Lair p41
نور امیدی از چشماش تابید و همین کنجکاوترم کرد چرا میپرسید؟نکنه به متیو علاقه داره؟ولی اون موقع چرا این سوالو از من میپرسه؟
٪من...آه چطور بگم؟آنجلا...من
چشماشو بست و سریع گفت:بهت علاقه دارم
با تعجب خیرهش شدم که چشماشو باز کرد و خیرهم شد
٪میدونم...میدونم این ابراز علاقه مناسبی نیست ولی من دیگه نمیتونم نسبت بهت بیتوجه باشم و خودت میدونی برنامه انقدر فشردهس که بدون اطلاع قبلی حتی نمیتونیم از عمارت خارج بشیم متاسفم این اعتراف لایق تو نیست آنجلا
+ایوان
٪من نمیخوام الان جوابمو بهم بگی حتی اگه بخوای ردم کنی امشبو راجبم فکر کن من واقعا دوست دارم با هر شرایطی هم که بخوای برات کنار میام
+من میرم بخوابم
زود از کنارش رد شدم و رفتم داخل داشتم از پلهها بالا میرفتم که تئودور رو دیدم
"هی آنجل
+سلام تئو
"متیو خواست بری دیدنش
+الان؟
"اوهوم الان خودش تنهاس شاید راجب ماموریت فرداس
سری تکون دادم و با گفتن شب بخیر از پلهها بالا رفتم متیو برای اولین بار خواسته بود منو ببینه و این برام عجیب بود چرا میخواد منو قبل از یه ماموریت مهم ببینه؟احتمالا راجب نقشهس در زدم و بعد از اجازه دادنش وارد اتاقش شدم و با بستن در جلو رفتم بوی تلخ ادکلنش کل اتاقو گرفته بود و صندلی پشت میزش پشت به من و به سمت پنجره قدی اتاق بود و بوی تلخ و غلیظ سیگار با بوی ادکلنش ترکیب شده بود
+باهام کاری داشتین؟
-....
چند ثانیه گذشت و من منتظر بودن تقریبا یه دقیقه بعد بلند شد و چرخید سمتم و سیگارشو خاموش کرد سرمو پایین انداختم چون پیراهن تنش نبود و همچنین نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم صدای کفشاش تو سکوت اتاق اکو میشد و چند ثانیه بعد نفساش رو نزدیکم حس میکردم دستشو نزدیک چونهم آورد که یه قدم عقب رفتم تو خواب ببینی بزارم لمسم کنی!
-تو خواب؟فک نکنم...البته قبلا به حد کافی لمست کردم نه؟
+باهام چیکار داشتین؟
-چه عجلهایه؟
+خستم
یه قدم جلو اومد و چونهمو محکم گرفت و سرمو بالا آورد
-تو این چهار ماه حسابی سختی کشیدی شیطان کوچولو ولی داری به قدرتی که لایقته میرسی...البته بزرگتر شدی و چیزای زیادی یاد گرفتی
با سکوت خیرهش بودم و به حرفاش گوش میدادم هدفش از گفتن اینا چی بود؟
-ولی انگار یادت رفته تو کی هستی آنجلا تو یه پاتری دقیقا دشمن مرگخوارها ولی خودت الان یه مرگخواری یکی از بیرحمترینا تا الان میدونی نزدیک ۲۰ نفر آدم کشتی؟دقیقترش ۱۸ نفره آنجلا لیلی پاتر متوجهی داری چیکار میکنی؟
+دارم برای زندگیم میجنگم
-عوض شدی...خیلی عوض شدی
+اگه حرف دیگهای ندارین ترجیح میدم برم
-امشبو اینجا باش کارت دارم
+کارتون چیه؟
-میبینی
دستشو دور کمرم گذاشت و منو جلوتر کشید و کامل چسبیدم بهش دستامو روی دستش گذاشتم ولی هر چقدر زور زدم نتونستم از خودم جداش کنم
-تو گذاشتی گونت لمست کنه بیب بهت گفته بودم من تنها جنس مخالفیم که میتونم بهت دست بزنم نگفته بودم؟تو اجازه دادی اون به چیزی که مال منه دست بزنه؟تو برای اعترافش بهش فرصت دادی تا راجبش فکر کنی؟
+چیزی مال شما نیست و اگه چیزی بین من و ایوان باشه هم ربطی به شما نداره زندگی شخصیم به خودم مربوطه
-اوه جدی؟که زندگی شخصی هوم؟که چیزی مال من نیست؟تو یادت رفته متعلق به کی هستی یه یادآوری کامل نیاز داری لاو
+ولم کن
دست دیگهشو از شونه تا باسنم کشید و باسنمو چنگ زد
-هنوزم یادت نیست؟
+ولم کن!
-دیگه رسمی حرف نمیزنی(نیشخند)ترسیدی؟ضربان قلبت بدجور بالا رفته
نمیشناختمش اصلا نمیشناختمش چشماش کاسه خون بود و با نیشخند حرفاشو میزد دستش بیشتر باسنمو چنگ میزد و اون یکی محکمتر دور کمرم میپیچید کمکم داشتم ازش میترسیدم ولی نمیتونستم کاری کنم کاری از دستم بر نیومد کنترل بدنم دست خودم نبود؟!
٪من...آه چطور بگم؟آنجلا...من
چشماشو بست و سریع گفت:بهت علاقه دارم
با تعجب خیرهش شدم که چشماشو باز کرد و خیرهم شد
٪میدونم...میدونم این ابراز علاقه مناسبی نیست ولی من دیگه نمیتونم نسبت بهت بیتوجه باشم و خودت میدونی برنامه انقدر فشردهس که بدون اطلاع قبلی حتی نمیتونیم از عمارت خارج بشیم متاسفم این اعتراف لایق تو نیست آنجلا
+ایوان
٪من نمیخوام الان جوابمو بهم بگی حتی اگه بخوای ردم کنی امشبو راجبم فکر کن من واقعا دوست دارم با هر شرایطی هم که بخوای برات کنار میام
+من میرم بخوابم
زود از کنارش رد شدم و رفتم داخل داشتم از پلهها بالا میرفتم که تئودور رو دیدم
"هی آنجل
+سلام تئو
"متیو خواست بری دیدنش
+الان؟
"اوهوم الان خودش تنهاس شاید راجب ماموریت فرداس
سری تکون دادم و با گفتن شب بخیر از پلهها بالا رفتم متیو برای اولین بار خواسته بود منو ببینه و این برام عجیب بود چرا میخواد منو قبل از یه ماموریت مهم ببینه؟احتمالا راجب نقشهس در زدم و بعد از اجازه دادنش وارد اتاقش شدم و با بستن در جلو رفتم بوی تلخ ادکلنش کل اتاقو گرفته بود و صندلی پشت میزش پشت به من و به سمت پنجره قدی اتاق بود و بوی تلخ و غلیظ سیگار با بوی ادکلنش ترکیب شده بود
+باهام کاری داشتین؟
-....
چند ثانیه گذشت و من منتظر بودن تقریبا یه دقیقه بعد بلند شد و چرخید سمتم و سیگارشو خاموش کرد سرمو پایین انداختم چون پیراهن تنش نبود و همچنین نمیخواستم باهاش چشم تو چشم بشم صدای کفشاش تو سکوت اتاق اکو میشد و چند ثانیه بعد نفساش رو نزدیکم حس میکردم دستشو نزدیک چونهم آورد که یه قدم عقب رفتم تو خواب ببینی بزارم لمسم کنی!
-تو خواب؟فک نکنم...البته قبلا به حد کافی لمست کردم نه؟
+باهام چیکار داشتین؟
-چه عجلهایه؟
+خستم
یه قدم جلو اومد و چونهمو محکم گرفت و سرمو بالا آورد
-تو این چهار ماه حسابی سختی کشیدی شیطان کوچولو ولی داری به قدرتی که لایقته میرسی...البته بزرگتر شدی و چیزای زیادی یاد گرفتی
با سکوت خیرهش بودم و به حرفاش گوش میدادم هدفش از گفتن اینا چی بود؟
-ولی انگار یادت رفته تو کی هستی آنجلا تو یه پاتری دقیقا دشمن مرگخوارها ولی خودت الان یه مرگخواری یکی از بیرحمترینا تا الان میدونی نزدیک ۲۰ نفر آدم کشتی؟دقیقترش ۱۸ نفره آنجلا لیلی پاتر متوجهی داری چیکار میکنی؟
+دارم برای زندگیم میجنگم
-عوض شدی...خیلی عوض شدی
+اگه حرف دیگهای ندارین ترجیح میدم برم
-امشبو اینجا باش کارت دارم
+کارتون چیه؟
-میبینی
دستشو دور کمرم گذاشت و منو جلوتر کشید و کامل چسبیدم بهش دستامو روی دستش گذاشتم ولی هر چقدر زور زدم نتونستم از خودم جداش کنم
-تو گذاشتی گونت لمست کنه بیب بهت گفته بودم من تنها جنس مخالفیم که میتونم بهت دست بزنم نگفته بودم؟تو اجازه دادی اون به چیزی که مال منه دست بزنه؟تو برای اعترافش بهش فرصت دادی تا راجبش فکر کنی؟
+چیزی مال شما نیست و اگه چیزی بین من و ایوان باشه هم ربطی به شما نداره زندگی شخصیم به خودم مربوطه
-اوه جدی؟که زندگی شخصی هوم؟که چیزی مال من نیست؟تو یادت رفته متعلق به کی هستی یه یادآوری کامل نیاز داری لاو
+ولم کن
دست دیگهشو از شونه تا باسنم کشید و باسنمو چنگ زد
-هنوزم یادت نیست؟
+ولم کن!
-دیگه رسمی حرف نمیزنی(نیشخند)ترسیدی؟ضربان قلبت بدجور بالا رفته
نمیشناختمش اصلا نمیشناختمش چشماش کاسه خون بود و با نیشخند حرفاشو میزد دستش بیشتر باسنمو چنگ میزد و اون یکی محکمتر دور کمرم میپیچید کمکم داشتم ازش میترسیدم ولی نمیتونستم کاری کنم کاری از دستم بر نیومد کنترل بدنم دست خودم نبود؟!
- ۷۴.۸k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط