{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part ۱۷
دم در ایستاده بودن و چویا به عظمت برج بلند مشکی رنگ نگاه کرد
+ اینجا واقعا برج مافیاست؟
_ اره
دستشو پشت گردنش قلاب کرد و به داخل حرکت کرد و صدای سوت زدنش بلند شد و چویا به ناچار به دنبالش رفت
+ اینجا خیلی قشنگ و...البته ترسناکه
_ ترسناک؟ بنظر من کسل کننده ست
+ همه چی تم مشکی داره و اینجا هوای خنکی هم داره مثل هتل میمونه
دازای لبخند زد و گفت
_ راستش من فقط با اسباب بازی هام حال میکنم
چویا سوالی نگاهش کرد و پرسید
+ اسباب بازی؟
_ اره...چیبی از خون و جسد میترسی
چویا اخم کرد و نگاهشو دزدید
+ چطور؟
_ اگه نمیترسی بگو میخوام ببرمت مکان مورد علاقم
+ خ..خب نه نمیترسم
با تردید گفت که از چشم دازای دور نموند اما خواست مقاومتش رو بسنجه
_ خیلی خب این عالیه
+ میگم...این در ها چین؟
_ هر کدوم یه موضوعی داره...مثلا این در
در سمت چپ رو نشون داد و درشو باز کرد و رفت کنار
_ اینجا اتاق تیراندازیه...کسایی که به تازگی میان اول این جا زیر نظر مدیر های اجرایی اموزش میبینن
چویا هومی کشید کع در اتاق بعدی رو باز کرد
_ اینجام برای ابزار هاست...ضمن احتیاط
چویا به داخل نگاه کرد و گفت
+ میتونم برم داخل؟
_ اوهوم فقط به چیزای خطرناک دست نزن
چویا چشم غره ای بهش رفت و وارد اتاقک شد و انواع اسلحه و وسایل های عجیب غریب رو دید
+ اینا خیلی باحالنن
دازای دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و لبخندی به برق چشمای چویا زد
_ اینو بگیر
سمتش یه کلت پرت شد که چویا رو هوا گرفتش
+ این اسلحه ست؟
_ اره بزودی همه متوجه میشن که یه نفر هست که برای دازای اوسامو مهم باشه و برای انتقام گرفتن خانوادشون حتما برای کشتنت اقدام میکنن...به هر کسی اعتماد نکن مافیا ظاهرش ارومه درونش یه جنگه
چویا سرشو پایین انداخت و به اسلحه تو دستش نگاه کرد
+ یعنی امکان داره که مجبور شم...کسیو بکشم؟
_ تو که گفتی نمیترسی
چویا تو جاش پرید و پشتش رو بهش کرد
+ معلومه که نمیترسم فقط کشتن ادم...کشتن ادمای بی گناه درست نیست
صدای قهقه ای به گوش رسید که چویا گیج نگاهش کرد که دازای با خنده گفت
_ اگه نکشی کشته میشی...چون که تازه کار هستی اکوتاگاوا مسئولیت محافظت از تورو برعهده میگیره.
چویا سرشو بالا گرفت و با غرور گفت
+ من خودم از پس خودم بر میام درسته ادم نمیکشم ولی بلدم از خودم محافظت کنم
دازای تکیه شو از دیوار گرفت و در خروجی رو بست و سمتش قدم برداشت که با هر قدم چویا یه قدم فلصله میگرفت
+ ن...نزدیکم نشو
_ زیاد عقب نرو
متوجه نشد که کی دازای بهش رسیده و نگهش داشته که رو خنجر ها نیوفته...این پسر زیادی، زیادی سریع بود
+ تو چرا یهو از این رو به اون رو میشی
چویا صاف ایستاد و قدمی عقب رفت که دازای بدون مکث بغلش کرد و محکم تو بغلش فشرد و با هیجان گفت
_ تو خیلی نازی چیبی...کیوتچه منی
+ ولم کن مرتیکه روانی
_ خشن بودن اصلا به این ظاهر کیوتت نمیاد چیبی کوچولو
چوبا چشماشو رو هم فشرد و خواست از نقزه ضعفش استفاده کنه. دستشو بالا اورد و متقابل بغلش کرد که دازای متعجب شد و کمی از خودش دورش کرد
_ جدی؟؟؟
چویا دستشو دور گردنش حلقه کرد و گفت
+ اره ، جدی !
خنجر رو از کنار قایمکی برداشت و تا خواست بزنه تو چشمش مچ دستش توسز دازای گرفته شد
_ نوچ نوچ! درست نیست رو معشوقه ات تیزی بکشی
+ از کجا فهمیدی؟
_ حرکت دست های به این ظریفی رو مگه میشه متوجه نشد؟
+ تو به عوضی ای
خودشو عقب کشید و از اتاق بیرون رفت که دازای با لبخند رفتنش رو نگاه کرد و داد زد
_ تند نرو راهو گم کنی من پیدات نمیکنما گفته باشم
و به دنبالش رفت...
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط