『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)
تهیونگ کیف خرید رو برداشت و به سمت در رفت
تهیونگ: چیزی لازم داری ؟
جونگکوک که روی مبل دراز کشیده بود، لحظهای فکر کرد.
جونگکوک : فقط هر چی خودت دوست داری
تهیونگ خندید و کفشهایش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
با بسته شدن در...جونگکوک از جایش بلند شد. نگاهی به ساعت انداخت.
جونگکوک : وقتشه...
......
حدود یک ساعت بعد...تمام خانه بوی غذای تازه گرفته بود. روی میز، رومیزی سفید پهن شده بود. دو بشقاب، دو لیوان و چند شمع کوچک با فاصلهی منظم چیده شده بودند. وسط میز، دسته ای از گلهای لیلیوم سفید در گلدان قرار داشت. جونگکوک چند قدم عقب رفت و به میز نگاه کرد و لبخند رضایتآمیزی زد.
همون لحظه...صدای باز شدن در خانه آمد و تهیونگ وارد شد. کیسههای خرید هنوز در دستش بود. همون لحظه که چشمش به میز افتاد...خشکش زد. چند ثانیه فقط نگاه کرد.
تهیونگ : عاااا...این چیه ؟!
جونگکوک جلو رفت و کیسههای خرید رو از دستش گرفت.
جونگکوک : سوپرایززززز ، خوشت اومد ؟
تهیونگ با همان لبخند گرم همیشگی نگاهش کرد
تهیونگ : تو همیشه بلدی چطوری غافلگیرم کنی... خیلی قشنگه
جونگکوک: فقط چون میخواستم امشب رو برات خاص کنم
و لبخندی زد
تهیونگ دوباره نگاهی به میز انداخت و چشمش روی گلهای سفید وسط میز افتاد .
تهیونگ: چرا لیلیوم؟ همه برای اینجور شبا رز میخرن
جونگکوک چند لحظه به گلها نگاه کرد و بعد لبخند آرامی زد.
جونگکوک: لیلیوم سفید نماد پاکی، آرامش و شروع دوبارهست
نگاهش را از گل ها گرفت و به تهیونگ دوخت
جونگکوک: فکر کردم برای ما... از رز قشنگتره
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند و لبخند آرامی روی لبش نشست
تهیونگ: آره... فکر کنم حق با توئه
...
تمام شام با شوخی، خنده و خاطره تعریف کردن گذشت. از اولین باری که همدیگر را دیده بودند...تا تمام اتفاقهایی که حالا دیگر فقط تبدیل به خاطره شده بودند.
بعد از شام...هر دو کنار پنجره ایستادند. شهر زیر نور شب آرام بود. جونگکوک دو لیوان ویسکی برایشان آورد و هر دو جرعهای نوشیدند.
چند لیوان بعد...
خندههایشان دیگر دلیل خاصی نداشت. تهیونگ با گونههای کمی سرخ، لیوانش را روی میز گذاشت و همانطور که لبخند میزد، به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک : چرا اینجوری نگام میکنی؟!
تهیونگ: چون امشب یه چیزایی توی نگاهت هست که حواسمو پرت میکنه
جونگکوک : مثلاً چی؟
با شیطنت پرسید . تهیونگ کمی به جونگکوک نزدیکتر شد
تهیونگ : مثلاً اینکه از وقتی نوشیدنی خوردی، هی نزدیکتر میای
جونگکوک با پوزخند جواب داد
جونگکوک : شاید چون دوست دارم نزدیکت باشم
فاصلهشان آنقدر کم بود که گرمای نفسهای یکدیگر را حس میکردند.
جونگکوک : اینو دوست دارم
تهیونگ: چیو ؟
جونگکوک دستش رو دور کمر تهیونگ حلقه کرد
جونگکوک: اینکه دیگه برای نزدیک شدن بهت بهونه نمیخوام
تهیونگ برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد و بعد آروم دست هاش را دور گردن جونگکوک حلقه کرد
تهیونگ: خوبه... چون منم حوصله بهونه آوردن ندارم
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد
جونگکوک: میدونی وقتی اینجوری حرف میزنی خیلی خطرناکی؟
تهیونگ آروم صورتش رو به جونگکوک نزدیک تر کرد
تهیونگ: خب شاید....امشب دلم میخواد یکم خطرناک باشم
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : همیشه وقتی مستی انقدر شیطونی ؟!
تهیونگ: شاید....فقط با تو
و آخرین فاصلهی بینشان را از بین برد و لب هایش را روی لب های جونگکوک گذاشت و بوسه ای گرم و صمیمی ای را شروع کرد .
جونگکوک دستانش را دور کمر تهیونگ محکم تر کرد و بدن هایشان را کاملا به هم چسباند و بوسه رو عمیق تر کرد . وقتی بلاخره از هم فاصله گرفتن ، تهیونگ هنوز دستهایش را دور گردن جونگکوک نگه داشته بود
جونگکوک : به نظرم از این به بعد باید بیشتر مست شی
تهیونگ: من مست نیستم
جونگکوک : اره از گونه های سرخت معلومه
پوزخندی زد . اینبار جونگکوک لب هایش را روی لب های تهیونگ گذاشت و بوسه رو شروع کرد . آرام تهیونگ رو درحالی که میبوسید به سمت کاناپه هدایت کرد . درحالی که ثانیه ای لب هاش رو از لب های تهیونگ جدا نمیکرد ، خودشان رو به کاناپه رسوند . بلاخره هردو از هم جدا شدن و هردو نفس نفس زدن . تهیونگ رو روی کاناپه انداخت و روش خیمه زد
بقیش تو کامنتااااااا
و اینکه اسمات رو من ننوشتم @jeon_jung نوشته برین ازش تشکر کنین 🎀
𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)
تهیونگ کیف خرید رو برداشت و به سمت در رفت
تهیونگ: چیزی لازم داری ؟
جونگکوک که روی مبل دراز کشیده بود، لحظهای فکر کرد.
جونگکوک : فقط هر چی خودت دوست داری
تهیونگ خندید و کفشهایش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
با بسته شدن در...جونگکوک از جایش بلند شد. نگاهی به ساعت انداخت.
جونگکوک : وقتشه...
......
حدود یک ساعت بعد...تمام خانه بوی غذای تازه گرفته بود. روی میز، رومیزی سفید پهن شده بود. دو بشقاب، دو لیوان و چند شمع کوچک با فاصلهی منظم چیده شده بودند. وسط میز، دسته ای از گلهای لیلیوم سفید در گلدان قرار داشت. جونگکوک چند قدم عقب رفت و به میز نگاه کرد و لبخند رضایتآمیزی زد.
همون لحظه...صدای باز شدن در خانه آمد و تهیونگ وارد شد. کیسههای خرید هنوز در دستش بود. همون لحظه که چشمش به میز افتاد...خشکش زد. چند ثانیه فقط نگاه کرد.
تهیونگ : عاااا...این چیه ؟!
جونگکوک جلو رفت و کیسههای خرید رو از دستش گرفت.
جونگکوک : سوپرایززززز ، خوشت اومد ؟
تهیونگ با همان لبخند گرم همیشگی نگاهش کرد
تهیونگ : تو همیشه بلدی چطوری غافلگیرم کنی... خیلی قشنگه
جونگکوک: فقط چون میخواستم امشب رو برات خاص کنم
و لبخندی زد
تهیونگ دوباره نگاهی به میز انداخت و چشمش روی گلهای سفید وسط میز افتاد .
تهیونگ: چرا لیلیوم؟ همه برای اینجور شبا رز میخرن
جونگکوک چند لحظه به گلها نگاه کرد و بعد لبخند آرامی زد.
جونگکوک: لیلیوم سفید نماد پاکی، آرامش و شروع دوبارهست
نگاهش را از گل ها گرفت و به تهیونگ دوخت
جونگکوک: فکر کردم برای ما... از رز قشنگتره
تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند و لبخند آرامی روی لبش نشست
تهیونگ: آره... فکر کنم حق با توئه
...
تمام شام با شوخی، خنده و خاطره تعریف کردن گذشت. از اولین باری که همدیگر را دیده بودند...تا تمام اتفاقهایی که حالا دیگر فقط تبدیل به خاطره شده بودند.
بعد از شام...هر دو کنار پنجره ایستادند. شهر زیر نور شب آرام بود. جونگکوک دو لیوان ویسکی برایشان آورد و هر دو جرعهای نوشیدند.
چند لیوان بعد...
خندههایشان دیگر دلیل خاصی نداشت. تهیونگ با گونههای کمی سرخ، لیوانش را روی میز گذاشت و همانطور که لبخند میزد، به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک : چرا اینجوری نگام میکنی؟!
تهیونگ: چون امشب یه چیزایی توی نگاهت هست که حواسمو پرت میکنه
جونگکوک : مثلاً چی؟
با شیطنت پرسید . تهیونگ کمی به جونگکوک نزدیکتر شد
تهیونگ : مثلاً اینکه از وقتی نوشیدنی خوردی، هی نزدیکتر میای
جونگکوک با پوزخند جواب داد
جونگکوک : شاید چون دوست دارم نزدیکت باشم
فاصلهشان آنقدر کم بود که گرمای نفسهای یکدیگر را حس میکردند.
جونگکوک : اینو دوست دارم
تهیونگ: چیو ؟
جونگکوک دستش رو دور کمر تهیونگ حلقه کرد
جونگکوک: اینکه دیگه برای نزدیک شدن بهت بهونه نمیخوام
تهیونگ برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد و بعد آروم دست هاش را دور گردن جونگکوک حلقه کرد
تهیونگ: خوبه... چون منم حوصله بهونه آوردن ندارم
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد
جونگکوک: میدونی وقتی اینجوری حرف میزنی خیلی خطرناکی؟
تهیونگ آروم صورتش رو به جونگکوک نزدیک تر کرد
تهیونگ: خب شاید....امشب دلم میخواد یکم خطرناک باشم
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : همیشه وقتی مستی انقدر شیطونی ؟!
تهیونگ: شاید....فقط با تو
و آخرین فاصلهی بینشان را از بین برد و لب هایش را روی لب های جونگکوک گذاشت و بوسه ای گرم و صمیمی ای را شروع کرد .
جونگکوک دستانش را دور کمر تهیونگ محکم تر کرد و بدن هایشان را کاملا به هم چسباند و بوسه رو عمیق تر کرد . وقتی بلاخره از هم فاصله گرفتن ، تهیونگ هنوز دستهایش را دور گردن جونگکوک نگه داشته بود
جونگکوک : به نظرم از این به بعد باید بیشتر مست شی
تهیونگ: من مست نیستم
جونگکوک : اره از گونه های سرخت معلومه
پوزخندی زد . اینبار جونگکوک لب هایش را روی لب های تهیونگ گذاشت و بوسه رو شروع کرد . آرام تهیونگ رو درحالی که میبوسید به سمت کاناپه هدایت کرد . درحالی که ثانیه ای لب هاش رو از لب های تهیونگ جدا نمیکرد ، خودشان رو به کاناپه رسوند . بلاخره هردو از هم جدا شدن و هردو نفس نفس زدن . تهیونگ رو روی کاناپه انداخت و روش خیمه زد
بقیش تو کامنتااااااا
و اینکه اسمات رو من ننوشتم @jeon_jung نوشته برین ازش تشکر کنین 🎀
- ۱۱.۶k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط