دست راست هوسوک زیر زانو و چپ هوسوک زیر شونه یونگی قرار دارد*
یونگی: وقتی بغلِ من هست چیز دیگه ای مگه میخوای؟
*هوسوک لبخندی زد بعد با لحن ناراحت گفت*
ای کاش همه وجودت رو بهم میدادی نه فقط بغل کردن..
*یونگی بیشتر نزدیک شد و به سینه هوسوک چسبید*
تموم وجودم؟
هوسوک:اره...
یونگی:باشه پس تموم وجودم برای تو باشه
*هوسوک لبخندی برعکس زد که باعث شد چاله گونه اش مشخص بشه*
یونگی: وقتی میخندی خوشگل میشی هوسوکااا
هوسوک: واقعا نمیدونی چقدر دوست دارم..
یونگی:ولی من که بیشتر از تو دوست دارم البته نه اندازه این تاج زیبا..
*هوسوک اخمی کرد و با لحنی که انگار قهر کرده گفت*
بیشتر از من؟چرا؟
یونگی:چون این تاج رو یدونه پری زیبا بهم داده..منم خب خیلی دوسش دارم.
*هوسوک با این حرف یونگی به سمت تپه ها بالا رفت و همونجا یونگی رو زمین گذاشت درحالی که یونگی نشسته بود دستش رو دور کمر یونگی حلقه کرد و خم شد*
هوسوک:اجازه هست؟
یونگی:گفتم که تمام وجودم برای خودته اجازه نمیخواد که...
*هوسوک با این حرف یونگی بوسه داغ و طولانی رو شروع کرد*
(فلش بک به خانه تهیونگ)
پسرم ؟
بله مادر جان!
هنوز برام تعریف نکردی که چرا لباست اونجوری...
اوه مادر جان خب من دیشب ساعت ۱۰:00وقتی جشن تموم شده بود داشتم میرفتم خونه که.....
پایان..
شرط بعدی
۶بازنشر
۵فالو
۱۴کامنت
۱۴لایک
*ژنرال درحالی که تازه بیدارشده بود به دور ور نگاهی کرد و دید که نوازنده غیبش زده*
یعنی فرار کرده؟
*چشم ژنرال به پیانو خورد و به یاد اخرین صحنه ای که با نوازنده رقم زد افتاد*
(فلش بک به ۷ساعت قبل ساعت ۲شب بعد از تمام شدن اهنگ)
همینطوری که ژنرال در حال خوردن نوازنده بود چشم های نوازنده نرم شد و به آرامی روی شونه ژنرال به خواب رفت درحالی که چشمانش بسته بود*
ماهزاد کوچولو خوابیدی؟
.*ژنرال شروع به باز کردن چشمای نوازنده کرد*چشم های خوشگلی داری درست مثل صدات.
*ژنرال بلندش کرد و روی تخت گذاشتش و جفتش دراز کشید .نوازنده را در اغوش گرفت *
چقدر بغلت گرم و نرمه..
(فلش بک به زمان حال)
محافظ لی؟اونجایی؟
*محافظ به داخل اومد و تعظیم کرد*
بله اتفاقی افتاده سرورم؟
*ژنرال به دور ور نگاهی کرد و با جدیت گفت؛*
اون نوازنده کجاس؟
گفته بود میخواد بره از باغ گل بچینه منم گفتم بره
*ژنرال بلند شد و گفت*
بریم به سمت باغ.
*هردو راهی باغ شدن*
(فلش بک موقع رسیدن به باغ)
*ژنرال با خنده به باغ نگاه کرد*
حتما گل رز سفید دوست داره همه رو کنده برده
محافظ لی؟
بله.
دستور بده ۲۰۰شاخه گل کاشته بشه!
چی ۲۰۰تا..آاا بله سرورم دستور میدم!؛
*ژنرال نگاهی به گل رز سفیدی که باقی مونده بود کرد.زانو زد و گل را چید*
حتما از این خوشش میاد.
(فلش بک به قصر ملکه)
*ملکه با اعصبانیت نشسته بود*
بانوهان:چیزی شده ؟
*ملکه با اعصبانیت گفت:*
عالیجناب میخواد برای شکار بره به قبیله ایگیونگ و آاجونگ!!
بانوهان:میخواد جایی که ملکه خلع شده هست بره! عالیجناب زده به سرش!
*ملکه محکم دستش رو به میز زد و گفت*
لعنتی.این همه سال دل عالیجناب رو بردم تا بتونم وارثی به دنیا بیارم تا امپراتور بشه حالا عالیجناب.. دقیقاً سه ماه قبل از سالگرد فوتِ پسرِ مرحومم میخواد بره شکار پیش اون زنیکه هر**
بانوهان:بانوی من اروم باشید اعصبانیت باعث میشه پوستتون چروک بشه.
(فلش بک به سپ)
*هوسوک که تاج گل را کامل اماده کرده بود منتظر یونگی بود.*
هوسوکااااا
*هوسوک نگاهی به پشت سرش کرد یونگی داشته از تپه ها پایین میومد*
یونگی...
*یونگی نگاهی به تاج گلی داخل دست هوسوک کرد تاج با گل های لاله زرد رنگ درست شده بود*
وای..چقدر قشنگه.ببینم این مال منه؟
*هوسوک به اسمان نگاه کرد و گفت:*
خب..
*یونگی با چشمانی پر از التماس نگاه کرد
*تروخدا بگو مال منه..
*هوسوک تاج گلی رو روی سر یونگی گذاشت*
خیلی باهاش زیبا شدی...خب توهم برای من چیزی داری؟
*یونگی با نگاهی لوس هوسوک رو نگاه کرد*
خب...
*یونگی با کمی عشوه دستش رو دور گردن هوسوک حلقه کرد و پرسد بغلش درحالی که دست راست هوسوک زیر زانو و چپ هوسوک زیر شونه یونگی قرار دارد*
یونگی: وقتی بغلِ من هست چیز دیگه ای مگه میخوای؟
*هوسوک لبخندی زد بعد با لحن ناراحت گفت*
ای کاش همه وجودت رو بهم میدادی نه فقط بغل کردن..
*یونگی بیشتر نزدیک شد و به سینه هوسوک چسبید*
تموم وجودم؟
هوسوک:اره...
یونگی:باشه پس تموم وجودم برای تو باشه
*هوسوک لبخندی برعکس زد که باعث شد چاله گونه اش مشخص بشه*
یونگی: وقتی میخندی خوشگل میشی هوسوکااا
هوسوک: واقعا نمیدونی چقدر دوست دارم..
یونگی:ولی من که بیشتر از تو دوست دارم البته نه اندازه این تاج زیبا..
*هوسوک اخمی کرد و با لحنی که انگار قهر کرده گفت*
بیشتر از من؟چرا؟
یونگی:چون این تاج رو یدونه پری زیبا بهم داده..منم خب خیلی دوسش دارم.
*هوسوک با این حرف یونگی به سمت تپه ها بالا رفت و همونجا یونگی رو زمین گذاشت درحالی که یونگی نشسته بود دستش رو دور کمر یونگی حلقه کرد و خم شد*
هوسوک:اجازه هست؟
یونگی:گفتم که تمام وجودم برای خودته اجازه نمیخواد که...
*هوسوک با این حرف یونگی بوسه داغ و طولانی رو شروع کرد*
(فلش بک به خانه تهیونگ)
پسرم ؟
بله مادر جان!
هنوز برام تعریف نکردی که چرا لباست اونجوری...
اوه مادر جان خب من دیشب ساعت ۱۰:00وقتی جشن تموم شده بود داشتم میرفتم خونه که.....
پایان..
شرط بعدی
۶بازنشر
۵فالو
۱۴کامنت
۱۴لایک
- ۶۰۸
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط