{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب که سازد غمِ آغوشِ

شب که سازد غمِ آغوشِ
تو بی‌تاب مرا

گر بُوَد فرش ز مخمل،
نَبَرد خواب مرا

#غنی_کشمیری
دیدگاه ها (۲)

خبـرت هست که از خویش خبر نیست مرا ؟گــذری کن که ز غـم راهگـذ...

گر مرا ترک کنی من ز غمت می سوزم ،آسمان را به زمينجان خودت می...

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا...

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی، هوا ...

مَـرا تا جـان بُــوَد جـانان تُـو باشی زِ جـان خوش تَـر چِه ...

من از روز ازل، دیوانه بودمدیوانه روی تو، سرگشته کوی توسرخوش ...

هان مَشو نومید چون واقِف نِه‌ای از سِرِّ غیبباشد اندر پرده ب...

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنندرهزنان قافله را در شب مهت...

🍂🌙یاد یک خنده تو را تا ته دنیا ببرد آخرِ قصه بفهمی که خودت خ...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط