دوپارتی تهکوک
دوپارتی تهکوک
part 2
"نویسنده"
صبح زود کوک و ته وسایلشون رو جمع کردن و راه افتادن و از شهر دور شدن اونا قصد فرار از اونجا رو داشتن ۱۳ ساعت گذشت و تقریبا غروب شد هردو خسته و تشنه گوشه ای نشستند تا استراحت کنن ته حس بدی به این قضیه داشت بارون گرفت و یهو صدای دویدن اسب ها بلند شد
ته: نه نه نه نه!..کوک بلند شو باید بریم!
کوک و ته آنقدر دویدند تا به دره رسیدند که همون موقع پدر ته با سرباز هاش رسید"
ته: با این کارِت آبروی همه رو بردی....بگیرینشون!
سرباز ها کوک و ته رو گرفتن و دست و پاهای کوک رو بستن و هردو رو به شهر برگردوندن"
~داخل عمارت کیم~
ته: بزارید اون بره!!
پ/ت: بزاریم بره تا دوباره بری دنبالش و همش تو فکرش باشی؟!..نه ما اون پسر رو به جرم خام کردن و گول زدن تو یعنی پسر من برای فرار از این شهر اعدام میکنیم
ته: چی؟!...دیوونه شدی؟؟..بزارین بره!!...م..من اون رو برای همیشه از ذهنم بیرون میکنم لطفا بزارین بره!(داد،گریه)
پدر ته از اتاق خارج شد و و یک هفته گذشت وسط میدون شهر جئون جونگکوک بیچاره روی زمین زانو زده بود چشماش بسته شده بود ته درست جلوی میدون اون صحنه رو با چشمانی قرمز و خیس تماشا میکرد و دستانش بسته شده بود و نمیتونست کاری کنه
کوک با صدایی پر از لرزش و بغض فریاد زد``
کوک: لطفا!..هققق...لطفا چشمام و باز کنید!!...هققق...میخوام ببینمش!...کیم!...میخوام ببینمت!
ته: کوک!...هققق...ولش کنید حرومزاده ها!...ولش کنید!!...هققق
جلاد سر پسر رو در یک ثانیه از تنش جدا کرد....خون عزیز کرده ته روی صورتش پاشید...
~1 سال بعد~
پ/ت: تو دیوونه شدی؟!....هق...بزار برم!..
ته شمشیرش رو بالا آورد
ته: انتقام خرگوش کوچولوم رو ازت میگیرم.....
ته شمشیر رو روی گردن پدر خودش فرود آورد و سرش رو از تنش جدا کرد عمارت رو خون برداشته بود هیچکس زنده نبود جز پسر نجیب زاده ای که دچار عشق ممنوعه ای شده بود و حالا عزیز کرده اش از دنیا رفته بود
ته: درست گفتی....حتی مرگ هم مارو از هم جدا نمیکنه
برای بار آخر شمشیر رو بالا آورد و وارد قلب خودش کرد و روی زمین سرد افتاد``
درآخر کیم تهیونگ کنار عزیزکرده ی خودش به خاک سپرده شد...
ببخشید اگه خیلی بد شد(:
part 2
"نویسنده"
صبح زود کوک و ته وسایلشون رو جمع کردن و راه افتادن و از شهر دور شدن اونا قصد فرار از اونجا رو داشتن ۱۳ ساعت گذشت و تقریبا غروب شد هردو خسته و تشنه گوشه ای نشستند تا استراحت کنن ته حس بدی به این قضیه داشت بارون گرفت و یهو صدای دویدن اسب ها بلند شد
ته: نه نه نه نه!..کوک بلند شو باید بریم!
کوک و ته آنقدر دویدند تا به دره رسیدند که همون موقع پدر ته با سرباز هاش رسید"
ته: با این کارِت آبروی همه رو بردی....بگیرینشون!
سرباز ها کوک و ته رو گرفتن و دست و پاهای کوک رو بستن و هردو رو به شهر برگردوندن"
~داخل عمارت کیم~
ته: بزارید اون بره!!
پ/ت: بزاریم بره تا دوباره بری دنبالش و همش تو فکرش باشی؟!..نه ما اون پسر رو به جرم خام کردن و گول زدن تو یعنی پسر من برای فرار از این شهر اعدام میکنیم
ته: چی؟!...دیوونه شدی؟؟..بزارین بره!!...م..من اون رو برای همیشه از ذهنم بیرون میکنم لطفا بزارین بره!(داد،گریه)
پدر ته از اتاق خارج شد و و یک هفته گذشت وسط میدون شهر جئون جونگکوک بیچاره روی زمین زانو زده بود چشماش بسته شده بود ته درست جلوی میدون اون صحنه رو با چشمانی قرمز و خیس تماشا میکرد و دستانش بسته شده بود و نمیتونست کاری کنه
کوک با صدایی پر از لرزش و بغض فریاد زد``
کوک: لطفا!..هققق...لطفا چشمام و باز کنید!!...هققق...میخوام ببینمش!...کیم!...میخوام ببینمت!
ته: کوک!...هققق...ولش کنید حرومزاده ها!...ولش کنید!!...هققق
جلاد سر پسر رو در یک ثانیه از تنش جدا کرد....خون عزیز کرده ته روی صورتش پاشید...
~1 سال بعد~
پ/ت: تو دیوونه شدی؟!....هق...بزار برم!..
ته شمشیرش رو بالا آورد
ته: انتقام خرگوش کوچولوم رو ازت میگیرم.....
ته شمشیر رو روی گردن پدر خودش فرود آورد و سرش رو از تنش جدا کرد عمارت رو خون برداشته بود هیچکس زنده نبود جز پسر نجیب زاده ای که دچار عشق ممنوعه ای شده بود و حالا عزیز کرده اش از دنیا رفته بود
ته: درست گفتی....حتی مرگ هم مارو از هم جدا نمیکنه
برای بار آخر شمشیر رو بالا آورد و وارد قلب خودش کرد و روی زمین سرد افتاد``
درآخر کیم تهیونگ کنار عزیزکرده ی خودش به خاک سپرده شد...
ببخشید اگه خیلی بد شد(:
- ۱۶.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط