𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰
باران شروع به باریدن کرده بود و راه رفتن رو سخت تر کرده بود . گروه تهیونگ در سکوت از میان مسیر باریک کوهستانی پیش میرفت. جلوی همه تهیونگ با نقشه و قطبنما مسیر را بررسی میکرد ؛ پشت سرش ، شش سرباز حرکت میکردند و میان آنها....جونگکوک . دستهایش با دستبند بسته شده بود و با وجود درد پایش، سعی میکرد عقب نماند. هیچکس حرفی نمیزد و فقط صدای باران و برخورد پوتینها با گل و سنگ شنیده میشد.
حدود یک ساعت بعد... یکی از سربازها که سعی میکرد با بی سیم با کسی ارتباط بگیرد با کلافگی بی سیم رو خاموش کرد
_ قربان... هنوز هیچ ارتباطی با گروه سرگرد یونگی برقرار نشده
تهیونگ نگاهی به آسمان انداخت
تهیونگ: احتمالاً به خاطر طوفانه ، چند دقیقهی دیگه دوباره امتحان کن
_ بله قربان
گروه دوباره به راه افتاد. مسیر هر لحظه باریکتر میشد ، یک طرف، دیوارهی سنگی کوه...و طرف دیگر شیبی تند و پوشیده از درخت . تهیونگ ناگهان دستش را بالا آورد.
تهیونگ: وایسین
همه پشت سرش ایستادند . نگاه تهیونگ روی زمین ثابت مانده بود ، ردی تازه روی خاک دیده میشد...انگار کسی به تازگی از اینجا عبور کرده بود
تهیونگ : حواستون به زمین باشه....ممکنه منطقه مینگذاری شده باشه.
سربازها با احتیاط بیشتری حرکت کردند. طی چند متر...همهچیز آرام بود تا اینکه...
بــــوم!
انفجار شدیدی سکوت کوهستان را شکست. یکی از سربازها روی مین رفته بود. موج انفجار همه را به زمین کوبید اما انفجار، فقط آغاز ماجرا بود. صدای شکستن سنگها از بالای کوه بلند شد
تهیونگ : پناه بگیرید!
تکههای بزرگ سنگ یکییکی از ارتفاع سقوط کردند و گرد و خاک همهجا را پوشاند. چند سرباز خودشان را کنار کشیدند و جونگکوک که تعادلش را از دست داده بود روی زمین افتاد. قبل از اینکه سنگ بزرگی روی او فرود بیاید، دستی یقهاش را کشید ؛ تهیونگ. هر دو پشت تختهسنگ بزرگی پناه گرفتند. چند ثانیه بعد...بلاخره همهچیز ساکت شد و فقط صدای باران باقی مانده بود.
تهیونگ از پشت سنگ بیرون آمد و نگاهی به اطراف انداخت . مسیر کاملاً تغییر کرده بود. انبوهی از صخرههای بزرگ، راه را بسته بودند.
تهیونگ : همه سالمید؟!
از آن سوی سنگها صدای یکی از سربازها آمد.
_ من و چهار نفر دیگه سالمیم، قربان ولی یکی زخمی شده!
تهیونگ چند بار سعی کرد از میان سنگها راهی پیدا کند اما بیفایده بود ، سنگها انقدر بزرگ بودند که جابهجا کردنشان ساعتها طول میکشید. چند لحظه فکر کرد و بعد با صدایی بلند گفت
تهیونگ: گوش کنید! شما به راهتون ادامه بدین و خودتون رو به پایگاه برسونین ، مراقب مجروح هم باشین و اگه خیلی شدید آسیب دیده زخمی ببندید و اونجا منتظر من بمونید! من و اسیر از مسیر طولانی تر اینور میایم
از پشت سنگها صدای اعتراض یکی از سربازها بلند شد.
_ اما قربان...بدون فرمانده...؟!
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
تهیونگ: این دستوره!
چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای محکم سرباز شنیده شد.
_ ...بله قربان!
...
جونگکوک به سنگهای عظیم خیره ماند.
جونگکوک : پس...الان فقط من و تو موندیم؟
تهیونگ خشاب اسلحهاش را بررسی کرد.
تهیونگ : موقتاً
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : مسیر طولانی ، با دستبند سخته نه ؟
تهیونگ نگاهی به مچهای بسته او انداخت و چند لحظه سکوت کرد ، بعد کلید را از جیبش بیرون آورد و قفل دستبند باز شد. جونگکوک با ناباوری مچهایش را مالید.
جونگکوک : اشتباه بزرگی کردی
تهیونگ دستبند را داخل جیبش گذاشت
تهیونگ: شاید
جونگکوک : از کجا مطمئنی فرار نمیکنم؟
تهیونگ نگاهش کرد
تهیونگ: تو این کوهستان و نمیشناسی و راه هارو بلد نیستی . بدون راهنما، هیچوقت حتی نزدیک مرز هم نمیتونی بری و راهی برای فرار نداری
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد. تهیونگ کولهاش را روی دوشش انداخت.
تهیونگ: اگه میخوای زنده بمونی...فعلاً با من بیا
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به راه افتاد . جونگکوک چند لحظه به پشت سر او خیره ماند ، بعد با بیمیلی قدمهایش را دنبال کرد. نه از روی اعتماد...بلکه چون در آن کوهستان ناشناخته، فعلاً انتخاب دیگری نداشت
.....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁰
باران شروع به باریدن کرده بود و راه رفتن رو سخت تر کرده بود . گروه تهیونگ در سکوت از میان مسیر باریک کوهستانی پیش میرفت. جلوی همه تهیونگ با نقشه و قطبنما مسیر را بررسی میکرد ؛ پشت سرش ، شش سرباز حرکت میکردند و میان آنها....جونگکوک . دستهایش با دستبند بسته شده بود و با وجود درد پایش، سعی میکرد عقب نماند. هیچکس حرفی نمیزد و فقط صدای باران و برخورد پوتینها با گل و سنگ شنیده میشد.
حدود یک ساعت بعد... یکی از سربازها که سعی میکرد با بی سیم با کسی ارتباط بگیرد با کلافگی بی سیم رو خاموش کرد
_ قربان... هنوز هیچ ارتباطی با گروه سرگرد یونگی برقرار نشده
تهیونگ نگاهی به آسمان انداخت
تهیونگ: احتمالاً به خاطر طوفانه ، چند دقیقهی دیگه دوباره امتحان کن
_ بله قربان
گروه دوباره به راه افتاد. مسیر هر لحظه باریکتر میشد ، یک طرف، دیوارهی سنگی کوه...و طرف دیگر شیبی تند و پوشیده از درخت . تهیونگ ناگهان دستش را بالا آورد.
تهیونگ: وایسین
همه پشت سرش ایستادند . نگاه تهیونگ روی زمین ثابت مانده بود ، ردی تازه روی خاک دیده میشد...انگار کسی به تازگی از اینجا عبور کرده بود
تهیونگ : حواستون به زمین باشه....ممکنه منطقه مینگذاری شده باشه.
سربازها با احتیاط بیشتری حرکت کردند. طی چند متر...همهچیز آرام بود تا اینکه...
بــــوم!
انفجار شدیدی سکوت کوهستان را شکست. یکی از سربازها روی مین رفته بود. موج انفجار همه را به زمین کوبید اما انفجار، فقط آغاز ماجرا بود. صدای شکستن سنگها از بالای کوه بلند شد
تهیونگ : پناه بگیرید!
تکههای بزرگ سنگ یکییکی از ارتفاع سقوط کردند و گرد و خاک همهجا را پوشاند. چند سرباز خودشان را کنار کشیدند و جونگکوک که تعادلش را از دست داده بود روی زمین افتاد. قبل از اینکه سنگ بزرگی روی او فرود بیاید، دستی یقهاش را کشید ؛ تهیونگ. هر دو پشت تختهسنگ بزرگی پناه گرفتند. چند ثانیه بعد...بلاخره همهچیز ساکت شد و فقط صدای باران باقی مانده بود.
تهیونگ از پشت سنگ بیرون آمد و نگاهی به اطراف انداخت . مسیر کاملاً تغییر کرده بود. انبوهی از صخرههای بزرگ، راه را بسته بودند.
تهیونگ : همه سالمید؟!
از آن سوی سنگها صدای یکی از سربازها آمد.
_ من و چهار نفر دیگه سالمیم، قربان ولی یکی زخمی شده!
تهیونگ چند بار سعی کرد از میان سنگها راهی پیدا کند اما بیفایده بود ، سنگها انقدر بزرگ بودند که جابهجا کردنشان ساعتها طول میکشید. چند لحظه فکر کرد و بعد با صدایی بلند گفت
تهیونگ: گوش کنید! شما به راهتون ادامه بدین و خودتون رو به پایگاه برسونین ، مراقب مجروح هم باشین و اگه خیلی شدید آسیب دیده زخمی ببندید و اونجا منتظر من بمونید! من و اسیر از مسیر طولانی تر اینور میایم
از پشت سنگها صدای اعتراض یکی از سربازها بلند شد.
_ اما قربان...بدون فرمانده...؟!
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
تهیونگ: این دستوره!
چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای محکم سرباز شنیده شد.
_ ...بله قربان!
...
جونگکوک به سنگهای عظیم خیره ماند.
جونگکوک : پس...الان فقط من و تو موندیم؟
تهیونگ خشاب اسلحهاش را بررسی کرد.
تهیونگ : موقتاً
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : مسیر طولانی ، با دستبند سخته نه ؟
تهیونگ نگاهی به مچهای بسته او انداخت و چند لحظه سکوت کرد ، بعد کلید را از جیبش بیرون آورد و قفل دستبند باز شد. جونگکوک با ناباوری مچهایش را مالید.
جونگکوک : اشتباه بزرگی کردی
تهیونگ دستبند را داخل جیبش گذاشت
تهیونگ: شاید
جونگکوک : از کجا مطمئنی فرار نمیکنم؟
تهیونگ نگاهش کرد
تهیونگ: تو این کوهستان و نمیشناسی و راه هارو بلد نیستی . بدون راهنما، هیچوقت حتی نزدیک مرز هم نمیتونی بری و راهی برای فرار نداری
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد. تهیونگ کولهاش را روی دوشش انداخت.
تهیونگ: اگه میخوای زنده بمونی...فعلاً با من بیا
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به راه افتاد . جونگکوک چند لحظه به پشت سر او خیره ماند ، بعد با بیمیلی قدمهایش را دنبال کرد. نه از روی اعتماد...بلکه چون در آن کوهستان ناشناخته، فعلاً انتخاب دیگری نداشت
.....ادامه دارد
- ۲۶۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط