{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵ (پارت آخر): اعتراف در میانِ سایه‌ها 🌑❤️

پارت ۵ (پارت آخر): اعتراف در میانِ سایه‌ها 🌑❤️
ماه ها گذشت. آن عمارت که زمانی شبیه به یک مقبره‌ی سرد و تنها بود، حالا با حضور لیا، بوی زندگی می‌داد. اما با وجود تمام این نزدیکی‌ها، هنوز یک فاصله نامرئی بین آن‌ها وجود داشت؛ فاصله‌ای که نه از ترس، بلکه از غرور و ترسِ از دست دادنِ آن آرامشِ تازه شکل گرفته بود.

یک شب، در حالی که سالن اصلی با نورِ ملایمِ شوماندیرها روشن شده بود، تهیونگ به تنهایی پشت میز کارش نشسته بود. لیا، که عادت کرده بود شب‌ها برای او چای بیاورد، وارد شد. اما این بار، فضای اتاق متفاوت بود. تهیونگ به نظر نمی‌رسید مشغول کار باشد؛ او فقط به هیچ‌کجا خیره شده بود.

لیا با احتیاط چای را روی میز گذاشت. وقتی می‌خواست برگردد، صدای تهیونگ، که کمی لرزان‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، او را میخکوب کرد:

«لیا… تو هیچ‌وقت از این زندگی خسته نشدی؟»

لیا ایستاد. قلبش به شدت کوبید. او چرخید و به چشم‌های تیره و عمیق تهیونگ نگاه کرد. «منظورت چیه؟»

تهیونگ بلند شد و به سمت او آمد. این بار دیگر آن فاصله را حفظ نکرد. او درست مقابل لیا ایستاد، آنقدر نزدیک که لیا می‌توانست ضربان قلبِ سریعِ او را حس کند. تهیونگ با صدایی که انگار از اعماقِ وجودش بیرون می‌آمد، گفت:

منظورم این ازدواجِ اجباریه. منظورم اینه که تو با مردی زندگی می‌کنی که یاد گرفته فقط دستور بده و فقط سرد باشه. تو لیاقتِ کسی رو داری که دنیارو به پات بریزه، نه کسی که فقط یاد گرفته برات چای بیاره یا کتاب بیاره…»

لیا، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دستش را به سمت او دراز کرد و به آرامی روی بازوی تهیونگ گذاشت. «تهیونگ، من دنبال دنیای بزرگ نیستم. من دنبال همون مردی بودم که اون شب، با چای و پتو، اومد پیش من… من دنبال اون انسانی هستم که پشت این دیواره‌های سنگی پنهان شده.»

تهیونگ برای لحظه‌ای بسته شد. او خواست عقب بکشد، خواست دوباره در نقابِ سردش فرو برود، اما نگاهِ مهربان و مطمئنِ لیا، آخرین بازدارنده‌ی او بود. او سرش را پایین آورد و پیشانی‌اش را به پیشانیِ لیا تکیه داد.

او با زمزمه‌ای که بیشتر شبیه به یک اعترافِ پنهانی بود تا کلمات، گفت:

«من… من فکر می‌کردم می‌تونم بدون احساس زندگی کنم. اما از وقتی تو اومدی، هر لحظه که تو رو نمی‌بینم، انگار دارم تو تاریکیِ مطلق غرق می‌شم. من نمی‌تونم برگردم، لیا. من دیگه نمی‌تونم بدون تو، اون مردِ سردِ سابق باشم.»

او پیشانی‌اش را به پیشانی لیا تکیه داد. نفس‌های گرم و نامنظم تهیونگ روی پوستِ صورت لیا می‌نشست و لرزه‌ای را به تن او می‌انداخت که از سرمای شب نبود، بلکه از هیجانی بود که در رگ‌هایش می‌دوید. لیا چشمانش را بست؛ او می‌توانست ضربان قلب تند تهیونگ را در سینه خود حس کند، انگار قلب‌هایشان قرار بود در یک ریتم واحد بتپند.

ناگهان، دستِ بزرگ و گرم تهیونگ، لرزشِ دستِ لیا را گرفت. او دست او را از روی بازویش پایین کشید و میان انگشتانش گره زد. فشارِ دستِ تهیونگ، همزمان هم مالکانه بود و هم از شدتِ نیازی که در وجودش می‌دوید، می‌لرزید.

او سرش را کمی پایین آورد، تا لب‌هایش در فاصله‌ی بسیار نزدیکی از گوش لیا قرار بگیرد. صدایش حالا دیگر فقط یک زمزمه نبود؛ صدایی بود که با خشونتِ یک طوفان و نرمیِ ابریشم آمیخته شده بود.

«لیا… تو نمی‌دونی با این مهربونی‌هات داری با چی بازی می‌کنی. من مدت‌هاست که برای این لحظه، برای این نزدیکی، خودم رو از دنیا جدا کردم… و حالا که تو رو دارم، دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره.»

لیا نفسش در سینه حبس شد. او حس کرد تمامِ حواسش در نقطه‌ی تماسِ پوستشان متمرکز شده است. او با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «پس… برنگرد، تهیونگ. من نمی‌خوام تو برگردی.»

و......... دیگه نماز خوندن😁
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: رقصِ سایه‌ها و نور ✨🖤بعد از آن شبِ طوفانی، چیزی در ف...

پارت ۳: لرزشِ اولین یخ‌ها ❄️💔چند روز از آن شبِ تلخ می‌گذشت. ...

پارت ۲: مرزهای نامرئی 🥀🖤هفته‌ی اول در آن عمارت عظیم، مثل گذش...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط