{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی عاشقانه قسمت

(بازی عاشقانه قسمت 6)
یهو جونی وایستاد وبه یه لوکس فروشی که لباس مردونه داشت اشاره کرد وگفت بیا بریم اینجا.باهم وارد مغازه شدیم.فروشنده دختر بود.دختر خوشگلی بود ولی کره ای نبود.پوست برنزه ای داشت. وموهاش طلایی بود.و چشاش ابی بود.اندامشم توپ بود.خب...هیونگ جون ...که اینطور....دختره با جونی گرم گرفته بود.جونی هم داشت باهاش حرف میزد.دستام ناخوداگاه مشت شد ودوست داشتم موهای دختره رو بکنم.ولی ارامش خودمو حفظ کردم.جونی اومد سمت من ودستشو انداخت دور گردنم ومنو به یه سمت دیگه ای برد.اونجا کلی لباس بود.رو به من گفت خوب برام انتخاب کن.با تعجب گفتم من؟خیلی محکم گفت اره.گفتم برای چی وکجا میخوای؟گفت برای یه مهمونی خیلی خاص ورسمی وخانوادگی نگاهی به سر تا پای جونی انداختم.وشروع کردم لباسا رو زیر و رو کردن.یه کت شیک سیاه که روی یقه وسر استینش با نخ سفید کلی ظریف کاری شده بود با یه پیرهن سیاه برای زیرش.یه شلوار سیاه هم انتخاب کردن ودادم بهش واونم رفت توی اتاق پرو که بپوشدشون.منم رفتم سمت کراوات ها ویه کراوات سیاه ویه کراوات سفید برداشتم.دختره اومد سمت من.وگفت تو واقعا دوست دختر جونی؟گفتم چطور؟گفت جونی خودش گفت....چی؟؟؟جونی گفته من دوست دخترشم؟باورم نمیشه!!این پسره خله.این دختره داشت میمرد.وقت انتقام منم بود.گفتم واقعیتش اره .دختره دندوناشو روی هم فشار داد ورفت.برگشتم ودیدم جونی پشت سرمه.دستپاچه شدم وکراوات ها رو گرفتم سمتش وگفتم به نظر من سفیده تو کدومشو میخوای؟خندید وگفت همون سفیده.سریع برگشتم وکراوات سیاهه رو گذاشتم .کراوات سفیده رو برای جونی بستم.لباساش خییییلی بهش میومد.جونی لباسا رو در اورد ولباسای خودشو پوشید وپول لباسا رو حساب کرد واز مغازه زدیم بیرون.جونی دوباره دست منو گرفت.نمیدونم قصدش چیه!کل روز رو گشتیم.جونی برای منم خرید کرد شام رو هم باهم خوردیم.توماشین بودیم.گفتم جونی ازت ممنونم روز فوق العاده ای بود.گفت هنوز تموم نشده که!گفتم منظورت چیه؟گفت هیسسس.منم دیگه حرف نزدم.کنار پل پانتو وایستاد.من زودتر از جون پیاده شدم.لبه نرده ها ایستادم.جونی هم اومد و کنارم ایستاد.جونی کتشو در اوردوانداخت دور شونه ام.وهمونطور از پشت بغلم کرد.انگار شک بهم وارد شد.ضربان قلبم چند برابر شد.یه حس خاص داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم.از احساس نسبت به جونی مطمئن شدم.جونی اروم کنار گوشم گفت دوست دارم.منو چرخوند سمت خودش ورو به من گفت خیلی دوست دارم.تو..سرمو انداختم پایین وگفتم من یه حسی دارم ولی خوب نمیشناسمش ولی فکر میکنم عاشقت شدم.واااای اینا چیه من دارم میگم...خدایا...گیج شدم...این چه حرفیه...واقعیته؟ چونمو گرفت توی دستش واورد بالا نگاهم افتاد توی نگاهش.اروم لباشو به لبام نزدیک کرد.چشمامو بستم ولی....جونی ازم فاصله گرفت.و رو به من گفت من دارم میرم ممکنه دیگه همو نبینیم زنگ میزنم یکی از پسرا بیان دنبالت جایی نرو. سوار ماشینش شدو رفت.هنوز توی شک بودم.روی زمین نشستم اشک از چشمام ناخوداگاه سرازیر شد.یعنی این یه بازی بوده؟اخه چرا؟چرا من؟من دوست داشتم جون...چرااااااااا؟؟؟؟لعنت به من...لعنت به من ساده لوح ...
===
چشمامو باز کردم.جونگمین و هیون جونگ بالای سرم بودن.لعنتی...من تو بیمارستان بودم...ولی چرا؟...دیشب چی شده؟...رو به جونگمین گفتم من چرا اینجام؟گفت اه...بیدار شدی؟...دیشب پیدات که کردیم از هوش رفته بودی...دستمو گذاشتم روی چشمم وگفتم من میخوام برگردم خونه.جونگمین گفت دکتر ...حرفشو قطع کردم وگفتم من باید برم.هیون جونگ گفت باشه من میرم با دکتر صحبت میکنم.هیون بلند شد ورفت بیرون.جونگمین گفت جونی...گفتم برام مهم نیست.گفت اون...دستمو برداشتم وگفتم جونگمین شی لطفا.گفت باشه!نشستم روی تخت.همون لباسای دیشبی تنم بود.ساعت 11بود.دکتر مرخصم کرد وبرگشتم خونه.هیون وجونگمین تا خونه رسوندنم و بعدش رفتن.تا رسیدم خونه.خودمو انداختم روی تخت.چند مدت همین طوری گذشت.سرکار میرفتم وبرمیگشتم خونه.میلی به غذا هم نداشتم.غذام توی بهترین شرایطم شده بود.رامن ودیگه هیچ.یونی زیاد بهم سر میزد.ولی من حوصلشو نداشتم.از همون روز که جونی رفت موبایلم خاموش بود.همون شب شارژخالی کرده بود ومنم شارژ نزده بودمش.یونی از دستم خیلی کلافه بود که چرا موبایلم خاموشه ولی چیزی بهش نگفتم.اون حتی درباره چیزی که بین من وجونی بوده هم چیزی نمیدونه.وعکسایی که همون روز پخش شده رو پسرا پول دادن جمعش کردن که کسی نبینه ومن اذیت نشم.یونی اینروزا رفتارش خیییلی تغییر کرده.زیادی شاده.نمیدونم شایدم من اینطور فکر میکنم.امروز روز تعطیل بود.یونی هم با هزار تا خواهش گفت که میاد پیشم.صبح از جام پا شدم وموهامو همینطوری بستم.یه پیرهن گشاد پوشیدم یه شلوار هم ازتوی کمد بیرون کشیدم وپوشیدم.ابی به صورتم زدم.خونه بدجور بهم ریخت
دیدگاه ها (۱۰)

سونگجو و اونجو

رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید پارت 29آرمیلا آهان ...

mafia family

#شش_پارتی#هیونجین #درخواستی p⁵وقتی میفهمه بارداری... نگاش کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط