{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو شوگا

سناریو شوگا

اتاقِ کارِ شوگا همیشه تاریک و ساکت بود، فقط نورِ ضعیفِ چراغِ مطالعه می‌تابید. اون پشتِ میز نشسته بود و با تمرکزِ کامل، مشغول کار بود. تو می‌خواستی چیزی بهش بگی، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهنت خارج بشه، صدایِ بم و خونسردِ اون تو رو متوقف کرد:

«بشین. نمی‌خوام حرفت رو وسطِ کارم قطع کنی.»

نشستی، اما حس کردی تمامِ توجهش به توئه، حتی بدون اینکه نگاهت کنه. چند دقیقه گذشت و اون بالاخره صندلی‌اش رو چرخوند. نگاهِ تیز و نافذش، مثلِ تیغه‌ی یخ، تو رو میخکوب کرد. هیچ لبخندی در کار نبود؛ فقط یک سکوتِ سنگین که از شدتِ کشش، داشت خفه‌ات می‌کرد.

او بلند شد و خیلی آروم، مثل یه شکارچی، به سمتت اومد. وقتی درست جلوی خودت ایستاد، سایه‌ی بلندش روی تو افتاد. شوگا دست‌هاش رو توی جیبِ شلوارش گذاشت و با اون نگاهِ بی‌تفاوت اما پر از اقتدار، بهت خیره شد.

«چرا داری اینطوری نگام می‌کنی؟» پرسید. صدایش مثلِ برخوردِ دو قطعه‌ی آهن بود؛ سرد، اما با یک حرارتِ پنهانی.

او خم شد، دست‌هایش را به دو طرفِ صورتت آورد و تو رو در میانِ بازوهای خودش محصور کرد. فاصله رو از بین برد. حالا دیگه اون سردیِ همیشگی، جای خودش رو به یک نگاهِ مالکانه و داغ داده بود.


«فکر کردی با این نگاه‌هایِ معصومانه می‌تونی من رو از چیزی که تو ذهنم می‌گذره، منحرف کنی؟» او با صدایی که حالا از شدتِ کشش، بم‌تر و خطرناک‌تر شده بود، زمزمه کرد: «تو خودت رو به بازی با آتیش، دعوت کردی… حالا دیگه نباید انتظار داشته باشی که بسوزم.»

بعد از اون جمله‌ی خطرناک شوگا، سکوتِ سنگینِ اتاق، با صدایِ نفس‌های تند تو شکسته شد. شوگا هنوز همون‌طور که تو رو محصور کرده بود، با اون نگاهِ تیز و بی‌رحمش بهت خیره شده بود، اما توی چشم‌هاش، چیزی غیر از یخ دیده می‌شد؛ چیزی که مثلِ ماگما از زیرِ لایه‌ی سردش در حال فوران بود.

او دستش رو به سمت کمرت برد و تو رو محکم‌تر به خودش چسبوند، طوری که هیچ فاصله‌ای بین بدن‌هایتون باقی نموند. «فکر کردی می‌تونی با این بازی‌های کوچیک، من رو کنترل کنی؟» او با صدایی که از شدتِ تنش، بم و خش‌دار شده بود، گفت. «من کنترلِ بازی رو دستم می‌گیرم… و وقتی این کار رو کنم، دیگه راه برگشتی برای تو نیست.»

او سرش رو پایین آورد و لب‌هاش رو به پوستِ حساسِ گردنت نزدیک کرد. برخوردِ لب‌های گرمش با پوستِ سردت، مثلِ شوکِ الکتریکی بود. «تو خودت رو به من سپردی، حتی اگه هنوز به زبون نیاورده باشی…»

اون دیواره‌ی سنگیِ شوگا کاملاً فرو ریخت. او که همیشه خوددار و آروم بود، حالا مثلِ یک طوفانِ بی‌رحم و قدرتمند، تمامِ حواست رو تسخیر کرده بود. او با دست‌هایی که حالا لرزشِ خفیفی از شدتِ میل داشت، صورتت رو بین دست‌هاش گرفت.

«نگاهت نکن…» او زمزمه کرد، در حالی که چشمانش از شدتِ اشتیاق تار شده بود. «چون اگه به چشمام نگاه کنی، دیگه نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و من نمی‌خوام با مهربونی باهات رفتار کنم… من امشب می‌خوام مالِ خودت باشم، و تو رو هم به زورِ این اشتیاق، مالِ خودم کنم.»

او با حرکتی سریع، تو رو به سمت خودش متمایل کرد و بوسه‌ای عمیق و پر از مالکیت رو شروع کرد که تمامِ اعتراض‌ها و ترس‌ها رو در خودش غرق کرد. در اون لحظه، سردیِ شوگا نه تنها از بین رفت، بلکه به آتشی تبدیل شد که هر دو رو در یک دایره‌ی بی‌انتها از لذت و تسلیم، محصور کرد.


#سناریو. #شوگا. #بی تی اس
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ (پارت آخر): اعتراف در میانِ سایه‌ها 🌑❤️ماه ها گذشت. آ...

پارت ۴: رقصِ سایه‌ها و نور ✨🖤بعد از آن شبِ طوفانی، چیزی در ف...

chapter 2p29با هر تماسی که بدنِ ا.ت با بدنِ تهیونگ داشت، با ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۹: سکوتِ خونین و سپیده‌دم بیرون از ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط