ابلیس
part 18
+ ازت متنفرم
_ مهم نیست من دوست دارم
چویا اهی کشید و موهاش اروم نوازش کرد و از این کار لذت میبرد عطر موهاش بوی کافه ها رو میداد و این عطر عالی بود
+ ببینم تو قهوه و شکلات به موهات میزنی؟؟
دازای خندید و گفت
_ نه
+ پس چرا بوی قهوه میدی
_ نمیدونم...بوی قهوه و شکلات میدم؟
با مظلومیت گفت که چویا کمی فکر کرد و بینیش رو تو موهاش برد و بویید
+ اره بوی قهوه و شکلات میدی
_ تو دوستش نداری؟
مثل بچه ها سوال میکرد و این لرزی به قلب چویا مینداخت
+ خ..خب بدک نیست
سفت بغلش کرد که چویا مقاومت نکرد و همونطور به نوازش موهاش ادامه داد که بعد متوجه نفس های منظمش شد
+ بلاخره...خوابش برد
دستاش رو از دورش باز کرد و از رو تخت بلند شد و روی کاناپه دراز کشید و به سقف خیره شد
+ ازت خیلی خیلی متنفرم دازای اوسامو
..........
پرتو های افتاد باعث گرمی صورتش میشد و پلک هاش تکون خورد و چشماشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد و دید که دازای رو تخت خواب بود. نگاهشو به ساعت انداخت و ساعت هفت رو نشون داد.
بلند شد و سمت تخت رفت و به دازای که خواب بودن نگاه کرد...مژه های بلندی داشت و تو خواب خیلی پاک و مظلوم بنظر میرسید اما در حقیقت اون یه هیولا بود یه قاتل.
_ دید زدنت تموم شد؟
چویا تو جاش پرید و سریع نگاهشو گرفت
+ من که دید نمیزدم
_ اگه میخوای باور کنم بیا بغلم
+ تو خیلی منو بغل میکنی...اصلا خوشم نمیا...
کشیدش تو بغلش و گفت
_ بغلت بهم ارامش میده...این بغل برای من خیلی گرمه نمیخوام کسیو جز تو بغل کنم .
+ من از بغل بدم میاد
_ مهم نیست
گردنشو بوسید که چویا مور مورش شد
+ ن..نکن
گردنشو گاز گرفت که چویا چشماشو بست و اخی زیر لب گفت
+ نکن...لطفا...دازای!
با لحن ملتمسانه گفت که دازای بهش خندید و جایی که کمی قرمز شده بود رو لیس زد که چویا چشماشو رو هم فشرد
+ بس کن
دازای برش گردوند سمت خودش و گفت
_ فکر کردی الان میخوام اون کارو کنم؟ واقعا که خیلی منحرفی چیبی
چویا تا گوش هاش سرخ شد و عقب کشید
+ پ..پاشو برو...تو مگه کار نداری؟
_ چرا دارم
+ پس گمشوو
دارای سری تکون داد و از رو تخت بلند شد و به سمت سرویس رفت و بعد مدتی بیرون اومد و لباسشو پوشید و گفت
_ من دیگه میرم...از اتاق خارج نشو به هیچ وج
+ چرا ؟
_ خطرناکه
+ من بچه نیستم
_ واسه من هستی...گوش بده چویا !
جمله اخر رو محکم گفت که چویا ساکت شد اما اخمش رو داشت
دازای از اتاق بیرون رفت و صدای قفل شدن به گوش رسید
+ ه..هی درو قفل نکن
سمت در رفت و به در ضربه زد اما صدای قدم هایی که دور میشرد رو شنید و زمزمه کرد
+ دازای عوضی...به چه حقی منو زندانی میکنی
به در مشت زد و دم در نشست
+ حالا باید چیکار کنم؟ اینجا حوصلم سر میره
___________________________________________________
ادامه دارد...
+ ازت متنفرم
_ مهم نیست من دوست دارم
چویا اهی کشید و موهاش اروم نوازش کرد و از این کار لذت میبرد عطر موهاش بوی کافه ها رو میداد و این عطر عالی بود
+ ببینم تو قهوه و شکلات به موهات میزنی؟؟
دازای خندید و گفت
_ نه
+ پس چرا بوی قهوه میدی
_ نمیدونم...بوی قهوه و شکلات میدم؟
با مظلومیت گفت که چویا کمی فکر کرد و بینیش رو تو موهاش برد و بویید
+ اره بوی قهوه و شکلات میدی
_ تو دوستش نداری؟
مثل بچه ها سوال میکرد و این لرزی به قلب چویا مینداخت
+ خ..خب بدک نیست
سفت بغلش کرد که چویا مقاومت نکرد و همونطور به نوازش موهاش ادامه داد که بعد متوجه نفس های منظمش شد
+ بلاخره...خوابش برد
دستاش رو از دورش باز کرد و از رو تخت بلند شد و روی کاناپه دراز کشید و به سقف خیره شد
+ ازت خیلی خیلی متنفرم دازای اوسامو
..........
پرتو های افتاد باعث گرمی صورتش میشد و پلک هاش تکون خورد و چشماشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد و دید که دازای رو تخت خواب بود. نگاهشو به ساعت انداخت و ساعت هفت رو نشون داد.
بلند شد و سمت تخت رفت و به دازای که خواب بودن نگاه کرد...مژه های بلندی داشت و تو خواب خیلی پاک و مظلوم بنظر میرسید اما در حقیقت اون یه هیولا بود یه قاتل.
_ دید زدنت تموم شد؟
چویا تو جاش پرید و سریع نگاهشو گرفت
+ من که دید نمیزدم
_ اگه میخوای باور کنم بیا بغلم
+ تو خیلی منو بغل میکنی...اصلا خوشم نمیا...
کشیدش تو بغلش و گفت
_ بغلت بهم ارامش میده...این بغل برای من خیلی گرمه نمیخوام کسیو جز تو بغل کنم .
+ من از بغل بدم میاد
_ مهم نیست
گردنشو بوسید که چویا مور مورش شد
+ ن..نکن
گردنشو گاز گرفت که چویا چشماشو بست و اخی زیر لب گفت
+ نکن...لطفا...دازای!
با لحن ملتمسانه گفت که دازای بهش خندید و جایی که کمی قرمز شده بود رو لیس زد که چویا چشماشو رو هم فشرد
+ بس کن
دازای برش گردوند سمت خودش و گفت
_ فکر کردی الان میخوام اون کارو کنم؟ واقعا که خیلی منحرفی چیبی
چویا تا گوش هاش سرخ شد و عقب کشید
+ پ..پاشو برو...تو مگه کار نداری؟
_ چرا دارم
+ پس گمشوو
دارای سری تکون داد و از رو تخت بلند شد و به سمت سرویس رفت و بعد مدتی بیرون اومد و لباسشو پوشید و گفت
_ من دیگه میرم...از اتاق خارج نشو به هیچ وج
+ چرا ؟
_ خطرناکه
+ من بچه نیستم
_ واسه من هستی...گوش بده چویا !
جمله اخر رو محکم گفت که چویا ساکت شد اما اخمش رو داشت
دازای از اتاق بیرون رفت و صدای قفل شدن به گوش رسید
+ ه..هی درو قفل نکن
سمت در رفت و به در ضربه زد اما صدای قدم هایی که دور میشرد رو شنید و زمزمه کرد
+ دازای عوضی...به چه حقی منو زندانی میکنی
به در مشت زد و دم در نشست
+ حالا باید چیکار کنم؟ اینجا حوصلم سر میره
___________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲۱۰
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط