#The_best_night_at_shool

#The_best_night_at_shool
#بهترین_شب_مدرسه
P. 1
*(Suga)
(با دو سمتت اومد و دستشو رو شونت انداخت)
مکان: حیاط مدرسه
هیی چته دختر چرا گرفته ای؟
+شوگا اذیت نکن خودت بهتر از هر کسی میدونی چرا
*بیخیال یه مدرسه کوفتیه دیگه... به لطف منم دو روزشو میتونی بپیچونی(داداشش نامجون مدیره مدرسس)
+اما اونا(خواست راجب افرادی بگه که اذیتش میکردن اما یاد تهدیداشون افتاد و ساکت موند)... بیخیال... واسه امتحان خوندی دیگه؟
*نه بابا امتحان چی کار چی؟... منظورت چیه؟(تک خنده ای زد و کتابتو از دستت کشید بیرون) قراره بهم توضیح بدی دیگه؟(با یه چشمک رف سمت کلاس)
+چی.. نه... وایسا هی کتابمو پس بده (داد)
*(شوگا که دید دختر افتاده دنبالش سرعتشو بیشتر کرد)
+اه وایسا شوگا...(درحالی که داشت میدویید بر خورد به یکی... بدون اینکه نگاهش کنه سریع خم شد و معذرت خواهی کرد و رفت)
_هاه... هوس مردن کرده بود؟(غریبه... دوست قدیمیه شوگا)
چطور میتونه حتی نگاهمم نکنه؟(تک خندی به فکرای خودش زد و راه افتاد سمت انباری مدرسه)
×به ببین کی اینجاست(جیمین پوزخندی میزنه و میره دستشو دور گردن کوک میندازه و با خودش سمت کاناپه گردو خاک گرفته اونجا میبره)
_بیخیال هیونگ... لباسام خاکی شد
×سخت نگیر فقط فرمه مدرسس
_اوم... عضو جدید تیم کیه..؟ دیروز خیلی راجبش حرف زدی...
×[جیمین نگاهی به ساعتش میندازه و) ده مین دیگ...
(همون لحظه در محکم باز میشه و بوی ویس. کی همه جارو پر میکنه)
_این دیگه کدوم خری.. تهیونگ؟؟(تو شوک رفته و بلند میپرسه)
=جونگ کوکی(با بدنی شل بع سختی خودشو تو بغل کوک میندازه)
_چرا وقتی خوردی اومدی مدرسه؟(همینجوری که بغلش کرده)
=دلم برا جفتتون تنگ شده بود
_جفتمون؟ دیگه دو نفر نیستیم...(پوزخندی به احمقی دوستش میزنه و به جیمین نگاه میکنه)
×چیزی نیس فقط چندتا زیر دست داریم همین...
=هنوزم تو حال و هوای اون گروپی؟
هنوزم اذیتشون میکنی؟
_بیخیال هیونگ...
(ویو سر امتحان)
(مراقب امتحان... جیهوپ)
برگه هارو پخش میکنم امیدوارم عین اون روز لو ندین تقلب میکنین با گوشی... احمقا (زیر لب میگه)
خب... شروع کنید کمتر از یه ساعت وقت دارین (میره پشت میز میشینه)
+(شوگا قبلش با پوزخندی بهم نگاه میکنه.. اهمیت نمیدم و شروع به حل کردن میکنم.. امروز زبان داشتیم... 5مین بعد(تقریبا نصفش مونده بود رفتم صفحه بعد که حس کردم یچیزی سمتم پرت شد یه پاکن با کاغذ دورش بود کاغذ و باز کردم(هی بدبخت.. برگتو عوض کن باهامون به نفعته با شکلک خنده... (◠‿◕))
+(عوضیا... اهمیتی ندادم که بعد 15مین نگاهای سنگین یکیو رو خودم حس کردم... جیمین و زیر دستاش بودن.. ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود... سریعتر سوالای اخرو حل کردم و دادم به مراقب و فرار کردم بیرون از کلاس تو حیاط)
...
ادامه داره..
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم ۱۴ سال بعد راوی: الان چهارده سال از زمانی که جونگ...

^وقتی اعضای بی تی اس یه فرصت پیدا میکنن تا از هم دیگه شکایت ...

چند پارتی (درخواستی)

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

part 44چه شرطی؟ " لارا پرسید.جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال گفت: " من...

سناریو

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

پدر خوانده فصل دو

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط