پارت هشتم
پارت هشتم
____________________
ویو هیچکس اصلا ویو خودم
بله داشتم میگفتم این دوتا دهنا بسته چشا فش بارون ولش کنیم اینارو خب نگاه کنید بزارید براتو توضیح بدم( چویا : راوی جان خودمون بگیم بهتر نیست؟) همممم راست میگی پاشو بگو من دیگه برم
ویو چویا
چویا : خب رئیس امروز یه ماموریت داده بود که باید چهار نفره میرفتیم و میگفت که نگران امتحان نباشید خودم میگیرم پس پاشیم بریم
یوریکو : کجا با این عجله
چویا : ها؟
یوریکو : خودت میدونی رئیس هیچ وقت ما دوتارو نمیزاره باهم بریم چه برسه چهار نفره بریم اونم با اون دلقک و بانداژی ها؟
دازای و نیکولای هم زمان: ما این وسط چه کاره ایم
چویا : دیگه چیزی هست که شده پاشید بریم
یوریکو : باوشه
دازای : وای نیکولای این دوتا از چشماشون معلومه دارن همو میخورن
دازای این جمله رو اروم میگه
نیکولای : ار...ه
یوریکو : کر نیستیما میشنویم چی دارید میگید
چویا : بله اقای دازای
نیکولای : .......
دازای : ......
یوریکو : حالا ماموریت کجای شهره
چویا : زیرزمین منطقه ی ممنوعه
یوریکو یهو وایمیسته
یوریکو : چویا عقلتو از دست دادی؟
همه یهو وایمستن
چویا : چطور؟
یوریکو : میدونی اونجا کجاستتتت؟؟؟
چویا : نه .... حتی نمیدونم چه شیطانی اونجا هست
یوریکو : احمقی ؟ از زندگیت سیر شدی ؟ اونجا شیطان های رده بالا هستن ؟ حتی منم .....
چویا : حتی تو چی ؟
یوریکو : هیچی.... به هر حال اتفاقی افتاد تقصیر من نیست گفته باشم
چویا و بقیه به سمت اونجا میرن
یوریکو : رسید...یم
چویا : چیشده یوریکو
نیکولای : اره چیشده
یوریکو : هیچی فقط باید سریع این پرونده های .... فلان شده رو برداریم و بریم
چویا : باشه....
دازای : صدای چی بود
تو ذهنشون با این کلمه حرف میزنن*
* به همین زودی اومدن ؟: یوری
یوریکو : درگیر نشید اینجا نگهبانی بدید تا من برم اونجا و اون پرونده هارو بردارم
چویا و بقیه : باشه
و پخش میشن
ویو یوریکو
همممم اون پرونده ها کجا میتونه باشه امممم
ویو بقیه بعد از نیم ساعت
درگیر شدن شدید همشونم زخمین
چویا : لعنت...بهش
نیکولای : دیگه....نمیتونم جاخالی بدم
دازای : منم....
چویا : اصلا دلم نمیخواد اینو بگم......ولی یوریکو الان واقعا بهت نیاز داریم.......
دازای : اره
ویو یوریکو
پیداش کردم باید برم بیرون ..... وایستا چی چویا الان چی گفت ؟
یوریکو یهو درو با پاش میشکنه و میاد تو
یوریکو : به به میبینم که خیلی ها خط قرمز رو رد کردن ( خطاب به شیطانا)
____________________
ویو هیچکس اصلا ویو خودم
بله داشتم میگفتم این دوتا دهنا بسته چشا فش بارون ولش کنیم اینارو خب نگاه کنید بزارید براتو توضیح بدم( چویا : راوی جان خودمون بگیم بهتر نیست؟) همممم راست میگی پاشو بگو من دیگه برم
ویو چویا
چویا : خب رئیس امروز یه ماموریت داده بود که باید چهار نفره میرفتیم و میگفت که نگران امتحان نباشید خودم میگیرم پس پاشیم بریم
یوریکو : کجا با این عجله
چویا : ها؟
یوریکو : خودت میدونی رئیس هیچ وقت ما دوتارو نمیزاره باهم بریم چه برسه چهار نفره بریم اونم با اون دلقک و بانداژی ها؟
دازای و نیکولای هم زمان: ما این وسط چه کاره ایم
چویا : دیگه چیزی هست که شده پاشید بریم
یوریکو : باوشه
دازای : وای نیکولای این دوتا از چشماشون معلومه دارن همو میخورن
دازای این جمله رو اروم میگه
نیکولای : ار...ه
یوریکو : کر نیستیما میشنویم چی دارید میگید
چویا : بله اقای دازای
نیکولای : .......
دازای : ......
یوریکو : حالا ماموریت کجای شهره
چویا : زیرزمین منطقه ی ممنوعه
یوریکو یهو وایمیسته
یوریکو : چویا عقلتو از دست دادی؟
همه یهو وایمستن
چویا : چطور؟
یوریکو : میدونی اونجا کجاستتتت؟؟؟
چویا : نه .... حتی نمیدونم چه شیطانی اونجا هست
یوریکو : احمقی ؟ از زندگیت سیر شدی ؟ اونجا شیطان های رده بالا هستن ؟ حتی منم .....
چویا : حتی تو چی ؟
یوریکو : هیچی.... به هر حال اتفاقی افتاد تقصیر من نیست گفته باشم
چویا و بقیه به سمت اونجا میرن
یوریکو : رسید...یم
چویا : چیشده یوریکو
نیکولای : اره چیشده
یوریکو : هیچی فقط باید سریع این پرونده های .... فلان شده رو برداریم و بریم
چویا : باشه....
دازای : صدای چی بود
تو ذهنشون با این کلمه حرف میزنن*
* به همین زودی اومدن ؟: یوری
یوریکو : درگیر نشید اینجا نگهبانی بدید تا من برم اونجا و اون پرونده هارو بردارم
چویا و بقیه : باشه
و پخش میشن
ویو یوریکو
همممم اون پرونده ها کجا میتونه باشه امممم
ویو بقیه بعد از نیم ساعت
درگیر شدن شدید همشونم زخمین
چویا : لعنت...بهش
نیکولای : دیگه....نمیتونم جاخالی بدم
دازای : منم....
چویا : اصلا دلم نمیخواد اینو بگم......ولی یوریکو الان واقعا بهت نیاز داریم.......
دازای : اره
ویو یوریکو
پیداش کردم باید برم بیرون ..... وایستا چی چویا الان چی گفت ؟
یوریکو یهو درو با پاش میشکنه و میاد تو
یوریکو : به به میبینم که خیلی ها خط قرمز رو رد کردن ( خطاب به شیطانا)
- ۵.۳k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط