{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم پارت ۱۱:

قسمت دوم پارت ۱۱:

سویون چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آروم گفت: «باشه... امتحان کنیم...»

---

نیم ساعت بعد. توی اتاق. یونگی یه روسری ابریشمی آورده بود. نرم و قرمز.

سویون روی تخت دراز کشیده بود. دستاش رو بالا برده بود. یونگی روسری رو دور مچاش پیچید. آروم. محکم نبود. طوری که اگه سویون می‌خواست، می‌تونست راحت دربیاره.

یونگی: «آماده‌ای؟»

سویون: «آره...»

یونگی روسری رو بست به تخت. بعد یه چشم‌بند نرم برداشت. «اینم واسه چشمات.»

سویون: «وای...»

یونگی: «نترس. من اینجام.»

چشم‌بند رو گذاشت رو چشماش. تاریکی کامل.

سویون نفسش تند شد. دیگه هیچی نمی‌دید. فقط صداها رو می‌شنید. نفس یونگی. صدای لباساش که درمی‌آورد.

یونگی: «حس می‌کنی؟»

سویون: «چی رو؟»

یونگی: «این رو.»

دستش رو گذاشت رو سینه سویون. آروم. نرم. سویون لرزید.

یونگی: «چون نمی‌بینی، حس‌هات قوی‌تر شدن.»

سویون: «آره...»

یونگی خم شد. بوسیدش رو گردنش. آروم. بعد پایین‌تر. روی سینه‌هاش.

سویون دستاش رو کشید. ولی بسته بودن. نمی‌تونست یونگی رو لمس کنه.

سویون: «یونگی... می‌خوام دستام آزاد باشه...»

یونگی: «نه. صبر کن. بذار من باهات بازی کنم.»

سویون: «ولی...»

یونگی: «اعتماد کن بهم.»

سویون آروم شد. یونگی ادامه داد. بوسید. لیس زد. مکید. تا جایی که نوک سینه‌هاش سفت و خیس شدن.

بعد رفت پایین. شلوارش رو درآورد. سویون دستش رو گذاشت جلوی پایین تنه‌اش. ولی یادش اومد دستاش بسته‌ست.

سویون: «نتونم جلوش رو بگیرم...»

یونگی خندید: «هدف منم همینه.»

یونگی خم شد. بوسیدش رو رونش. آروم. بعد زبانش رو کشید روش.

سویون لرزید. چون نمی‌دید، هر لمس براش تازه بود. قوی‌تر.

یونگی: «چقدر خیسی... انگار منتظر من بودی...»

سویون: «آره... منتظرتم...»

یونگی زبانش رو فرستاد تو. سویون جیغ کشید.

یونگی: «آروم باش. نفس بکش.»

سویون نفس عمیقی کشید. یونگی زبانش رو آروم حرکت داد. دور و بر. بالا و پایین.

ترشح سویون شروع شد. زیاد. خیلی زیاد.

یونگی: «وای... چقدر خیسی... انگار آبشاری ازت میاد...»

سویون: «یونگی... دارم می‌رم...»

یونگی: «نه. صبر کن. می‌خوام بیشتر باهات بازی کنم.»

یونگی ازش جدا شد. سویون نفس‌زنان: «چی کار داری می‌کنی؟»

یونگی: «می‌خوام یه چیزی رو امتحان کنم.»
دیدگاه ها (۰)

قسمت اخر پارت ۱۱:

قسمت اول:

قسمت اخر پارت ۱۰:سویون: «چقدر؟»یونگی: «به اندازه همه قطره‌ها...

قسمت سوم پارت ۱۰:

---قسمت دوم پارت ۱۰:نیم ساعت بعد، توی آشپزخونه. یونگی پشت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط