My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p8
رسیدیم مدرسه.
با بچه ها حرف زدیم و رفتیم تو کلاسمون.
امتحان رو دادیم و زنگ خورد.رفتیم حیاط
هان: کوک میگم دیشب رو راست میگه جیمین.
کوک: چیو راست میگه؟
سونگمین: همین که اومدی ببوسیش باباش اومد تو اتاق.
دوباره یاد اون صحنه افتادم و خندیدم.
جیمین: ببین عوضیو میخنده خفه شو من الان چه شکلی دوباره با مامان و بابات روبرو شم
کوک: مشکل خودته دادا
...
زنگ مدرسه خورد.یکم حرف زدیم و رفتیم پی کارمون.
تو راه خونه بودم بارون داشت نم نم شروع میکرد به باریدن.بخاطر اینکه خیس نشم از کوچه ها رد میشدم .تو یکی از کوچه ها داشتم دور میزنم که برم تو خیابون، یکی کولم رو کشید و بین دیوار خودش نگهم داشت دستامو گذاشته بودم جلو صورتم به اون فرد نگاه کردم و دیدم تهیونگه...
کوک: تو...چ.را.اینجایی؟
تهیونگ: اوه ببخشید بیبی کوچولومو ترسوندم
بعد اون حرف یه بوس کوچولو رو لبم گذاشت.بعد اون حرکت سریع به خودم اومدم سعی کردم پسش بزنم .
کوک: وای ولم کن میخوام برم
اون یطورایی خیلی از من هیکلی تر بود و زورم بهش نمیرسید.
تهیونگ:آروم باش
داد زدم
کوک: میخوام برم
یه دفعه بلندم کرد داشت میرفت سمت ماشین که با پام زدم تو صورتش و منو انداخت تا اومدم فرار کنم مچ دستم رو گرفت و گفت...
تهیونگ: بیب آروم میخوام باهات حرف بزنم
کوک: نه من نمیخوام
تهیونگ: اونم ول کنیم بارون داره شدید میشه بذار برسونمت
کوک: نمیخوام نمیخوام نمیخوام
بعدش سریع دستم رو کشیدم و دویدم سمت خونه.
...
خیس آب شده بودم.
درو باز کردم وارد حیاط شدم دیدم آقای کیم و همسرش دم در دارن با مامان و بابا صحبت میکنن.رفتم نزدیکشون...
کوک: سلام
آقای کیم: سلام جونگکوک پسر چقد بزرگ شدی
بعد حرفش زد به شونم.بعدش خانم کیم گفت..
خانم کیم: اووو ببین این پسر چقدر بزرگ شده چقد با مزه تر شدی
کوک:لطف دارین
راستش خجالت کشیدم چون ازم تعریف کردن قلبی قلبی شدم.عررررررر
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p8
رسیدیم مدرسه.
با بچه ها حرف زدیم و رفتیم تو کلاسمون.
امتحان رو دادیم و زنگ خورد.رفتیم حیاط
هان: کوک میگم دیشب رو راست میگه جیمین.
کوک: چیو راست میگه؟
سونگمین: همین که اومدی ببوسیش باباش اومد تو اتاق.
دوباره یاد اون صحنه افتادم و خندیدم.
جیمین: ببین عوضیو میخنده خفه شو من الان چه شکلی دوباره با مامان و بابات روبرو شم
کوک: مشکل خودته دادا
...
زنگ مدرسه خورد.یکم حرف زدیم و رفتیم پی کارمون.
تو راه خونه بودم بارون داشت نم نم شروع میکرد به باریدن.بخاطر اینکه خیس نشم از کوچه ها رد میشدم .تو یکی از کوچه ها داشتم دور میزنم که برم تو خیابون، یکی کولم رو کشید و بین دیوار خودش نگهم داشت دستامو گذاشته بودم جلو صورتم به اون فرد نگاه کردم و دیدم تهیونگه...
کوک: تو...چ.را.اینجایی؟
تهیونگ: اوه ببخشید بیبی کوچولومو ترسوندم
بعد اون حرف یه بوس کوچولو رو لبم گذاشت.بعد اون حرکت سریع به خودم اومدم سعی کردم پسش بزنم .
کوک: وای ولم کن میخوام برم
اون یطورایی خیلی از من هیکلی تر بود و زورم بهش نمیرسید.
تهیونگ:آروم باش
داد زدم
کوک: میخوام برم
یه دفعه بلندم کرد داشت میرفت سمت ماشین که با پام زدم تو صورتش و منو انداخت تا اومدم فرار کنم مچ دستم رو گرفت و گفت...
تهیونگ: بیب آروم میخوام باهات حرف بزنم
کوک: نه من نمیخوام
تهیونگ: اونم ول کنیم بارون داره شدید میشه بذار برسونمت
کوک: نمیخوام نمیخوام نمیخوام
بعدش سریع دستم رو کشیدم و دویدم سمت خونه.
...
خیس آب شده بودم.
درو باز کردم وارد حیاط شدم دیدم آقای کیم و همسرش دم در دارن با مامان و بابا صحبت میکنن.رفتم نزدیکشون...
کوک: سلام
آقای کیم: سلام جونگکوک پسر چقد بزرگ شدی
بعد حرفش زد به شونم.بعدش خانم کیم گفت..
خانم کیم: اووو ببین این پسر چقدر بزرگ شده چقد با مزه تر شدی
کوک:لطف دارین
راستش خجالت کشیدم چون ازم تعریف کردن قلبی قلبی شدم.عررررررر
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۱۲۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط