{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🔥 پارت ۱۶ — اولین لبخندِ ممنوع

🖤🔥 پارت ۱۶ — اولین لبخندِ ممنوع

نور کم‌جان چراغ‌ها روی صورت یونا افتاده بود.
چشمانش هنوز از هیجان و ترس برق می‌زد.

جونگ‌کوک آرام قدم برداشت.
نه نزدیک، نه دور.
فقط حضورش کافی بود تا یونا نفسش بند بیاید.

«گاهی…»
صدایش را پایین آورد.
«گاهی فکر می‌کنم… تو برای من خطرناک‌ترین چیزی هستی که تا حالا دیدم.»

یونا لبخند کوتاهی زد.
نه پررنگ، نه کامل.
فقط کافی بود تا سکوت بین‌شان کمی گرم شود.

جونگ‌کوک نگاهش را از او برنداشت.
این لبخند…
برای او یعنی بیشتر از هر تهدیدی.

و همان لحظه،
اولین بار، یونا احساس کرد که می‌تواند به او اعتماد کند—حتی اگر دنیایش پر از تاریکی باشد.



اسکی ممنوع🚫
دیدگاه ها (۰)

🖤🔥 پارت ۱۷ — نزدیک‌تر شدنصبح شده بود، اما باران هنوز روی سقف...

🖤🔥 پارت ۱۸ — رازهای نیمه‌شبشب دوباره سنگین شد.چراغ‌های مخفیگ...

🖤🔥 پارت ۱۵ — سکوت پرتنشساعت‌ها گذشته بود.یونا روی مبل نشسته،...

🖤🔥 پارت ۱۴ — شبِ نزدیک شدننور چراغ‌های کم‌سوی مخفیگاه روی دی...

part5«دخترِ خیابان بارونی – وقتی گذشته در زد»صدای شکستن شیشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط