{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
#پارت صد وده....


گیسو:
آقا جون داشت باهاش حرف می زد معلوم بود از حرفاش تعجب کرده که آقا جون بهش خندید وگفت : بلند شو بابا خسته ای وقت برای فکر کردن زیاد هست
آریا متعجب نگاش می کرد آقا جون اما بی تفاوت به حال آریا بلند شد ورفت سمت اتاقش منو آنا تنها مونده بودیم اونم داشت آریا رو نگاه می کرد گلین از تو آشپزخونه اومد بیرون وگفت: گیسو کمک کن دیگه این میزها رو جم جور کن راس میگن هنوز بچه ای
متعجب گلین رو نگاه کردم که لبشو گزید آریا بلند شد وآروم رفت کاش می فهمیدم آقا جون چی بهش گفته
- آنا بیا برو استراحت کن خسته ای
گلین وآنا مشغول حرف زدن بودن ولی من تمام حواسم پیش آریای بود که لال شده بود از حرف آقا جون
- گیسو کجایی تو ...
به گلین واعتراضش توجه نکردم خودش وآنا مشغول تمیز کاری شدن رفتم کنار پنجره وآسمون همیشه گریون رو نگاه کردم نمی دونم چقدر اونجا بودم وقتی برگشتم که هیشکی نبود رفتم طبقه ای بالا تو اتاقم از لای پرده اتاق آریا رو نگاه کردم که مثله همیشه پرده های پنجره اتاقش بسته بود وچیزی معلوم نبود
پفی کردم ورو تخت نشستم امشب اصلا خوابم نمی برد تقریبا ساعت داشت یک می شد بلند شدم ویه بافت برداشتم وخیلی آروم رفتم پایین وبعدم رفتم توحیاط هوای آزاد وماه که از پشت ابرها سرک می کشید باد سردی میومد آروم قدم برمی داشتم با دیدن سایه ای مردی نزدیک بود سکته کنم ولی توجه که کردم بهش فهمیدم آریاست آروم داشت حرف می زد
- تو نمی تونی بی تفاوت باشی ..من که چیزی نگفتم ..به هر حال ...من خودم به اندازه کافی مشکل دارم ...اون از همه اشون بزرگتره ...وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم ..کاش می تونستم کاری کنم ..چوب ندونم کاری خودش رو خورده ...بعدا...تو می دونستی ..می دونستی وسکوت کردی ؟!...
سکوت کرد بعد دوباره ادامه داد
- هیچ وقت این اتفاق نمی افته من دلم از سنگ نیست ...ببین چی میگم ...نمی خوای گوش بدی ؟! این مشکل تو هم هست...بله تو مقصری ...خب ..شاید اگه بدونه باهاش کنار بیاد ولی همه چیز بهم ریخته من واقعا گیجم...
یاشار...یعنی قیدشو زدی؟! به همین آسونی منو واسطه کرده با تو حرف بزنم تو اینو میگی یاشار...تو باید این کارو بکنی مقصر اصلی تو بودی ...من؟!!!! چی میگی یاشار ...من هیچ علاقه ای به ازدواج وتشکیل خانواده ندارم اونم ....چطور یهو نظرت عوض شده.....
سکوت کرد بعدم زیرلب گفت خدافظ...
کلافه دستی به موهاش کشید
- لعنتی ...
اگه برمی گشت منو می دید پس بهتر بود خودم زودترنشون بدم
- خوبی...
برگشت ومتعجب نگام کرد
- اومدم هوا بخورم ..مزاحمت نمیشم
نفس عمیقی کشید وگفت : تو این سرما هوا بخوری
- تو چی
اخم کرد وگفت: باید به تو جواب پس بدم
دیدگاه ها (۷)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدویازدهگیسو:آروم گفتم : خب نه ...چند قدم ب...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد ودوازدهآریا: آنیتا بلاخره رضایت داد واز ...

🦋گیسوی شب🦋#پارت صد ونه آریا:مثله اینکه کسی با اومدن باآنیتا ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وهشت ....گیسو:عصبی نگاش کردم وگفتم : تو ...

چپتر پنجم

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط