پارت حقیقت نیمهشب
🖤🔥 پارت ۱۳ — حقیقت نیمهشب
یونا هنوز به عکس نگاه میکرد.
زنی با نگاه مهربان، اما خسته.
و کودکی که حالا خودش بود.
«پس همه چیز… نقشه بود؟»
صدایش آرام و لرزان بود.
جونگکوک کنار او ایستاد.
دستش روی میز بود، اما نه تهدید.
فقط حضور.
«نه همه چیز.»
مکث کرد.
«اما چیزی که الان مهمه… تو هستی.»
یونا سرش را بالا گرفت.
چشمانش با باران شب قبل مخلوط شده بود، اما خالی نبودند.
«تو همیشه کنارم بودی… حتی وقتی نمیدیدم؟»
صدایش زیر لب بود.
جونگکوک یک قدم نزدیکتر آمد.
نه برای لمس، نه برای کنترل.
فقط برای اینکه… مطمئن شود فهمیده.
«همیشه.»
صدایش آهسته اما مطمئن بود.
«و حالا دیگه نمیذارم تنها باشی.»
یونا نفس عمیقی کشید.
برای اولین بار بعد از سالها، احساس کرد کسی واقعاً… مراقبش است.
—
اسکی ممنوع🚫
یونا هنوز به عکس نگاه میکرد.
زنی با نگاه مهربان، اما خسته.
و کودکی که حالا خودش بود.
«پس همه چیز… نقشه بود؟»
صدایش آرام و لرزان بود.
جونگکوک کنار او ایستاد.
دستش روی میز بود، اما نه تهدید.
فقط حضور.
«نه همه چیز.»
مکث کرد.
«اما چیزی که الان مهمه… تو هستی.»
یونا سرش را بالا گرفت.
چشمانش با باران شب قبل مخلوط شده بود، اما خالی نبودند.
«تو همیشه کنارم بودی… حتی وقتی نمیدیدم؟»
صدایش زیر لب بود.
جونگکوک یک قدم نزدیکتر آمد.
نه برای لمس، نه برای کنترل.
فقط برای اینکه… مطمئن شود فهمیده.
«همیشه.»
صدایش آهسته اما مطمئن بود.
«و حالا دیگه نمیذارم تنها باشی.»
یونا نفس عمیقی کشید.
برای اولین بار بعد از سالها، احساس کرد کسی واقعاً… مراقبش است.
—
اسکی ممنوع🚫
- ۱۲۹
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط